از کابل تا سدنی؛ سرگذشت و چشم‌دیدهای یک پناهجو

اطلاعات روز

[su_label]رحمت احمدی[/su_label]


دست‌هایش را می‌ساید و با اندکی تامل می‌گوید: «اگر می‌دانستم که استرالیا رفتن این‌همه سختی به همراه دارد هیچ‌وقت تصمیم رفتن را نمی‌گرفتم، با همه‌ی این سختی‌ها وقتی چند سال پیش را مرور می‌کنم و خودم را در شرایط آن روزها قرار می‌دهم به این نتیجه می‌رسم که تصمیمم زیاد ناموجه نبوده است.» علی فدایی، درست زمانی که تمام آرزوها و امیدهایش را بر بادرفته احساس کرد تصمیم گام نهادن در راهی را گرفت که سهم مرگ و زندگی در آن مساوی است. سند لیسانسش را هنوز به همراه دارد. دست در جیب بیگش کرده و تعدادی دیگر از کاغذهایش را نیز بیرون آورده به من می‌گوید: این سند لیسانسم است که از دانشگاه گرفته‌ام، نگاه کن میانگین نمرات چهارساله‌ام 96 است. من کدر فارغ شدم، خیال داشتم با این نمرات و زحمت‌هایی که در دانشگاه کشیده بودم می‌توانم در جای خوبی کار پیدا کرده و به آب‌ونانی هم دست پیدا کنم، اما این‌گونه نشد. بعد از مدت‌ها تلاش موفق شدم در کمیسون مستقل حقوق بیشر برایم کار پیدا کنم. امتحان دادم موفق شدم اما بعدا پشیمان شدم، زیرا آنان مرا در ارزگان، ولایتی که به‌لحاظ امنیتی وضعیت خوبی نداشت می‌فرستادند. خب، من پدر یک فرزند بودم تصور این‌که بروم و به دست طالبان کشته شوم برایم سخت بود. به سرنوشت تنها فرزندم که تازه راه رفتن را یاد گرفته بود فکر کردم و بعد از آن تصمیم گرفتم که دست از این کار بردارم و برای یافتن شغل جدید تلاش کنم که متاسفانه تلاش‌هایم آن‌گونه که می‌خواستم به نتیجه نرسید.
نگاهش را از پیاله‌یی که روی میز است برمی‌دارد و با کلامی که می‌توان در آن خستگی را احساس کرد می‌گوید: «از این‌جا به‌بعد امیدم را از دست دادم و تصمیم گرفتم مانند دیگر هم‌وطنانم کشورم را ترک کنم. برایم سخت بود، خانواده‌ام پول کافی برای اینکه مرا به مقصدم برساند در دست نداشتند. در جریان پرس‌وجوها به این نتیجه رسیدم که تا به آسترالیا باید 13 هزار دالر داشته باشتم. نام آسترالیا را از دیر زمان به این‌سو به‌مثابه‌ی کشوری که پناهجو می‌پذیرد شینده بودم. از قریه‌مان تعداد زیادی بودند که به آسترالیا رفته و سند شهروندی آن‌جا را به‌دست آورده بودند؛ مثلا یکی از دوستانم که جواد نام دارد در شهر ملبورن آسترالیا زندگی می‌کند. وقتی با او این موضوع را در میان گذاشم برایم گفت: «خلی خوب است بیا این‌جا کار است حتا نیاز نیست که خیلی انگلیسی بلد باشی فارسی‌زبان‌ها این‌جا زیاد است.» همه‌ی این گفته‌ها هرچند به دلم نشسته بود؛ اما آماده کردن آن مقدار پول تا حدی مرا زمین‌گیر کرده بود. بلاخره بعد از مدت‌ها خانواده‌ام و دوستانم این مقدار پول را برایم آماده کردند.
علی که اکنون یک ماه است به کابل آمده، با کلامی آمیخته با طعن می‌گوید: «روی جلد پاسپورت افغانی حک شده است که شما می‌توانید در تمام کشورهای جهان سفر کنید، اما در عمل چنین نیست. برای همین من باید از طریق دیگران مثلا از طریق شرکت‌های سیاحتی که در حال حاضر در کابل فعالیت می‌کنند وارد می‌شدم. در حقیقت این شرکت‌ها هستند که بر اساس لابی‌های که در اختیار دارند موفق می‌شوند ویزای کشور مورد نظر را برای افراد تهیه کنند. در اولین مراجعه به یکی از این لابی‌ها، برایم گفت: «ما تمام کار را برایت انجام می‌دهیم. ویزا، بلیت هواپیما، ماجرای خروج از میدان هوایی، هزینه‌ی انتقال و مخارج اقامتگاه همگی را ما به دوش می‌گیریم.» در ادامه با یکی از این شرکت‌ها هماهنگی کرده و آنان مرا به هند بردند. مدت 35 روز را در دهلی در منطقه‌یی به‌نام «لاچ‌پات نگر» بودم. با سپری شدن این مدت زمان افراد همان شبکه که قرار بود مرا تا اندونیزیا برسانند تحت پوشش دانشجویان به کوالالامپور مالیزی منتقل کردند. دستش را تکان می‌دهد و می‌گوید: «عجیب بود، مسئولان دانشگاه آمدند و ما را از میدان هوایی بیرون آوردند. با خنده می‌گوید آن‌ها نمی‌دانستند که ما برای درس نیامده‌ایم. البته آن‌ها هزینه‌ی یک ترم دانشگاه را که دو هزار دالر می‌شد از ما گرفتند و ما در مدت‌زمانی که در مالیزی بودیم تنها 12 روز درس خواندیم».
علی فدایی، در یکی از بعدازظهرهای کوالالامپور در حالی که مصروف درس بود، یکی از عوامل شبکه‌ی قاچاق با او تماس می‌گیرد و از او می‌خواهد که با او همراه شده و به قایق‌هایی ملحق شود که قرار است او را به آب‌های اندونیزی برساند. در این زمینه او می‌گوید: «برایم گفته بودند که مشکلی وجود ندارد نیاز نیست حتا پایت را روی خاک بگذاری، اما عکس این گفته زمانی ثابت شد که خودم را در میان انبوهی از درختان در یکی از جنگل‌ها یافتم. تعدادی دیگر هم بودند که جمع‌مان هجده نفر می‌شدیم. وضعیت ما خراب بود. شب حرکت کردیم تاریک بود و باران. قاچاقبر مدام صدا می‌کرد که سریع‌تر حرکت کنیم. بعد از سه ساعت پیاده‌روی به ساحل رسیدیم. قایق را 100 متر دورتر از خط ساحلی قرار داده بودند. ما در حالتی که تا به گردن در آب فرو رفته بودیم به قایق رسیدیم. قایق کوچکی ماهی‌گیری بود که در اولین نگاه فکر می‌کردی ظرفیت بیشتر از چهار نفر را ندارد، اما آن شب ما 18 نفر در آن با رو خوابیده بودیم. مرگ را در همان لحظه‌ی اول احساس کردم. فکر کردم شاید به ساحل نجات نرسم از همین‌رو از دوستانم بخشش طلبیدم با این فکر که ممکن زنده نمانم.
در کمال ناباوری به نجات، علی با تعداد دیگری از پناهجویان بعد از گذشت سه ساعت به ساحل رسیده و به گوشه‌ی شهر انتقال داده می‌شوند. آهی می‌کشد و ادامه می‌دهد: «سخت بود بعد از مدت‌ها موفق شدم صدای همسرم را بشنوم. آن شب آن‌ها مبایل دراختیار ما قرار دادند تا به بستگان‌مان خبر بدهیم. برای اولین‌بار با همسرم تماس گرفتم. گریه می‌کرد و از رفتنم نگران بود. به من گفت حالا که رفته‌ای برایت دعا می‌کنم. مادرم هم گریه می‌کرد. برای‌شان گفتم که به مقصد نزدیک شده‌ام.»
سه روز بعد از همان شهری که نامش را از یاد برده است به مقصد جاگارتا پرواز می‌کند. سپس به دفتر نمایندگی سازمان ملل مراجعه کرده و پروسه‌ی ثبت نام که شامل درج مشخصات شخصی و پاسخ به تعدادی از سوالات است را تمام می‌کند. می‌گوید در اولین مراجعه دو سوال مهم این‌که چرا آمده‌ام و در صورت بازگشت چه خطرهایی متوجه‌ام خواهد شد را از من پرسیدند. از سوی دیگر باوجودی که وی ثبت دفتر سازمان ملل شده بود اما تصمیم می‌گیرد به کمک یکی از قاچاق‌بران خودش را به آب‌های آسترالیا برساند که موفق نشده و در یکی از شب‌ها به دست پولیس اندونیزی افتاده به کمپ سازمان ملل انتقال داده می‌شود. می‌گوید ناخوشی‌هایم از زمانی شدت گرفت که به کمپ سازمان ملل منتقل شدم. مثل زندان بود. سرپوشیده و تاریک. در مدت 9 ماه نور آفتاب را ندیدم. اتاق‌های انفرادی هم داشت که در صورت تخلف به آن‌جا منتقل می‌شدیم. تعدادی از هم‌اتاقی‌هایم به مشکلاتی روانی دچار شده بودند. مثلا یکی از دوستانم که وحید نام داشت تبدیل به موجودی عصبی شده بود و آروزی مرگ می‌کرد. بعد از سپری شدن 11 ماه سازمان مرا به یکی از هوتل‌های شهر منتقل کرد که اندکی بهتر از کمپ بود. آن‌جا از آزادی عمل بیشتری برخوردار بودم. دو سال دیگر را در اقامت‌گاه جدیدم سپری کردم. هرازگاهی تعدادی از ماموران سازمان به اتاقم می‌آمدند و سوال‌هایی را از من می‌پرسیدند و می‌رفتند. در یکی از روزها مصروف آشپزی بودم که از دفتر سازمان برایم تماس گرفته شد. آن‌ها برایم گفتد که باید آماده‌ی رفتن به‌سوی آسترالیا شوم. 15 روز بعد من در سدنی بودم؛ سدنی شهر پاکیزه‌یی است. باید اضافه کنم که کار هم هست.

از روزنامه‌نگاری مستقل حمایت کنید

محدودیت‌های گسترده بر رسانه‌ها و فضای عمومی در افغانستان، دسترسی شهروندان به اطلاعات مستقل را محدود کرده است. در چنین شرایطی، «اطلاعات روز» متعهدانه و مستقل به کار خود ادامه می‌دهد تا حقیقت قربانی خاموشی و فراموشی نشود.

ما وابسته به هیچ قدرتی نیستیم و تنها برای مردم می‌نویسیم.

مأموریت ما افشای فساد، بازتاب صدای سرکوب‌شدگان، تقویت پاسخگویی صاحبان قدرت، و پشتیبانی از چشم‌اندازی است که در آن همه شهروندان افغانستان از حقوق و آزادی‌های برابر برخوردار باشند و در صلح زندگی کنند.

خبرنگاران ما در شرایط دشوار و گاه خطرناک فعالیت می‌کنند تا گزارش‌های دقیق، منصفانه و مبتنی بر واقعیت منتشر شود و روایت‌های مردم به حاشیه رانده نشود. تداوم این کار، به حمایت مخاطبان و حامیان مستقل وابسته است.

هر کمک، فارغ از میزان آن، به ادامه روزنامه‌نگاری مستقل کمک می‌کند. اگر امکان کمک مالی ندارید، همرسانی این درخواست و تشویق دیگران به حمایت نیز سهمی مهم در تقویت این مسیر دارد.

در کنار حقیقت بایستید
از اطلاعات روز حمایت کنید

برای حمایت اینجا کلیک کنید
با دیگران به‌‌ اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه