جارد دایموند
مترجم: غفار صفا
یادداشت مترجم: این پرسش همیشه ذهن مرا آزار میداد که همه باور داریم «تاریخ آیینهی عبرت» است، اما چرا اصلاً به این آیینه نگاهی نمیاندازیم. این باور غلط است یا ما آیینهیی بایسته در برابر خود نداریم؟ تاریخ داریم، خوابیده زیر هزاران من افسانه و توهم و خرافاتی به نام افتخارات و ارزشهای تاریخی و فرهنگی. افتخارات و ارزشهای سنگشدهیی که اجازه نمیدهند تاریخ به زمان حال عبور کند. راه هرگونه نقد و ارزشیابی پیش از پیش بسته شده. تاگذشته به اکنون عبور نکند و ما وضعیت خود را چون تصویری دری ک فورم جدید با وضعیت گذشته در متن خودش مقایسه نکنیم، ممکن نیست سالم به فردا برسیم. (تمدن کوشانی، ویرانگری اسلام، ترکتازیها، محمود بتشکن!، احمدشاه بابا!، امانالله غازی و قهرمان استقلال!، ارزشهای جهاد و مقاومت ملی!).
فصل چهاردهم کتاب فروپاشی به نتیجهگیریهای خیلی مهمی زیر عنوان «درسهای عملی» اختصاص داده شده: نقشهی راه برای پیروزی؛ ناکامی در پیشگیری؛ ناکامی در فهم؛ رفتارهای عقلانی زیانبخش که بهلحاظ ارزشی فاجعهبار اند؛ سایر ناکامیهای ناشی از رفتارهای غیرعقلانی؛ روشهای ناکام؛ نشانههای امید. دو فصل اول کتاب دایموند پیش از این به قلم نگارنده ترجمه و در روزنامهی اطلاعات روز، زیر عنوان «فروپاشی» نشر شده است.
آموزش فرایندی است متقابل، شامل دو دسته از شرکتکنندگان که ظاهراً نقشهای متفاوتی بازی میکنند: آموزگاران که دانش را به شاگردان تحویل میدهند و شاگردان که دانش را از آموزگاران فرا میگیرند. در واقع، هرآموز گارِ روشنفکری میتواند دریابد که آموزش همچنان عبارت است از فراگیری دانش از شاگردان، با بهچالش خواندن فرضیههای آنان و طرح پرسشهایی که پیش از آن دربارهشان فکر نکردهاند. اخیراً، هنگام تدریس شاگردانِ دورهی لیسانس در دانشگاه ایالتی لاسانجلس کلیفورنیا، پیرامون چگونگی مبارزهی جوامع انسانی با مشکلات محیطزیستیشان، چندین بار با پرسشهایی روبهروشدم و به دریافتهای مهمی دست یافتم. آن زمانی بود که من فصلهایی از این کتاب را تهیه و برای فصلهای دیگر برنامهریزی میکردم. در واقع، فرصتی فراهم شدکه بتوانم تغییرات مهمی در آنها وارد کنم.
نخستین موضوع درس من پس از معرفی مقدماتی کلاس، عبارت بود از چگونگی فروپاشی جامعهی باشندگان جزیرهی ایستر (جزیرهیی در جنوب اقیانوس آرام، فعلاً مربوط کشورچیلی –م) که در فصل دوم این کتاب ازآن بحث شده. در جریان بحث، پس از توضیحات من، پرسشهای ظاهراً سادهیی مطرح شد که بیشتر شاگردان را سردرگم ساخته بود. و آن پرسشهایی بود که پیچیدگی واقعی آن پیشتر از آن به ذهن من نرسیده بود: چگونه ممکن است در جهانی که ما زندگی میکنیم، جامعهیی یک چنین تصمیم آشکارا فاجعهبار اتخاذ کند، بهگونهیی که تمام درختهایی راکه رشتهی زندگیشان به آنها وابسته بود قطع کند؟ یکی از شاگردان از من پرسید که به نظر من فردی که آخرین درخت را قطع میکرد با خود چه میگفت؟ در هنگام سخنرانی پیرامون سایر جوامع نیز شاگردان پرسشهای مشابهی را مطرح کردند، پرسشهایی از این قبیل که: چرا هرازگاهی انسانها درحالیکه از پیامدهای آسیبهای محیطزیستی آگاهی دارند عمداً دست به تخریب آن زدهاند؟ چه مقدار از این آسیبها از روی نادانی صورت گرفته؟ شاگردان من میخواستند بدانند که آیا نسلهای آینده – صد سال پس از امروز- از نادانیهای ما نیز شگفتزده خواهند شد، آنگونه که ما امروز از نادانی باشندههای جزیرهی ایستر تعجب میکنیم.
این پرسش که چرا جوامع انسانی با گرفتن تصامیم فاجعهبار خود را نابود میکنند، نهتنها شاگردان دورهی لیسانس من در دانشگاه لاسانجلس، که مؤرخین و باستانشناسان حرفهیی را نیز دچار سردرگمی کرده است. کتاب «فروپاشی جوامع پیچیده» نوشتهی جوزف تینرِ باستانشناس شاید مثال خوبی در این زمینه باشد. تینر ضمن ارزیابی مقایسهیی فروپاشی جوامع باستانی، حتا در صورت امکان این فروپاشیها بر اثر تخلیهی منابع محیطزیستی نیز، همچنان شکاک باقی ماند، زیرا این پیامد برایش یک پیشفرض بسیار بعید بهنظر میرسد. استدلالاش چنین است: «برمبنای این نوع نگرش، یک فرضیه باید این باشد که آنها دست زیر الاشه نشستند و بدون اینکه گامهای اصلاحی بردارند ضعف و نابودی خود را تماشا کردند. مشکل اصلی در کجاست. جوامع پیچیده (مفهومی رایج در باستانشناسی و انسانشناسی؛ گونهیی از تشکل اجتماعی که بهعنوان سازنده و توسعهدهندهی دولت تعریف شده؛ مشخصات اصلی آن: تقسیم کار وکارکرد سامانمند و قانونمند آن براساس تخصص است-م) از روی تصمیمگیریهای جمعی مرکزی، جریان بالای معلومات، هماهنگی کامل بخشها، شبکههای رسمی مدیریت، و دسترسی به منابع، شناخته میشوند. بهنظر میرسد بسیاری از بخشهای این ساختار (در صورتیکه به هدفی طراحی نشده باشد) قادر است با نوسانات و کاستیها بهگونهی موثر مبارزه کنند. ساختار اداری و قابلیت تأمین هزینهی نیروی کار و دسترسی به منابع در جوامع پیچیده، یکی از امکاناتی است که آن جوامع را قادر میسازد تا با شرایط ناگوار محیطزیستی بهخوبی مبارزه کنند. عجیب بهنظر میرسد اگر این جوامع با وجود داشتن شرایط و امکانات بازدارنده، دقیقاً هنگام روبهرو شدن با آن وضعیت، بازهم سقوط کنند… وقتی بر افراد یک جامعهی پیچیده و ادارهی رهبریکنندهی آن آشکار شودکه یکی از منابعشان در حال تخریب شدن است، عاقلانه بهنظر میرسد که گمان کنیم برخی گامهای منطقی در جهت حل آن مشکل برداشته شده است. فرضیهی جایگزین – دست زیر الاشه نشستن- هنگام روبهرو شدن با فاجعه را که در واقع یک قبول کورکورانه است، به مشکل میتوان پذیرفت.»
از اینرو، این نوع استدلال تینر را به این باور رسانیده که امکان ندارد جوامع پیچیده در اثر ناکامی در مدیریت منابع محیطزیستیشان سقوط کنند. با این حال، تمام مواردی که در این کتاب از آنها بحث شده نشان میدهد که دقیقاً یکچنین فروپاشیهایی به تکرار اتفاق افتادهاند. حال پرسش این است که چگونه بسیاری از جوامع یکچنین اشتباهات زیانآوری را مرتکب شدهاند؟
