[su_label]ترجمه: معصومه عرفانی[/su_label]
[su_label]منبع: گاردین[/su_label]
پیشرفت بدفرجام طالبان در شهر سنگین در ولایت هلمند افغانستان، و واکنش شتابزدهی بریتانیا و آمریکا، احساسات و پاسخهای گستردهای را برانگیخته است. خشم و غم میان بستگان بیش از 100 سرباز بریتانیایی که در تلاشی بیهوده برای بازگردندان آرامش به منطقه جان خود را از دست دادند و آزردگی میان افسران سابق که میگویند وستمینستر موفق به تعیین اهداف روشن و حمایت کافی از ماموریت خود نشده است. سردرگمی و ناامیدی از شکست بر سر آنچه باید یا میتوان برای نجات افغانستان انجام داد، درمیان سیاستگذاران وجود دارد.
تراژدی اینجاست که این اظهارات انتقادی تاحد زیادی قابلتوجیه است. در افغانستان، هرگز یک برنامهی منسجم، قانعکننده، بلندمدت و قابل اجرا وجود نداشته است. تهاجم سال 2001، دراصل تلاشی بهرهبری ایالات متحده برای دستگیری یا کشتن تروریستهای القاعده بود که مسئولیت حملات 11 سپتامبر را برعهده داشتند. این هدف گستردهتر شد و تغییر حکومت و هدفقراردادن حکومت طالبان را نیز در بر گرفت. سپس، زمانی که طالبان سرنگون شدند، این هدف بار دیگر تغییر کرد و تبدیل به ملتسازی شد. پس از آن، توجه ایالات متحده و بریتانیا، بهگونهای فزاینده به سمت عراق متمایل شد و آنها میخواستند به همهچیز همزمان رسیدگی کنند.
تا سال 2006، طالبان بازگشته بودند و پروژهی مورد غفلت قرارگرفتهی افغانستان با مشکل مواجه شد. جان رید، که بعدها وزیر دفاع شد، ناظر استقرار هزاران نفر نیروهای بریتانیایی بیشتر در هلمند بود. رید در بازدید از این ولایت در ماه آپریل آن سال گفت که ماموریت اصلی بازسازی است. رید گفت اگرچه ممکن است سربازان بریتانیایی وارد مبارزه شوند، اما این تنها برای دفاع از خود خواهد بود: «البته، ماموریت ما مبارزه با تروریسم نیست… ما برای ارائهی کمک و پشتیبانی به مردم افغانستان برای دستیابی به دموکراسی در جنوب حضور داریم. ما خوشحال میشویم که بتوانیم پس از سه سال و بدون شلیک حتا یک گلوله این کشور را ترک کنیم، چراکه وظیفهی ما حمایت از بازسازی است».
شکی نیست که رید در سخنانش نیت خوبی داشته است. اما تاثیر بیانیههای عمومی او و دیگر وزیران آن زمان، شامل تونی بلر، عمیقاً گمراهکننده بود. چند ماه بعد، سربازان انگلیسی درگیر جنگی خونین و بیهوده شدند که نیروهای ویژهی مسلح از آن پدید آمدند. هشت (نه سه) سال بعد، شهرت و عزت نفس تمام آنها خدشهدار شده است. رویای ملتسازی درمیان هزاران بمب دستساز، فریاد زخمیها –هم نظامیان و هم غیرنظامیان-، و فقدان یک سیاست سازگار، با بودجهی کافی، و با بررسی همهجانبه، به تاراج رفت. زمان ترک نیروها، 68 درصد از بریتانیاییها گفتند که تلاشهای آنها «ارزشش را نداشت».
علیرغم تضمینهای مکرر، اکنون و پس از خروج، آشکار شده است که پولیس و ارتش افغانستان که با هزینههای سنگینی آموزش دیده و مجهز شدهاند، هنوز قادر نیستند تا وظیفهی دفاع از امنیت و ثبات افغانستان را برعهده بگیرند –و شاید هرگز نتوانند. آنها نزدیک بود تا در سال جاری شهر شمالی قندوز را از دست بدهند. مناطق روستایی بزرگی دوباره تحت کنترل شورشیان درآمدهاند. درحالحاضر، هلمند در وضعیت خطرناکی قرار گرفته است. نیروهای ویژهی ایالات متحده و بریتانیا، با تمام شجاعتی که به خرج میدهند، نمیتوانند این روند را برای همیشه متوقف کنند.
اکنون چه باید کرد؟ نخست، زمان آن رسیده است تا این ایدهی بیاعتبارشده را که مداخلهی نظامی غرب، در سطح فعلی یا گسترشیافته، میتواند مسئلهی بیثباتی و ناامنی طولانیمدت افغانستان را حل کند، کنار بگذاریم. سلاحهای بیشتر یا بهتر نیز پاسخ مناسب نیستند. درهرصورت، افکار عمومی درمقابل تشدید وضعیت ایستادگی خواهد کرد.
دوم، یک طرزتفکر و نگرش مدرن پرورش داده شود. بهنظر میآید که تصویر افغانستان در آینده، بهعنوان کشوری واحد به مدل اروپایی قرن 19، بهطرزی ناامیدکننده نامناسب است. این تصویر، شکافهای عمیق قومی، جغرافیایی و فرهنگی این کشور را نادیده میگیرد؛ حتا اگر از مرز کشیدهشده در دوران استعمار که به نام خط دیورند نامیده میشود و به عمد مناطق پشتونها را میان پاکستان و افغانستان تقسیم کرده است، ذکری به میان نیاوریم. اگر قرار است صلح پایدار در این کشور تضمین شود، ممکن است توافقات فدرالی بهترین امید را برای حل مشکلات افغانستان ارائه دهند.
در آخر اینکه باید نقش اصلی شکلدادن به حلوفصلهای سیاسی و امنیتی افغانستان، به کشورهای منطقه که بهطور مستقیم با مسئلهی افغانستان درگیر هستند، یعنی پاکستان و هند، سپرده شود. اسلامآباد درحالحاضر نیز روی پروسهی صلح که شامل طالبان و احزاب دیگر میشود، کار میکند. این روند ممکن است ماه آینده از سر گرفته شود. اما پاکستان، که مشکلات خود و سابقهی اتحادی بیفایده با طالبان دارد، کار چندانی نمیتواند انجام دهد. آنچه مورد نیاز است، ابتکاری خلاقانهتر از سوی قدرتی پیشرو در منطقه است.
تحت رهبری نخستوزیر نرندرا مودی، هند به کمک افغانستان آمده است و با ساخت تعمیرات و تامین هلیکوپترهای نظامی با افغانستان همکاری میکند. دو کشور توافقنامهی استراتژیک امضا کردهاند. مودی هفتهی گذشته به افغانستان و پاکستان سفر کرد. درحالحاضر، این ملیگرای پرافتخار یک فرصت طلایی دارد تا نشان بدهد جایی که قدرتهای قدیمی غرب شکست خوردهاند، «هند جدید» میتواند پیروز شود.

یک کشور به هر اندازه که مردم بی انگیزه و جوانان نا امید داشته باشد، فقط با امدن یک دولتی که بتواند طرح درست زیر بنایی برای اقتصاد و صلح داشته باشد مردم به خودی خود انگیره گرفته و وارد عرصه های مختلف می و شروع به فعالیت می کنند و کشور را می سازد.
بزرگترین مشکل افغانستان نبود یک دولتی هست که همه مردم افغانستان خود را سهیم در دولت حس کند و این دولت بتواند حس وطندوستی را در وجود تمام مردم زنده کند و باعث شود مردم از تعصبات قومی، زبانی، نژادی و دینی گذشته و به فکر منافع ملی خودشان فکر کنند.
به نظر من اگر یک کشور امنیت داشته باشد دگر اصلا نیاز نیست که دولت به مردم کمک کند بلکه مردم خودشان با انجام کار و کشور های همسایه با سرمایه گذاری شان می تواند اقتصاد کشور را در مدت زمان کوتاهی سر پا ایستادکند.
دولت باید از موضع خیلی قوی وارد مذاکره با طالبان شود و برای پروسه صلح زمان بندی و ضرب العجل تعیین کند اگر در مدت زمان تعیین شده طالبان به پروسه صلح نپیوست باید جنگ را از حالت تدافعی به حالت تهاجمی تبدیل کند و به هیچ یک هراس افگنان رحم نکند همان قسم آنها به مردم و اطفال بی گناه افغانستان رحم نمی کند.
مشکلات افغانستان فرا تر از آن است که تااکنون من در نوشته ها ونشرات مطالعه کر ده ام.یکی از عوامل جدی این سرزمین از بین رفتن تدریجی اعتماد مردم نسبت به خودشان وماحول شان است.متاءسفانه این یکی از جنایات غیر قابل بخشش است که از انگلیس میراث مانده است.شاید عده از دوستان با من موافق نباشد،چاره چیست ؟این یک اصل انکار ناپذیر است که در طول دو الی سه صد سال به ا ین طرف آهسته آهسته باورواعتماد مردم را نسبت به همه چیز برنامه طویل المدت انگلیس ها از بین برد.طی مدت زمان نزدیک به ماحد اقل دو بارمردم امید وار شدند که خودوکشور خود را بسازند،اما هر دو بار بازهم توطهء غرب وپلان های غیرعملی وارد شده از بیرون یک بار دیگر مردم را به نا اُمیدی مطلق مواجه ساخت.از جانب دیگرخوش باوری بیش ازحد مردم وآنان که اکنون مدعی سیاست وسیاست بازی اند در حالیکه از سیاست هیچ چیزی نمی داننداوضاع را کاملا”وخیم نموده کشور،مردم،فرهنگ وهمه چیز زندگی را به باد فناء سپرده اند.حتا به صورت نورمال وطبعی مردم از عقلانیت به دور مانده اند واز آن استفاده نمی کنند.مردم بیش ازحد دنباله روافراد واشخاص اند که خیانت شان اظهرومن الشمس است.اهل قلم وچیز فهم کشورهمچنان مانند سایرمردم ازخود و مردم خویش نا اُمید شده اند که این خودنهاتیت خطرناک واوضاع را پیچیده تر ساخته است.از جانب دیگراوضاع دُنیاهمچنان مثل کشور مادرهم وبرهم است.نظام سرمایه داری وسرمایه داران جهان برای تقسیم مجدد جهان جنگ خانمان سوزی رابه منظورچپاول وغارت جهان به راه انداخته اندودارند جهان را به نابودی می کشانند.جای امنیت وارامش راخانه جنگی،قوم وقبیله جنگی ومداخله کشور ها جهان به تنا سب قدرت وقوت شان، ایجاد شبکه های استخباراتی وجاسوسی برای به دست آوردن اهداف شوم شان اشغال نموده است .پس سوال اینجااست که چه باید کرد؟ادامه دارد…