گزارشی از خانوادهی یک سرباز
ساعت هشتونیم صبح است و هوای کابل نیز به اندازهی کافی سرد. فرد راهنما در وسط یکی از کوچههای تنگ دشت برچی، در ساحهی غرب کابل، جلو یک حویلی ایستاد و در زد. مرد میانسالی درِ حویلی را به رویش گشود.
خانهی شهید بریدمل حسن رضا نوری بود. حسن رضا شش سال در ارتش خدمت کرده است. او بریدمل در کندک ششم، لوای چهارم، قول اردوی 215 میوند در ولایت هلمند در جنوب کشور بود و براساس تذکرهی او به عمر 21 سالگی به تاریخ 19/10/ 1395 در هلمند همراه با سه تن از همقطارانش شهید شدهاند. حسن شش سال پیش زمانی که صنف یازدهم مکتب بود، مکتب را ترک کرد و به ارتش پیوست. در آغاز فقر و تنگدستی خانواده و در کنارش شوق خدمت به ارتش باعث میشود که او وارد ارتش شود. شش ماه آموزش میبیند و بعد به ولایت هلمند اعزام میشود.
پس از وارد شدن به خانه و بعد از لحظهیی، سکوت را میشکنم. از محمد ظاهر؛ پدر حسن که از صورتش پیداست اندوه بزرگی ناشی از از دست دادن تنها پسر 21 سالهاش تمام وجود او را تسخیر کرده و مریضحال نیز معلوم میشود، پرسشهایم را آغاز میکنم.
نامش ظاهر و تنها پسر خانواده از ولسوالی ناور ولایت غزنی است. فقر و تنگدستی باعث میشود که دو سال پیش به کابل کوچ کند. پاکتهای دوا را از جیبش میکشد و میگوید که مریض است و همیشه باید دوا مصرف کند. مدتی میشود در این خانه که ماهانه 16صد افغانی کرایه میدهد، همراه با مادر، زن، عروس و نواسه و سه دخترش زندگی میکنند. اکنون که حسن شهید شده، این خانواده هشت نفره شدهاند. پرسیدم اتاق دیگری هم دارید؟ ظاهر جواب میدهد: نه. ادامه میدهد که یک همین اتاق را برای نشستن و استراحت داریم. اشاره میکند که آنهم دهلیز، یک حمام داریم و آشپزخانه نداریم. معلوم میشود که فقر و تنگدستی مجبورشان کرده که 9 نفر، شامل دو زوج (ظاهر و زنش و حسن و زنش) در این یک اتاق سه در چهار متر هم غذا بخورند هم بخوابند و بنشینند.
به تاریخ 19 جدی رفقای حسن برای پدرش زنگ میزنند و خبر میدهند که پسرش زخمی شده و باید برود به شفاخانهی چهارصد بستر. ظاهر میگوید سر کار بودم، کار را رها کردم و رفتم که پسر زخمیام را بیاورم. ظاهر خبر نداشت که پسرش زخمی نیست. به شهر رسیده بوده که دوباره با او تماس میگیرند و میگویند که چرخبال به سمت کابل حرکت نکرده است و فعلاً برگردد خانه و فردایش برای تحویل گرفتن پسر زخمیاش به شفاخانه برود. ظاهر میگوید ساعت هشت به شفاخانه رسیدیم، به ما گفتند که هنوز گزارش نرسیده و نام حسن در فهرست نیست. بلآخره ساعت دوازده خبر دادند که حسن شهید شده است و ساعت سه بعد از ظهر به کابل انتقال داده میشود.
دولت هیچ گزارشی و جزئیاتی در مورد چگونگی به شهادت رسیدن حسن به خانوادهاش نداده است. صرفاً یک امبلانس برای انتقال پیکر حسن در اختیار آنها میگذارند. پدرش میگوید نتوانستم جسد حسن را ببینم. تمام بدنم کرخ شده بود. جرأت نتوانستم ببینم. بقیه اعضای فامیل دیدند و جسد را شناسایی کردند. آنها اکنون میگویند که یک پارچهی آهن به سر حسن خورده بوده، و دیگر اعضای بدنش زخم نداشته. علت شهادت او هم ناشی از برخورد همین پارچه بوده است.
ازش میپرسم تاکنون دولت با شما تماس گرفته؟ هیچ از شما احوال گرفته است؟ در مراسم فاتحه از مقامهای وزارت دفاع کسی شرکت کرده بود؟ پاسخ ظاهر منفی است. پدر حسن دو روز بعد از دفن جسد حسن به وزارت دفاع مراجعه کرده است که اسناد و مدارک و لباس و بیک حسن را تحویل بگیرد، اما مقامها به او پاسخ رد میدهند و هیچ نشانی از حسن در دستش نمیافتد بهجز یک تکه کاغذ.
حسن از وظیفهاش راضی بوده است. آنچنان که پدر و مادرش میگویند، هر باری که بهخانه زنگ میزده، چیزی نمیگفته که نشانگر نارضایتی از وظیفهاش بوده باشد و یا هم نشده حرفی بگوید که خانوادهاش نگران و غمگین شوند. شخصیت حسن طوری بوده که همیشه در تلاش بوده تا به تکتک اعضای خانواده اطمینان خاطر دهد و بگوید که حسن کنارتان است و شما ناخوشاحوال نباشید. همیشه زمینی به خانهاش میآمده و دوباره به وظیفه برمیگشته است. پدر حسن میگوید هرباری که گفتم چرا هوایی نمیآیی و نمیروی؟ پاسخ حسن این بوده که خدا همراه و حافظ جانش است.
مرگ امید
پدر حسن میگوید که حسن تمام مسئولیت خانواده را بهدوش داشت و هرباری که از وظیفه به کابل میآمد، تمام خرج و مصراف خانه را تهیه میکرد و همیشه برای ما تسلی خاطر میداد که زیاد فکر نکنیم و خدا مهربان است. «من خرج و مخارج خانواده را تأمین میکنم». پدرش میگوید تمام حسابوکتاب پیش حسن بود و به ما همیشه اطمینان خاطر میداد.
مادر و مادر بزرگ حسن، رنجاندود و خسته در گوشهی اتاق نشسته بودند و اشک می ریختند. اشکی از سر ناامیدی و مستمندی.
از خواهران حسن سوال میکنم. یک خواهرش که 14 سال سن دارد با چشمان پر از اشک و گریهکنان میگوید «هر بار که خانه میآمد میگفت دَ غصهاش نباشید. من استم». و سکوت میکند. خواهر دیگر حسن صنف چهارم مکتب و دومنمرهی صنف خود است.
سرنوشت و آیندهی نامعلوم زن و دختر 10 ماههی حسن
این خانواده قصههای غمانگیز و درناک زیادی دارند. رفتن حسن زندگی این خانواده را شدیداً متأثر کرده است. اما دردناکتر از همه، این است که حسن یکونیم سال میشد عروسی کرده بود و از او یک دختر 10 ماهه بهنام نیکبخت بهجا مانده است. در میان صحبتها، هرلحظه فکرم به سوی آینده و سرنوشت زن جوان و دختر حسن کشیده میشد. سوالهایی در ذهنم در مورد آیندهی این دو نفر خلق میشد. اما چون از شهدات حسن فقط10 روز گذشته است، با خود میگویم زود است که بپرسم سرنوشت زن او چه خواهد شد. بلآخر از زن حسن میپرسم که چه نگرانی در مورد آیندهی خود و دخترت داری؟ میگوید در مورد دخترش «خیلی» نگرانی دارد. اما در مورد سرنوشت خودش سکوت معناداری میکند و به طرف پدرشوهرش میبیند. بازهم سکوت.
پدر حسن میگوید «چه کار کنیم. میماند همینجا کنار من.» پاسخ زن حسن فقط سکوت است و دیدن طرف پدرشوهرش. از سکوت و نگاهش فهمیده میشود که آیندهی نامعلوم و حتا غمانگیزتر از امروز در انتظار خود و دختر او است.
تنها مدرک بازمانده
یک روز پس از این که حسن رضا همراه با چهار همقطارش (خانوادهی او میگوید که حسن همراه با چهار نفر در یک موتر شهید شدهاند). در هلمند خاموشانه شهید میشوند، در وزارت دفاع ملی با حضور رییسجمهور مراسم قدردانی از نیروهای امنیتی کشور که حکومت نام آن را «بزرگداشت از مقام شهدا و مواظبت از خانوادههای معظم آنان» گذاشته، برگزار شد. مقامها در این مراسم وعدههای زیادی و پررنگی به نیروهای امنیتی و بازماندگان آنان دادند، اما بیخبر از اینکه غم بزرگی در خانوادهی حسن و بیشمار خانوادههای داغدار دیگر جاری است. مقامهای مسئول حتا به پدر حسن نگفتهاند که تنها پسرش در چه حادثهیی شهید شدهاست. پدرش میگوید دو روز پس از مراسم تدفین به وزارت دفاع مراجعه کردم تا اسناد و مدارک و یا هم لباسی از حسن بیایم، اما هیچ چیزی دستگیرم نشد. پدر حسن یک ورق تکهوپاره را نشانم داد که وزارت دفاع به او داده بود. روی این ورق مشخصات و محل وظیفهی حسن درج شده است. پارههای این ورق بهصورت بدریخت با اسکاشتیپ بههم وصل شدهاند؛ شاید هم پدر حسن این کار را کرده تا تنها سندی که نشان دهد فرزندش شش سال برای دفاع از این خاک وظیفه انجام داده را نگهدارد.

متن را مکمل مطالعه کردم بلی تایید میکنم در آن روز شهید شده بود به همراه ۳تن دیگر جمله ۴نفر درموتر زرهی یعنی هاموی سوار بود در شاهراه ۶۰۶زرنج دلارم ماین زد وهمچنان عملیات هم بود به نام شفق ۲
خلاصه نظر من بیاید ویا مراجعه کند به جزوتام اصلی اش هر مشکلی است حل میشود
هیچ کلمه ای نیست که این درد را بیان کند.
از شما خواهش میکنم نمبر تلفن خود تان را با تلفن فامیل این شهید را برایم در پیام خانه بگذارید تا اگر بتوانیم حداقل وسایل ایشان جستجو کنیم.
[email protected]
لطف کنید با من در ارتبظ شوید تا اگر بتوانم کمکی کنم
درود بر روح پاک شهدا و روح ملکوتی شهید حسن
متن را کامل خواندم اشک چشمانم باعث میشد تا بعضی کلمات را دوباره بخوانم. دل سنگ به حال خانواده غم بار حسن آب می شود.
ما در کشور زنده گی میکنیم که هزاران فامیل با سرنوشت فامیل حسن مواجه است. از دست حکومت نابسامان هزاران فامیل نان آور های شانرا از دست دادند. و بی سرپناه در کوچه و خیابان زجه میکشند. وعده های دروغین حکومت خشم همه را برانگیخته است. و شاید شاهد تحول بزرگی باشیم.
خانواده حسن با صبر و شکیبایی زنده گی کنند و با روزگار هرطوری که هست بسازند. و امید وار از هر روزی به زنده گی شان ادامه دهند. شاید روزهای خوبی در انتظار آنها باشند.