در مکتب دورهی ما، رسم این بود که معلم «نوت» بدهد. از روی دفتر دست نویسی با صدای بلند میخواند و شاگردان کلمات و جملاتی را که میشنیدند در کتابچههای خود مینوشتند. بعد، معلم در روزی دیگر، اگر حوصله میداشت، نوتی را که داده بود تشریح میکرد. در جریان این نوت دادنها عبارتی که پیوسته تکرار میشد این بود: نقطه. سر خط. معنایش این بود که در پایان جمله نقطهی پایان بگذارید و بروید به آغاز خط جدید، که در واقع شروع پاراگراف جدید بود.
دیشب فکر میکردم که زندگی ما در افغانستان چقدر شبیه آن تجربهی صنف مکتب است. هر چند سال یک بار کسانی بهعنوان راهنما و آموزگار زندگی بر ما حاکم میشوند و از ما میطلبند که آنچه را آنان دیکته میکنند پیروی کنیم. دفتر درس شان را (و موادی را که باید به ما دیکته کنند) کسان دیگری در سرزمینهای دیگر نوشتهاند. بعضی مضمونها در پاکستان تالیف شدهاند؛ بعضی دیگر در روسیه؛ بعضی در امریکا و انگلستان و بعضی در ایران و عربستان. هر وقت که پاراگرافی دیکته میشود، دیکتهگر یا دیکتهخوان میگوید «نقطه. سر خط». نقطهاش معمولاً انفجار، کشتار، کودتا و سوختن در آتش است. آن وقت پاراگرافی دیگر شروع میشود. سردار داوود خان رفته؛ حکومت حزب دموکراتیک خلق افغانستان آمده؛ این پاراگراف که دیکته شد، میرسیم به نقطه، سر خط. دولت مجاهدین. انفجار، کشتار، ویرانی. نقطه، سر خط. طالبان. طالبان پاراگراف شلاق و زنجیر و سر بریدن و دار زدن و تیرباران کردن را دیکته میکنند. نقطه، سر خط. دولت کرزی میآید، با دفتر ناتو و امریکا و…
این پاراگراف آخری هنوز به «نقطه. سر خط» نرسیده. اما میرسد. دیر یا زود. تا ما «صغیر»ایم، این دیکتهها ادامه خواهد یافت، با همان نقطه سر خطهای فجیعاش. معلم روزی ظاهرشاه است، روزی داوود خان، روزی نورمحمد ترهکی، روزی برهانالدین ربانی، روزی ملاعمر، روزی حامد کرزی و روزی اشرف غنی. دفتر درس همان است که بود و شاگردان صغیر همانهایی که همیشه نوت نوشتند و دیکته شنیدند. نقطه. سر خط.
نقطه. سر خط
با دیگران به اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه
بدون دیدگاه
