سفری به جنوبِ تحت محاصرهی این کشور سربازان بیروحیه، مقامهای محلی فاسد و دستاوردهای گستردهی طالبان در شهرهایی را نشان میدهد که قبلا امن بودند. «جنگ خوب» اوباما چگونه تا اینحد به مسیر اشتباه رفت؟
[su_label]فارین پالیسی/سونه انگل راسموسن[/su_label]
[su_label]ترجمه: حمید مهدوی[/su_label]
بخش چهارم و پایانی:
ملکیها به طالبان نیز آزادی عمل نمیدهند. داستانهای بیرحمی این ستیزهجویان را نیز میشنویم. وقتی طالبان ولسوالی حکومتپسند ناوه در مرز لشکرگاه را تصرف کردند، صدها خانواده فراری شدند. غلامخان، مدیر 52 سالهی لیسهی محلی ، در میان آنها بود. چند روز پس از آنکه تصرف [ولسوالی ناوه] توسط طالبان، او تصمیم گرفت با پسرش به قریه برگردد. ناوقت شام همان روز، دو جنگجوی طالب به دروازهی اصلی خانه او در زدند. پسرش دروازه را گشود و از او خواسته شد تا برود و پدرش را بیاورد. وقتی خان به دم دروازه آمد، ستیزهجویان را بیرون بردند. به گفتهی ولیمحمد، برادرزادهی او، طالبان با شلیک گلوله به قلب و سر او، او را کشتند. یک انگیزهی احتمالی برای کشتن او میتواند این باشد که او کارمند حکومت بود، هرچند اعضای خانوادهاش میگویند هیچ سرنخی نیافتند که بدانند چرا او هدف قرار گرفت.
با پیشروی طالبان، خشونت خانواده را درهم شکسته است. یک روز بعد از ظهر، نزدیک به صد زن با برقعهای آبی در مقابل دفتر والی صف کشیده بودند و منتظر دریافت پاکتهای 1000 افغانی مخصوص زنان بیوه بودند. اکثریت آنها از ناوه هستند. ذاکره، یکی از این زنان، میگوید که این اولینبار است که پس از آمدن خارجیها در هلمند در سال 2001، طالبان در منطقهاش حضور دارند. او که بیوقفه میگرید، با من در مورد پسرش که در خانشین پولیس بوده است، قصه میکند. او میگوید: «وقتی طالبان حمله کردند، او ناپدید شد.» «او تنها پسرم بود و به خانواده کمک میکرد».
یک مایل دورتر از اینجا، صدها تن بیرون حیاطی که در آن جمعیت هلالاحمر افغانستان برای توزیع غذا به خانوادههای بیجاشده آمادگی میگیرد، صف کشیدهاند. اسدالله مایار، رییس شاخهی هلمند این نهاد خیریه، میگوید که در دو هفته حدود 3000 تن بیجا شدهاند. باوجودی که [این کار جمیت هلالاحمر افغانستان] مفید است، اما اتفاق ذاتا تحقیرکنندهیی اینجا میافتد. یک محافظ مسلح قنداق تفنگش را به روی افراد جوان میکشد تا آنها را وادار به عقب نشستن کند. افراد بیجاشده، پس از ورود [به حیاط]، هنگامی که توزیع کمکم شروع میشود، دوباره صف میکشند. رییس هلالاحمر با چند داوطلبی که لبخند بر لب دارند، برای ده دقیقه، قبل از اینکه نفر دوم را بخواهند، با هر کمکگیرنده عکس میگیرند. در آخر صف، بسمالله سیاه را مییابم، کسیکه در روز اول با او ملاقات کردیم. او هیچیک از آنها را ندارد. او خانوادهیی دارد که باید برایش غذا تهیه کند. به طرف جلو قدم برمیدارد، شال پشمیاش را روی زمین میگذارد، مواد غذایی را [در آن] میبندد و میرود.
تعدادی نگراناند که طالبان احتمالا میتوانند آنچه را که سال گذشته در شهر شمالی قندوز انجام دادند و برای دو هفته این شهر را تصرف کردند، در هلمند تکرار کنند. هرچند، قندوز لشکرگاه نیست. حیات، والی هلمند، میگوید: «هیچ شانسی برای سقوط لشکرگاه به دست طالبان وجود ندارد. شکی وجود ندارد که بسیاری از افراد طالبان، رهبری آنها و دیگران، از این منطقه هستند؛ اما اگر از کشاورزان و مردمی که اینجا زندگی میکنند بپرسید، آنها از حکومت حمایت میکنند».
کندز آمیزهیی از اقوام است و احساسات ضددولتی سالها در آنجا تحریک شده است و نفوذ طالبان در این شهر را ممکن ساخته است. در لشکرگاه، اکثریت قریب به اتفاق پشتون هستند و اکثریت قبایلی که بخش بزرگ لشکرگاه را کنترل میکنند مخالف طالبان هستند. با اینحال، امیری مخالف این گفته است که طالبان نمیتوانند بر این شهر یورش ببرند. او میگوید: «تعجب میکنم که آنها هنوز لشکرگاه را تصرف نکردهاند. این سربازان نیست که لشکرگاه را کنترل میکنند، جغرافیا است».
رودخانهیی دیوار دفاعی از مرکز این ولایت است و لشکرگاه توسط بیابان احاطه شده است که دفاع از آن را آسان ساخته است. با اینحال، امیری نگران است که ممکن طالبان به اندازهی قوی شوند که مرکز این ولایت را، بدون نفوذ در آن، با قدرت محض بگیرند. وقتی این کار را انجام بدهند، سرنگونی آنها دشوار خواهد بود. او میگوید: «قندوز چند قبیلهیی است که این شهر را در مقابل نفوذ آسیبپذیر ساخته است، اما برای بازپسگیری آن نیز آسیبپذیر ساخته است.» «اگر [لشکرگاه] سقوط کند، پایگاه مستحکمی برای طالبان خواهد بود». در هر دو صورت، بسیاریها انتظار دارند که طالبان در خزان سال جاری حملهیی را بر این شهر راهاندازی خواهند کرد. یک منبع استخباراتی غربی گفت که دلیل آرامش اخیر مقاومت نیروهای حکومتی نیست، بلکه دلیل آن این است که طالبان نیروهای تازهنفس را از ولسوالیهای شمالی هلمند به نادعلی و دیگر ولسوالیهای نزدیک به لشکرگاه انتقال میدهند و برای یک تهاجمی کلانتر آماده میشوند.
اندکی پس از شکستن سپیدهدم، صدای جرنگ و جرنگ فلزی اصابت کلنگ بر زمین سخت در تمام این منطقهی خشک منعکس میشود. مردی بیلش را در سنگریزه فرو میکند و آن را روی لبهی یک سوراخ خالی میکند. آنها عبدالحکیم، همان پسر جوان، را یافتهاند. یک هفته بعد از آن که عبدالحکیم ناپدید شد، پدرش از پولیس تماسی تیلفونی دریافت کرد. آنها سرانجام به او گفتند چه اتفاقی افتاده است: این پسر 15 ساله تصمیم گرفته بود در همان روزی که در شاهراه جنگ در گرفت، از گرشک به لشکرگاه برود. سوار بر موتورسایکل، جایی در امتداد جاده گلولهیی به او اصابت میکند و او به مرکز جراحی اضطراری [شفاخانهی شهر لشکرگاه] برده میشود. یک هفته زمان برد تا مقامها خانوادهی او را پیدا کنند. یک روز بعد، اقارب و همسایهها قبر او را میکنند.
استبداد کشتن عبدالحکیم نشانهیی از جنگی است که بیش از هر زمان دیگری غیرنظامیان بیشتری را میکشد و زخمی میسازد. ظاهرا هیچکسی نمیداند که آیا گلولهیی که به او اصابت کرده است به خطا رفته بوده و به او اصابت کرده است یا چهکسی آن را شلیک کرده است. مردانی که قبر میکنند، در مورد آن نقاط ریز و ظریف بحث نمیکنند. همینکه خورشید بالا میآید و حرارت بیشتر میشود، ریش مردان کهنسالتر سفید شده و با گرد و خاک خشنتر میشود. پودری از گرد و خاک بر کلاه پر زرقوبرق مردان جوان مینشیند که برای کلنگ و بیل نوبت میگیرند. حبیبالله، یکی از بزرگان، میگوید: «نمیدانیم چه اتفاق خواهد افتاد. صرف دعا میکنیم که جنگ به لشکرگاه گسترش پیدا نکند. ما صرف محلیها هستیم. زیاد نمیفهمیم».حدود ساعت 9 قبل از ظهر، جسد عبدالحکیم که در یک کمپل پیچیده شده بود بر یک موتر کوچک باربری رسید. سپس روی زمین گذاشته شد تا مردم ادای احترام کنند. ملایی که عمامه پوشیده است، برای گروهی که بهشکل دایرهیی دور او جمع شدهاند، با گریه میگوید: «این پسر بیگناه شهید شد.» «گاهی خدا ما را امتحان میکند. گاهی با اینگونه وضعیت مواجه هستیم که کسی از خانوادهی ما کشته شده است. فرقی نمیکند که فقیر هستیم یا پولدار، ما باید در این امتحان کامیاب شویم». پس از نماز، ملا میآید و به ما اشاره میکند که برویم. او میگوید که خانوادهی [عبدالحکیم] بسیار احساساتی است، همه متوجه ما شده است و باوجودی که قبرکنان از ما استقبال کردند، یک جمعیت کلان ممکن خشمشان را بر یک زوج خارجی خالی کنند. ما از آنها تشکر میکنیم و میرویم و عزاداران بیبهره را تنها میگذاریم که غمگین باشند.
