[su_label]محمدعزیزی[/su_label]
نمایشنامهی تراژدی- کمدی «غزل ناسرودهی دهکده»؛ نوشتهی حبیبالله سروش، به کارگردانی محمد یاسین تسکین و نقشآفرینی جمعی از هنرمندان جوان کشور بهخصوص نجيبه سروش در نقش مرکزى «گل اندام(آبه میرزا)» بانوی آوازخوان مالستان غزنی؛ دیروز ١٠ عقرب ١٣٩٥ در دانشکدهی هنرهای زیبای دانشگاه کابل، به اجرا درآمد و از سوی کثیری از دانشجویان، هنرمندان، نخبگان و فرهیختگان کشور، با اشک و لبخند مورد استقبال قرار گرفت.
نمايشنامه، در آهنگ و فرهنگ ملی- محلی مردم هزاره؛ از یکسو رسوم و عنعنات بومی- باستانی مناطق مرکزی کشور را تجلی میداد، و از سوی دیگر، سرگذشت غمين و اندوهگين گل اندام بانوی ناز و آواز مالستان را در جامعهی بسته و حمیتزدهی دینی- سنتی افغانستان به نمایش میگذاشت و به روزگار تاریک و تلخ زن هنرمند در جامعهی زنستیز ومردسالار تلنگر میزد.
با تقدیر از دست اندرکاران تهیه و تدوین و تمرین و اجرا و انجام این نمایشنامه و با تحسین کلیهی هنرمندان جوان و نقشآفرینان این نمایش زنده و پربیننده، لازم است از شهامت و جسارت دختران و بانوان جوان و شجاعی ستایش بهعمل آيد که با حضور در عرصهی تماشا و هنرآفرینیهای زیبا و پرتمنا، تقدیر تلخ و تاریک گل اندام ناز و آواز جامعهی سنتی- مذهبی دیروز را در چشمانداز دنياى مدرن و مدنی امروز، بازآفرینی و هنرنمایی کردند، و نه درد و رنج سکوت و بایکوت گل اندام مالستان آن روز، که سیاهسری و سیاهروزی تاریخی کلیهی زنان امروز افغانستان را از گلوی گداختهیشان فریاد زدند و تمثیل و تصویر کردند.
گذشته از نقد و نظر هنری این نمایشنامهی دراماتیک و وانمود نقطههای قوت و ضعف آن، که دیدن به تکرار و باربار جلوهها و اجراهای هنری آن را میخواهد و فرصت و ظرفیت بیشتری میطلبد؛ عجالتا باید گفت که اجرای چنین نمایشنامهیی از سوی هنرمندان جوانی با باور نوین و آهنگ مدرن؛ گامی بلند در احیای هنر تیآتر در کشور و خلق انگیزه برای ورود نقشآفرینان جوان در هنر بازیگری تيآتر و صنعت سینمای خفته و کپکزدهی افغانستان است.
اجرای نمایشنامهی «غزل ناسرودهی دهکده»؛ از هزینهی شخصی با این امتیاز از احساس و استقبال نسل فرهنگی و فرهیختهی کشور، نشان میدهد که اگر سرمایهها و برنامههای کلان ملی در خلق اثر و آفرینش هنر به کار افتد و چرخ صنعت سینمای افغانستان به دست این نسل افروخته و فرهیخته از ادب و هنر به حرکت درآید؛ یقینا در کوتاهمدت، میتوان شاهد رشد و شکوفایی فوار و دور از انتظار تیآتر و سینما در افغانستان بود و بازو به بازوی کشورهای دیگر در فیستیوالهای هنری دنیا با دست پر رفت و امتیاز ایستادن بر فرش قرمز «اکادمی علوم و هنرهای سینمایی جهان» و افتخار گرفتن جوایز اسکار آن برای افغانستان را نیز بهدست آورد.
سوگمندانه اینکه حوزهی هنری- فرهنگی افغانستان در عرصهی تیآتر و سینما، فعلا و اصلا وجود ندارد و وزارت اطلاعات و فرهنگ کشور نیز که متصدی رشد و انکشاف هنر و فرهنگ در افغانستان است، نهتنها در راستای ترویج و تشویق چنین نمایشنامهها و هنرنماییها، سرمایه و برنامه نمیگذارد و به توسعه و تکامل آن همت و مدد نمیرساند، که با ترس و هراس از آن چشم میپوشد و در سال حتا یک نشست هنری با هنرمندان کشور نیز برگزار نمیکند و به بایدها و نبایدهای موجود در عرصهی هنر تیآتر و سینما از زبان و بیان هنرمندان کشور نمیپردازد.
«غزل ناسرودهی دهکده»، به همت جمعی از هنرمندان جوان و نوجوان کشور؛ وارد آمفیتیآتر دانشکدهی هنرهای زیبای دانشگاه کابل شده و در آن، نه یک نمایشنامهی خیالی- افسانوی، که یک واقعیت عینی- واقعی از زندگی و سرگذشت زن سدشکن و سنتبرافگن غریب و فقیری به تمثیل و تصویر گرفته شده است که در روزگار ساکتی از خانهنشینی و خاموشى زن، صدای رسای دلربایش را در آهنگی آمیخته با غیچک و دمبوره، در گوشها طنین داد و پژواک دوبیتیهای فولکوريک ملحون و مشحون از درد و دلباختگى را به هرچه گوش شنوا از عشق و شیدا از فراق، در تاریخ به هدیه گذاشت!
گل اندام، در جامعه و زمانهیی زبان باز کرد و به ناز و آواز نشست که به زن، حق و حرمتی از حضور جز در زمین و مزرعه و نهان نشستن در خانه، قایل نبود و ترنم صدایش جز در لالایی خواب کودکان، حرام مینمود؛ اما او با این منطق روشن و سدشکن، به شیخ و شحنه و سنت و حمیت نهیب زد که آدمی فرزند دلبند طبیعت؛ طبیعت پهنهی آیش و نمایش خلقت است و آنگونه که خورشید، حق تابیدن؛ ابر، حق نالیدن؛ باران، اجازهی باریدن؛ رود، حق جاری شدن؛ درخت، حق برگ گرفتن ؛ شکوفه، حق دهن گشودن؛ گل، حق خودآراستن؛ بلبل، حق عاشق شدن؛ انسان حق دوست داشتن و… دارد؛ زن نیز حق لب گشودن و آوازخواندن دارد و هیج حکمی این حق طبیعی، فطری و انسانىاش را نمیتواند بستاند و حنجرهی سبز ناز و آوازش را ببندد و صدايش را بشکند!
گل اندام، آواز خواند و به قیمت قربانی شدن نام و نشان و حرمت و حشمت شخصی و انسانیاش، تابوی تحکم خاموشی زن را، با لحن و لهجهی شرين و دلنشينى که اکنون نه از مرز مالستان، که از افغانستان گذشته و گلبانگ سربلندی و پذیرایی به آسمان رسانده است، شکست؛ و خود هرچند در زمانه و روزگارش، غریب و فقیر و حقیر؛ اما بلند و شکوهمند بر تارک تاریخ فرهنگ فولکلور آواز و الحان هزاره در جهان تجلی کرد، نیلوفر هر گوشی را گشود، عرش هر دلی را فتح کرد، رشتههای هرجانی را به سوز و گداز نشاند، بر شرجی هر لبی الحان و آواز شد، و به زندگان و فرزانگان فرهنگ و هنر آوازخوانى جهان پیوست!
این بانوی بلندآوازهی مالستانی را، ازین بهبعد نه بهنام «آبی میرزا» و نه بهعنوان «دلارام»؛ بلکه باید به نام و عنوان زیبا و پر تمنای خودش، «گل اندام» بشناسیم و در یادکردها و زندهداشتهای تاریخ فرهنگ و هنرمان، جدا از داوریهای مردم قریه و محله و منطقه و خانواده و دهکدهاش، با همین نام یاد و فریاد کنیم؛ زیرا هیج عنوانی، جز «گل اندام»، نمیتواند زیبنده و برازندهی قامت شکسته و خمیدهی این بانو باشد و هویت خاموش و فراموشش را احیاکند.
شکستی با صدای خود طلسم غربت زن را
سُرودی محنت تاریک و تلخ مام میهن را
گلویت گر گرفت از بسکه ماندی درقفس خاموش
طنین دادی به گوش دو جهان گلبانگ گلخن را
به آهنگی که همچون آبشار سبز کوهستان
به رود هرچه آیینه گشودی صبح روشن را
به رغم شیخ و شحنه، با نوای ناز و آوازت
برون از پرده افگندی هياهوى شکفتن را
نهان و بینشان با نالهی دمبورهی دردت
فغان کردی غم دلدوز هرچه تار و سوزن را
شراری از شماتتهای دوران ریخت بر جانت
چنان کاتش بپیچد دامن یک سبز گلشن را
گلویت بسته شد از جور جانسوز زمان اما
به هفت اقليم جاری کرد روح سد شکستن را
درودت آه گلبانوى عُصیانپیشهی کهسار!
شکستی با بهای جان خود خاموشی زن را
11/عقرب 1395
