[su_label]لوموند دیپلماتیک/ آن جونز[/su_label]
[su_label]ترجمه: معصومه عرفانی[/su_label]
بخش دوم و پایانی
در افغانستان، هیچ چیز ثابت باقی نمیماند. حتا تحولات امیدوارکننده در مسیری روبهتاریکی قرار دارند. بااینحال، دوست من، محبوبه سراج، در تلاطم میان امید و ناامیدی، همواره تلاش میکند تصویر بزرگتری را در ذهن داشته باشد؛ حتا اگر همه چیز پیش چشمانش درحال تغییر باشد. او که یکی از اعضای خانواده سلطنتی افغانستان است، در سال 1987، زمانی که یک فارغالتحصیل دانشگاه جوان بود، همراه با خانوادهاش، توسط کمونیستهای الهامگرفته از شوروی زندانی شدند. این کمونیستها درنهایت نخستین رییسجمهور این کشور را سرنگون کردند. محبوبه و خانوادهاش پس از آنکه در نهایت آزاد شدند، درست پیش از حملهی ارتش شوروی در سال 1979، به ایالات متحده فرار کردند. او تبدیل به یک شهروند آمریکایی شد که به دموکراسی آمریکایی، آنگونه که او در آن زمان آن را دریافت، پایبند بود.
پس از اینکه بمبهای آمریکایی در سال 2001 دولت طالبان را بهزیر آوردند، او به کابل بازگشت تا با جامعهی مدنی و سازمانهای بینالمللی برای دموکراسی و زنان کار کند. او نمایندگان زن پارلمان را آموزش داده است و رییس شبکهی زنان افغان است. خود سراج برای پارلمان کاندید شد اما شکست خورد. تنها دلیل راهنیافتن او به پارلمان این بود که در نسخهی افغانی از دموکراسی، استبداد نیز تاثیرگذار است. در مورد او، مسئولان انتخابات، «به اشتباه» برگههای رایدهی که میتوانستند آرای او را تکمیل کنند، نرساندند.
این «دموکرسی» جدید افغانی است که توسط جنگسالاران دستچین واشنگتن پیش برده میشود. در چنین وضعیت عجیب و دور از واقعیتی که هیچچیز دقیقا آنچه گفته میشود نیست، محبوبه سالهای بسیار طولانی را باوجود جنگ و عقبگردها کار کرده است.
او از اشغال مصیبتبار قندوز مینویسد: «درحالحاضر این هم تبدیل به یکی دیگر از مشکلات بوروکراسی شده است. دولت «کمیتهی حقیقتیاب» تعیین کرده است که دو نفر آن را پیش میبرند: یکی نمایندهی رییسجمهور (اشرف غنی) و دیگری نمایندهی رییس اجراییهی کشور (عبدالله عبدالله)». چنین برداشتی از بوروکراسی، به گفتهی محبوبه، نتیجهی «دولتی تقسیمشده با سیاستگذاریهای ناهمخوان است که به هیچجایی نمیرسد و تنها کشور را فلج میکند».
این معامله بر سر تقسیم نابرابر و جدالبرانگیز قدرت، یک سال قبل و تنها با دخالت وزیر امور خارجهی ایالات متحده سرهمبندی شد که مبارزهی انتخاباتی شدید میان عبدالله و غنی را با اختراع یک نهاد جدید حلوفصل کرد: «دولت وحدت ملی»، که براساس قانون اساسی افغانستان ناشناخته بود.
درحالحاضر، این دو مقام ارشد در دولتی ساختِ آمریکا، نیمهکارامد و دو سر، مانند بسیاری از سیاستمداران در واشنگتن، در حال تلاش برای رسیدگی به آنچه در قندوز اتفاق افتاد هستند (یا دیگران را مأمور انجامش میکنند). پس از آن، ممکن است یک کمیتهی دیگر را تعیین کنند برای کشف آنچه باید یا میتواند انجام شود. اما همانطور که بسیاری از افغانها شاهد آن بودهاند، زمانی که چنین مسایل پراهمیتی به کمیتهها فرستاده میشوند، بعید است دوباره از آنها صحبت شود.
دراینمیان، افغانهایی مانند محبوبه سراج، بهترین کاری که در آن شرایط وحشتناک برایشان امکان دارد انجام میدهند؛ اگرچه نگران این هستند که فاجعهی بعدی ممکن است در کجا اتفاق بیفتد. در چهاردههی گذشته، آنها شاهد تحولات بسیاری بودهاند: کودتایی برای سرنگویی آخرین پادشاه؛ سه ترور رییسجمور (یک جمهوریخواه، دو کمونیست)؛ تهاجم اتحاد جماهیر شوری که جنگ 10 سالهی نیابتی سازمان سیا (بههمکاری عربستان سعودی و پاکستان) را بهراه انداخت؛ جنگ 3 سالهی داخلی میان جناحهای مختلف از متحدان قدیمی آمریکا، مجاهدین، پس از شکست شوروی؛ شکنجه، اختهکردن، اعدام، و به دار آویختهشدن نجیبالله (توسط طالبان)، رییسجمهوری که روسها برجای گذاشتند (و اکنون دوباره پس از مرگش محبوبیت یافته است)؛ حکومت 5 سالهی خفقانآور طالبان؛ حملهای بهرهبری ایالات متحده که گروهی از جنایتکاران جنگی را به قدرت بازگرداند و جنگ 14 سالهای را در افغانستان به راه انداخت که اکنون رسما پایان یافته است، اما نه درجایی که انتظار میرفت. پس جای تعجب نیست که مردم این کشور همیشه منتظر جنگ بعدی هستند.
محبوبه مینویسد: «غرب افغانستان را از دست داده است و آنها این را میدانند. درحالحاضر، آنچه اتفاق میافتد، سیاست مهار است: تلاشی برای نگهداشتن مشکلات، شکستها، بحرانها و درگیریهای داخلی، درمیان مرزهای این کشور؛ چراکه جهان نمیتواند خطر گسترش آن را تحمل کند».
«برای مثال نگاهی به وضعیت در ازبکستان درشرایط موجود بیندازید. این کشور ارتشی از خود ندارد و بهدلیل آنچه درحالحاضر در سراسر مرزهایش با افغانستان اتفاق میافتد، بسیار مضطرب و شاید وحشتزده است. هرکسی میداند کدام فرد قدرتمند جهان ممکن است تصمیم بگیرد به ازبکها «کمک» و «محافظت» ارائه کند».
باتوجه به وقایع اخیر در سوریه، نیروهای روسیه بار دیگر، مانند سال 1979، ظاهر شدند و اینبار درست در آن طرف رودخانهی آمودریا در مرزهای شمالی افغانستان. اندیشیدن به آن بهمعنای گمشدن در خاطرات تاریک آن تهاجم و جنگ نیابتی وحشتناکی است که درپی آمد: ارتش سرخ با تودهی مجاهدین مقابل شد: «مبارزان آزادی» مذهبی رونالد ریگان که توسط ایالات متحده، عربستان سعودی و آی.اس.آی پاکستان (معادل سازمان سیا)، مسلح شده بودند. متاسفانه چند دهه بعد، ما هنوز با پیامدهای آن جنگ زندگی میکنیم و بهلطف «ملتسازی» بیمار آمریکا در سالهای پس از 11 سپتامبر، افغانها هرگز قادر نشدند از «رهبری» سیاسی و نظامی جنگسالارانی که از دوستان نزدیک واشنگتن بودند، رها شوند.
کاریکاتوری از پاتریک چاپت، کابوس نهایی جنگ دوم افغانستان و روزهای پایانیاش را بهتصویر میکشد: نشانههای جاده به راهی اشاره میکنند که نوشته است: «خروج از افغانستان». سربازان ایالات متحده در یک خودروی زرهی در مسیری دایرهوار حرکت میکنند؛ آنها دوباره و دوباره و دوباره در این مسیر میگردند.
وحشت از آینده
به گزارش محبوبه سراج از کابل، درحالحاضر «ابر سنگینی از بیاعتمادی و شک، در این کشور وجود دارد. هیچکس به دیگری اعتماد نمیکند. شایعات و تئوریهای توطئه، همراه با ترسی از آیندهای مبهم، همهجا وجود دارند. جوانان افغانستان، که عمدتا تحصیلکرده و پر از انرژی و آرزوهای بلند هستند، کشور را روزانه در گروههای بزرگی ترک میکنند. هیچکاری برای آنها وجود ندارد. هیچ آیندهای وجود ندارد. افراد فقیرتر حتا موفق به یافتن یک وعدهی غذایی برای خانوادههای خود نمیشوند».
پسران و مردان افغان که سالهای زیادی را برای جستوجوی کار به ایران و پاکستان رفته بودند، اکنون برای سفری هزاران مایلی به اروپا بهعنوان مقصد نهایی، آمادگی میگیرند و به تعداد بیشماری از سوریها و عراقیها میپیوند. سیل مهاجرتی پرخطر که مانند آن در گذشته دیده نشده است. در سال گذشته، 58500 نفر افغانی، موفق به دریافت پناهندگی در اروپا شدند. در هفت ماه اول سال جاری، 77700 نفر در اروپا یا ترکیه درخواست پناهندگی دادند. تا ماه اکتوبر، این تعداد به رقم تکاندهندهی 120000 نفر افزایش یافت. امروزه، دهها هزار نفر دیگر نیز جانهایشان را به خطر میاندازند تا سرزمینی را که واشنگتن «ساخته است» ترک کنند».
همچنان که نسل دیگری از رهبران بالقوهی افغانستان از شهری که زمانی دوستداشتنی و زیبا بود فرار میکنند (سومین فرار دستهجمعی مغزها از دههی 1980)، چهرهی کابل قدیمی نیز با پروژههای بزرگ ساخت و ساز از نظر ناپدید میشود: برجهای اداری شیشهای، خانههای مجلل و مزین، سالنهای عروسی عظیم و رنگارنگ. اینها شواهدی هستند بر اینکه در طول این جنگ بیپایان، افرادی با روابطی قوی، بهسرعت به سرمایههای هنگفتی دست یافتند. شکاف موجود میان فقیر و ثروتمند که در زمان کرزی ظاهر شده بود، مانند بیاعتمادی مردم به دولت «دموکراتیک انتخابی»شان، درحال گسترش است.
اما بهنظر میرسد که این دولت دوسر، به وضعیت بیاعتنا است. درواقع، اکنون افغانها چنین ادعا میکنند که این دولت تمام وعدههای پیش از انتخابات خود دررابطه با فساد گسترده در کشور را کنار گذاشته است. مردم رییسجمهور غنی را که زمانی در همکاری با نویسندهای دیگر، کتابی به نام «بازسازی دولتهای ناکام» نوشته بود به مضحکه گرفته و طنزنویسان میگویند که او باید روی کتاب خاطرات خود با عنوان «دولت ناکام» کار کند. افغانهایی که زمانی رییسجمهور کرزی را تنها بهعنوان «شهردار کابل» میدیدند که در جایگاهی پایینتر از سفیر آمریکا زلمی خلیلزاد قرار داشت، اکنون نگران این هستند که رییسجمهور اشرف غنی نیز در جایگاهی مشابه نسبت به فرماندهی نیروهای آمریکایی و ائتلافی، جنرال ارتش ایالات متحده، جان کمپل، قرار بگیرد.
آنها همچنین میگویند که غنی، گروهی از افرادی را در اطراف خود جمع کرده است که تنها برای اهداف خود کار میکنند و بهفکر کشور خود نیستند. البته این در زندگی سیاسی افغانستان، هیچ مسئلهی جدیدی نیست. اما پس از امید بزرگی که تنها یک سال قبل و با شکلگیری دولت جدید بهوجود آمد، این احساس ناامیدی مانند سقوط در یک گودال است. واضح است جایی که منافع شخصی و فساد خودنمایی کنند، افرادی صالح و خشمگین برخواهند خواست. همچنان که تمام افغانها میدانند، طالبان نیز نخستینبار همینگونه آغاز شدند.
محبوبه، آخرین نامهاش را به من اینگونه پایان داد: «در اینجا هیچچیز قطعی نیست. اما تنها یک مسئله را میتوانم به شما بگویم: افغانستان نیاز به رهبرانی شایستهی مردمش دارد. سربازان ما، کسانی که جانهای خود را در سراسر این کشور از دست میدهند، اگر رهبران و فرماندهانی صادق داشته باشند، هرگز وظایف خود را ترک نمیکنند. جوانان ما هرگز کشور را رها نمیکنند اگر پیران ما راهی برای آنها بسازند. این بدبختی ما است که با انتخاب رهبرانی بد برای خود، نفرین شدهایم. تعداد آنها اندک است، اما مانند سرطان در این سرزمین رشد میکنند».
