کوچه و بازار محل زندگی و مرگ انسانهاست. جایی برای صعود و سقوط است. تکاپو و تمسخر در آن اتفاق میافتد. رنگ و ننگهای بسیاری در دامنش وجود دارد. محل حضور و عبور اسطورههاست. پناهگاه بشریت و پرورش دهندهی ظرفیت است. کوچه و بازار خانه دارد، مغازه دارد، مکتب و دانشگاه دارد، مسجد و خانقاه دارد، کافه و قمارخانه دارد، قصر و ویرانه دارد، تولید و توزیع در آن اتفاق میافتد، لبخندها نقش میبندند و گریهها سر داده میشود، تجلیگاه شعور و نمایشگاه بیشعوری است.
در کوچه و بازار، بولانیفروش بولانی میپزد، دانشجو آن را میخرد و میخورد. کفاش کفش پارهشدهی کارگری را میدوزد که ماههاست کار نیافته است. فروشگاهها مدهای جدید لباس را وارد و کمپاین میکنند، جمعی میخرند و میپوشند و جمعی هم حسرتش را تا سالها، شایدهم تا آخر عمر به دل میبرند. نانوا برای مردم نان میپزد و کارمند شهرداری جادهها را تمیز میکند.
در کنار اینها، مقامات و رهبران نیز هستند که کوچه و بازار را از پشت شیشههای سیاه موترهای زرهی میبینند، تاریک و ذلیل! به سرعت عبور میکنند و خاک بر چشم آنهاییکه در کوچه و بازار حضور دارند میزنند. شاید به همین دلیل است که مقامات کشور از رنج کارگری که ماههاست کار نیافته، از حس دانشجویی که با بولانی روزگار میکند، از حسرت مردمی که نمیتوانند لباس نو بپوشند، از درد کارمندی که شهر را تمیز میکند با خبر نمیشوند. شاید به همین دلیل است که فاجعهی بریدن گلوی شکریه رقم میخورد. اما کوچه و بازار، به رهبران و مقامات خلاصه نمیشود. کوچه و بازار در دامن خویش نسلی را دارد که بر بیعدالتیها فریاد میکند و بر سکوت اعتراض! کوچه و بازار در خود مردمی دارد که فریاد گلوهای بریدهی مسافران بیگناه میشود. کوچه و بازار در دامن خویش پدران و فرزندانی را دارد که ستونهای حکومت را میلرزاند و حکومتیان را از خواب بیدار میکند. در کوچه و بازار مادران و دخترانی نفس میکشند که از سیاستهای اشتباه و از حکومت فاسد به تنگ آمده و علیه استبداد و سکوت و بیخیالی میایستند. در کوچه و بازار کودکانی حضور دارند که باید با خیال آسوده به تعلیم و تربیت گرفته شوند. در کوچه و بازار ستمدیدگانی نفس میکشند که صبح تا شام دنبال یک افغانی دست پیش این و آن دراز میکنند. در کوچه و بازار نفسهای جاریست که برای افغانستان مدال اکتشافات ریاضی و قهرمانی در مسابقات ورزشی به ارمغان میآورند. در کوچه و بازار، آری! نیروهای امنیتی کشور هم در کوچه و بازار بزرگ شده و حضور دارند. نیروهای که اگر به بازی گرفته نشوند، میتوانند امنیت را فراهم و خیال آسوده به جامعه تزریق کنند.
حضور در جامعه یعنی حضور در کوچه و بازار! آنکه به غنای کوچه و بازار پی برد و درست عبور کرد، جاویدانه میشود. مثل مارتین لوترکینگ! مثل ماندلا! مثل گاندی! مثل استیفن هاوکینگ! مثل استیو جابز! آنکه به غنای کوچه عشق ورزید، معصوم میشوند مثل علی! مثل عمر! مثل پیامبران! اما آنکه کوچه و بازار را تاریک میبیند و مردمش را اوباش؛ منفور میشوند. از اینجا تا هر جای دنیا که صدا وجود دارد. از اینجا تا تمامی مکانها که زندگی جاریست! از حالا تا ابد! آنهاییکه فکر میکنند میتوانند مانع پویایی و تعالی شعور جمعی مردم شوند، زبون اند و کور! آنهاییکه روی چوکیهای حکومتی لم داده و متاع رهبریت میفروشند و هنگام حضور و عبور در کوچه و بازار به چشم مردم خاک میزنند، تعریف درست و عقلانی از کوچه و بازار ندارند، به همین خاطر ممکن اوباش خطاب کنند، ممکن دیوانگان! اما آنچه امید است، حرکت کوچه و بازار به سوی روشنایی است. آنچه مسلم است، این است که پیکر شهدای زابل، گوشتهای قصابی نیست. آنچه روشن است، عدالتخواهی است، خواه بر مزاج کسی خوش بیاید، خواه نیاید.
کوچه و بازار جای اعتراض بر نابسامانیها و روی آوردن به مسیر درست است. کوچه و بازار مملو از نقد و خرد است. آنکه از خرد خالیست، هر آنچیزی که خلاف امیالش اتفاق بیافتد، آن را رجعت میدهد به اوباشگری! آنچه در کابل، غزنی، مزار، جلالآباد، هرات، غور، کشورهای خارجی اتفاق افتاد، فریادی بود از گلوی بریدهی شکریهی نه ساله! فریادی بود برای عدالت و امنیت! فریادی بود برای احترام گذاشتن به طبیعیترین حق بشر! فریادی بود برای اصلاح استراتژی و سیاست! من از اینکه این فریادها با گلوله پاسخ داده شود یا به سخره گرفته شود، متاسف نیستم بلکه خوشحال و امیدوار به بیداری مردم، به عدالتخواهی مردم و به همدلی میان مردمم! فریاد عدالت بلند و بلندتر باد!
