نویسنده: فرهاد هوشمند
الف: الو رییس… الو… الو رییس!
رییس: غربونت. بازم چه گلی رو به آب دادی؟
الف: غربونت برم رییس. حالا حالاها یه خبرایی برات دارم. خبرای خوشیه. ده روز مکمل تو تکیهخانهها و مساجد مجاهدت کردیم. ملتمون رو از دسیسههای شیطان بزرگ آگاه کردیم. والله اعلم که خیلی هم خوب انجام دادیم مأموریتو. اصلاً یه وضعی بود. تو کُل تکیهخانه حرفاتونو رسوندیم.
الف: الو رییس! رییس صدامو داری؟ الو… الو رییس! صدامو داری؟
رییس: صداتو دارم. بگو ببینم به مردم مؤمن و متدینتون چه گفتید؟
الف: رییس! خیلی با حال بود. کلاً ماجرا برپا کردیم. همهی رسونهها، بهخصوص رسانههای ارزشگرامون حرفامونو تیتر کردند. تو تلویزیونها تمدن، نور، جوان؛ تو آژانسها آوا، فارس (واحد مرکزی کابل)، جمهور، رشد، و…؛ تو روزنامهها و هفتهنامهها انصاف، سخن جدید، رشد و… توی سرویسهای خبریشون این مأموریتو تیتر کرده بودند.
خداییش حال کردیم. اون دفه تعدادمون یه خورده کم بود. بنده خدا وحید مژده با آیتالله العظمی حسینی مزاری و انجنیر آیتالله العظمی احمد شاه احمدزی صداشونو بلند کردند، ولی خداییش خیلی با حال نبود. یک مُشت افغانیهای عوضی و آشغال دور و بر شون جمع شده بودند که یه خورده یه جورایی بود. نه رییس. اصلاً بذار واضحتر این مسئله رو خدمتتون به عرض برسونم.
اون روز، یه خورده افغانیهای نمکنشناسی جمع شده بودند که چاکرهای کفار بودند. اصلاً چاکر چه که عین بچههای اون زردهای آمریکایی بودند. اونا تا تونستند از دور ما رو نظاره کردند. خداییش خیلیهاشون مخالف ما بودند. به همین دلیل هم میگم افغانیهای کثافت و عوضی. اینها از همون جنس آدمهایی بودند که شما بهشون میگین افغانی کثافت، افغانی آشغال، افغانی عوضی.
الف: الو…! الو رییس! صدامو داری؟ الان تو واحد برون مرزی ستاد انقلاب اسلامی تو شعبهی مرکزی رایزنی فرهنگیام. میشه رییس یه لحظه به حرفای یکی دیگهمون گوش بدهی؟ بنده خدا یه چند ساعتی میشه پشت خط منتظر صداتونه؟
رییس: بده گوشی رو ببینم چه میگه؟
ب: سلام علیکم ( با غلظت و تأکید بر «ع»)
الحمدالله من شاکرین. حال شما و احوال شما خوب است؟
رییس: حرفاتو بگو
ب: رییس! ما به فضل و مرحمت شما تمام تلاش دینی و شرعیمان را انجام دادیم. برای ملت همیشه در بندمان گفتیم که مصئونیت قضایی برای ملت ما یک ذلت است. ما ذلت را نمیپذیریم. ملت اسلامی باید بیدار شود. اصلاً خودم برای مردم توضیح دادم، حتا برای برادران اهل سنت ما.
رییس: یه لحظه، یه لحظه! چه فرمودید؟ برای اهل سنت هم مسئله رو گفتید؟
ب: بلی. به عرض آنها هم رساندیم.
رییس: غلط کردید، که این مأموریتو به شما داده؟ مگه نمیدونید که اینجا تو محلهمون به آنها نان نمیدهیم. اونا رو اصلاً شهروند نمیدونیم. مساجدشونو خراب میکنیم. یه جوری قیوداتی تو مراسمشون میذاریم. اون وقت شما یه دفه اونا رو برادر میخونید؟
ب: فرکی نمیکند. ما با هم برادریم. آنها نیز با ذلت ما مخالفاند. من برایشان گفتم که با عزت باشیم.
رییس: برو، حوصله تو ندارم. کلاً گند زدی.
تیلفون: دود، دود، دود…
الف: الو…! الو رییس! الو…! رییس صدامو داری؟ الو… وای خدای من. کلاً بدبخت شدیم. تیلفونو قط کرد. نمیدونیم چه کنیم؟ ای وای خاک تو سرمون بشه.
