نویسنده: رابین لاکوف
مترجم: معصومه عرفانی
بخش چهارم
در صحنهی اول نمایش، جان کسی است که بیشترین صحبت را انجام میدهد و سهم کارول در گفتگو، اغلب حالت سوالی دارد و ازهمگسیخته است. به نظر میرسد که جان در اصل منظور خوبی داشته باشد: او میخواهد به کارول کمک کند زیرا در او روح مهربان و آشنایی میبیند که مانند خودش ریشه در این دارد که هردو از طبقهی متوسط جامعه برخاستهاند. جان میخواهد درس بدهد، توضیح بدهد و روشن کند؛ اما او موفق نمیشود از واژهها و شیوهی ارائهی آکادمیک خود فراتر برود و به شدت غیرمستقیم و اغلب با استعاره سخن میگوید. مشکل کارول هم دقیقا همین است: در ذهن او رمزگشایی وجود ندارد تا او را قادر بسازد از این «گفتمان» مفهومی دریابد، چه برسد به اینکه خودش به این شیوه سخن بگوید. جان، ایدههایی را مطرح میکند که کارول مجبور است «بفهمد»، اما او هیچ کمکی به کارول نمیکند تا توانایی درک اینکه محیط دانشگاهی و جان، به عنوان استاد دانشگاه و نمایندهی مستقیم این نهاد، چه انتظاراتی دارند، به او بدهد: بازی چیست؟ چطور باید بازی کرد؟ و برنده چه کسی است؟ این همان چیزی است که کارول باید بداند اما او هنوز هیچ درکی از این مسایل ندارد.
کارول نیاز به توضیح و تفسیر دارد اما جان این را نمیخواهد و یا احتمالا قادر به ارائهی آن نیست. درنهایت، جان شروع میکند به صحبت درمورد اینکه او کارول را «دوست دارد» و به او پیشنهاد میدهد که اگر دوباره به دفترش بیاید، به او نمرهی کامل میدهد… در لحظههای آخر گفتگو، او کارول را در آغوش میگیرد، البته بدون احساس شهوانی! آنچه جان انجام میدهد و میگوید، هیچکدام چیزی نیستند که کارول بخاطرش این گفتگو را آغاز کرد. در پایان صحنهی اول، او اتاق را با حالتی از سرگشتی بیشتر از لحظهی ورودش، ترک میکند.
در پردهی اول، جان کسی است که قدرت را به دست دارد: میتواند به کارول نمرهی قبولی که میخواهد بدهد، و او را راهنمایی کند برای فهم راز و رمزهای دانشگاه و طبقهی اجتماعی متوسط. جالب اینجاست که تفسیرگران به ندرت توجهی به این مساله کردهاند و حتی زمانی که آنها متوجه میشوند، به نظرشان قدرت جان و شیوهی استفادهی او از این قدرت، مشروع و عادی است. از اینرو، زمانی که کارول بازمیگردد و جان را متهم به بدرفتاری و سوءنیت میکند، بسیاری از مفسران به صراحت نشان میدهند که برای آنها این کار غیر قابل درک است: چطور این ایدهها به ذهن این دختر کوچک بیفکر رسیده است؟ او حتما توسط کسی دیگر تشویق شده است…
به باور من مهمترین صحنهی این تئاتر، نمایش داده نشده است: چگونه کارول، از کودکی فاقد قدرت بیان و درک در پردهی نخست، به سخنوری قوی و زنی با زیرکی و دانایی سیاسی در بقیهی نمایش تبدیل میشود؟ در پردهی دوم نمایش، این کارول است که سخنرانیهای بدون وقفه و طولانی میکند و جان کسی است که سوال میکند و با تکههای پازل کلنجار میرود. بعضی مفسران این را یک ایراد فنی در شخصیتپردازی میبینند: چگونه کارول این تسلط به زبان را به دست آورده است؟ (اما به ندرت کسی میپرسد که جان چطور این قدرت را از دست داده است؟) پیشفرض بسیاری از تحلیلگران این است که کارول دیالوگهای یک «گروه» فمنیستی که ما هرگز در طول نمایش با آن مواجه نمیشویم را در اینجا بیان میکند و هیچ کدام چنین برداشت نمیکنند که ممکن است چیزی در درون خود او تکوین یافته باشد. اگر ما توانایی سخنوری را به عنوان یک استعداد میبینیم میتوانیم بگوییم کارول راهی برای پرورش آن پیدا کرده و همین باعث شده است تا قدرت سخن و فصاحت کلام به دست بیاورد؛ به طور مشابه، میتوانیم بگوییم که جان در شرایطی محروم از این قدرت و امکان، تواناییاش را از دست داده است.
اما در پردهی سوم، کارول، برای جان تفسیر میکند، او را راهنمایی میکند، هدفش و منظورش را برای او تعیین میکند و باید و نبایدها را به او میگوید؛ دقیقا همان کاری که جان در پردهی اول درمورد او انجام میداد. (مفسرانی که توجهی به این رفتار جان نداشتند، از شیوهی برخورد کارول ناراحت هستند). درنهایت، جان، ناتوان از درک این مساله که بخت این دو واژگون شده است، روی صحنه و به شکلی وحشیانه به کارول حمله میکند. در سالن نمایش تئاتر، تماشاچیان، حداقل در میان مردان، در این صحنه بارها کف میزدند و او را تشویق میکردند، حتی بعضی فریاد میزدند «حسابی خدمت این سلیطهی احمق برس».
سیاست تفسیر به شیوههای متفاوتی کار میکند: میان جان و کارول، میان نهادهایی که این دو نفر از آنها نمایندگی میکنند یعنی دانشگاه و فمنیسم، و میان عملکردهای مخاطبان و منتقدان و تفسیرگران که شیوهی رفتار جان را به عنوان امری توجیهپذیر و عادی و رفتار کارول را به عنوان رفتاری خارج از قاعده و سزاوار تنبیه میبینند. دانشگاه نهادی شایسته است که اعضای آن همواره از جایگاهشان برای به دست آوردن قدرت کنترل بر تفسیر و تعبیر بر اشیا و افراد پایین دست خود استفاده میکنند. از طرف دیگر فمنیسم نهادی ناشایست است و تا حد زیادی ضد و نقیض، و از آنجا که قدرت اعضای این نهادها از وجود این نهادها گرفته میشود، اعضای گروههای فمنیستی دارای قدرت نیستند.
