دو سال پیش که همایون را دیدم عید کریسمس را به او تبریک گفتم. او که بهتازهگی مسیحی شده بود، با صمیمیت تشکر کرد و گفت که از روزی که مسیحی شده آرامش درونی ویژهیی به وجودش راه خویش را باز نموده است. از این بیان، از راه خویش باز نمودن آرامش به وجود وی، این حس برای من پیدا شد که همایون هنوز پای ایمانش میلنگد. این چهقسم حرف زدن دربارهی ایمان است؟ امسال که همایون را دیدم و کریسمس را برایش تبریک گفتم، عصبانی شد و گفت که دیگر اسمی از آن فلان و فلان شده نبرم. فهمیدم سرگردانی همایون را پایانی نیست.
همایون در خانوادهیی مسلمان به دنیا آمد و در همان روز تولد دین خود را بدون فشار بیرونی انتخاب کرد. چرا که لااکراه فیالدین، قد تبینالرشد منالغی. از این انتخاب شایسته و بهجای خود بسیار مبتهج بود. در همان روز اول، در همان دقایق نخستینی که او دین خود را برگزید، از او خواستند که به اختیار خود یکی از دو مذهب درخشان تسنن یا تشیع را انتخاب کند. همایون میخواست هر دو را انتخاب کند. اما به او اشاره رساندند که آزادی هم حد و حدودی دارد. این است که همایون وقت خواست. وی پس از دقیقهها مطالعهی عمیق دربارهی هر دو مذهب از پدر و مادر و اعضای فامیل خود پرسید که ایشان بر چه مذهبی هستند. همه یک صدا گفتند: «ما همه شیعهایم، اما تو آزادی که هر مذهبی را که دوست داری برگزینی ای کودک معصوم». همایون که دید در دین اسلام هیچ اکراه و اجباری نیست، به میل خود مذهب تسنن را انتخاب کرد و سنی شد. هنوز روز ِ اول پا گذاشتن همایون به این جهان به شام نرسیده بود که در محله آوازه دوید که بزرگان قوم به خانهی استاد یوسف، پدر ِ همایون، رفتهاند و تهدید کردهاند که چنانچه همایون از راه غلطی که انتخاب کرده بر نگردد، استاد یوسف و فامیلیاش را از منطقه بیرون خواهند کرد. و بدینگونه همایون در همان روز اول تولد خود حساسیت اوضاع را درک نموده و بزرگان قوم را خشنود ساخت…
بیایید یک کار دیگر بکنیم. این قصه دراز است. هنوز از روز اول تولد همایون جان نگذشتهایم. حالا همایون چهلوهفت ساله است. اگر من تمام زندهگی او را شرح بدهم آن «مثنوی هفتاد من کاغذ شود» برای اولینبار در تاریخ مصداق واقعی خواهد یافت. چهطور است باقی ماجرا را خودتان حدس بزنید. هر جا با مشکلی برخوردید، من هستم. توضیح خواهم داد.
همایون چهگونه سرگردان شد؟
با دیگران به اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه
بدون دیدگاه
