در روزهای اخیر چند تن از شاعران و نویسندهگان افغان مقیم اروپا در فیسبوک از نویسندهگان و شاعران دیگر هموطن تقاضا کردند که کتابهای خود را بهصورت رایگان در اختیار خوانندهگان مشتاق قرار بدهند. گفتند که اکثر این خوانندهگان بضاعت مالی چندانی ندارند و نمیتوانند کتاب بخرند. در دل ما، یعنی همهی این یک نفری که منم، گشت که چرا نویسندهگان آثار خود را به روشنفکران متمول نمیفروشند که هم ذوق سلیم دارند و هم دستشان از طریق انجیاوها و نهادهای پردرآمد حکومتی به دهنشان میرسد. برای روشن کردن این مساله با نویسندهیی گفتوگو کردیم که حالا دکانداری میکند:
ما: شما چرا آمدهاید و در این گوشهی تنگ و آلودهی شهر دکانداری می کنید؟
دکاندار: چه کار کنیم؟ من یازده جلد کتاب نوشتم، هیچ کس نخرید. همهی دوستان در سراسر جهان می گفتند لطف کنید و دو سه جلد برای ما هم بفرستید. کمی پول پسانداز هم که داشتم خرچ پست کردن کتاب شد. آخر مجبور شدم این غرفهی ترکاری فروشی را بگیرم که روزگار بچلد.
ما: اخیرا در این شهر و جاهای دیگر حرکتی برای محو بیسوادی راه افتاده. شما اینجا شعار طعنهآلودی از سر دروازه آویختهاید که میگوید «زنده باد بیسوادی». با محو کردن بیسوادی مخالفاید؟
دکاندار: مخالف نیستم. ولی چندان موافق هم نیستم. من مشتریهای بیسواد زیاد دارم. میآیند و ترکاری میخرند و میروند. به این هم کاری ندارند که ترکاری من تازه است، کهنه است، پاک است، نیست. اما وقتی که باسوادها میآیند جان مرا میکشند. دیروز یکی از اینها آمده بود و از منمی پرسید «ببخشید، شما واترمیلونهای ارگانیک ندارید؟». یک مشتری با سواد دیگر دارم که میآید این جا مینشیند و سه ساعت دربارهی یک نویسندهی پستمدرن کانادایی حرف میزند. در آخر یک دانه زردک میخرد و میگوید «من نمیتوانم دو دانه زردک را تحمل کنم. کالوریام بالا میرود» و آنوقت پیراهناش را بالا میزند و یک برجستهگی بسیار کوچک در کمر خود را نشان میدهد و میگوید «این چربی است. مثل تایر موتر شده. باید آب شود. خیلی خطرناک است». راستی، یک مشتری با سواد دیگر هم دارم. از همه جالبتر است. افسردهگی دارد. پیوسته قرص آرامبخش میخورد. افسردهگیاش بهخاطر این است که چرا مردم در نوشتههای خود علامت «کامه» را در جای درستاش استفاده نمیکنند. خانم خود را به خاطر یک کامه طلاق داده.
ما: پس با اینحساب شما صددرصد با محو بیسوادی مخالفاید؟
دکاندار: ببین برادر ، خودت سواد داری، نه؟ من در کجا گفتم که صددرصد مخالفام. گفتم مخالف نیستم، ولی چندان موافق هم نیستم. آدم که با سواد شد گوش نمیدهد. فقط صدای خود را میشنود.
ما: وقتی که میگویید «زنده باد بیسوادی»، معنایش این نیست که با محو بیسوادی مخالفاید؟
دکاندار: برادر، بیسوادی که محو شد، ما هم محو میشویم. با سوادی که روزانه یک دانه بادرنگ میخورد که قطر شکمش یک میلیمتر اضافه نشود، به چه درد من میخورد؟ کتاب بنویسیم نمیخرند، بادرنگ بفروشیم نمیخرند. چه کار کنیم؟
سواد، کتاب و بادرنگ
با دیگران به اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه
بدون دیدگاه
