شریف بهزاد
مفهوم «دیپلوماسی» از لحاظ معنا با لفظهایی مثل «گفتمان» «گفتوگو» و «مذاکره» برابر دانسته شده است. چون هدف گفتمان، جلب همنظری و تلاش برای به دست آوردن توافق بر سر موضوع مورد نظر میباشد، پس طبیعی است به ابزاری نیاز پیدا میشود که قادر به محقق کردن « گفتمان» یا به زبان دیگر«دیپلوماسی» باشد. یکی از ابزارهای دیپلوماسی، دیپلومات است؛ همان کسی که عهده دار جلب موافقت طرف دیگر از طریق گفتوگو میباشد. اما همیشه یک دولت نمیتواند با استفاده از همین یک ابزار به گونهی موثر به هدف دست یابد. این جاست که بحث ابزارهای دیگری پیش میآید که به جای دیپلومات بتواند عمل کند. یکی از موثرترین ابزارها رسانههای همگانی است. البته رسانههای همگانی با ویژگیهای مختص به خود و با روشهای متفاوتتر از دیپلومات عمل میکنند؛ اما در آخر نتیجهی کار همسان است. یعنی هم دیپلومات و هم رسانه سعی در قانع کردن طرف مورد نظر دارند.
حالا پرسش این است که دیپلوماسی چند نوع است و رسانههای همگانی به کدام نوع آن میپردازند؟ یا به بیان دیگر، رسانه لازمهی کدام نوع دیپلوماسی است؟ پاسخ این خواهد بود که روی همرفته دیپلوماسی به دو گونه ظاهر میشود؛ یکی دیپلوماسی پنهان که به صورت معمول توسط نمایندگان کشورها انجام میشود و دیگری دیپلوماسی عامه که توسط رسانههای همگانی و گونههای دیگر شبکههای دیجیتالی صورت میگیرد. در دیپلوماسی عمومی یا علنی، دیپلوماسی فرهنگی عمدهترین شیوهایست که در رسانههای همگانی کاربرد دارد.
دولتها همیشه نیاز دارند برای قانع کردن و وادار کردن ملتها و دولتها به پذیرش چیزهایی که خود میخواهند، بستر و فضای مناسب ایجاد کنند. رسانه میتواند با ارایهی فرهنگ به نحو شگفت انگیزی در این زمینه عمل کند.
حالا که سخن از فرهنگ و نقش آن در دیپلوماسی به میان آمده خوب است که ابتدا فرهنگ و دیپلوماسی فرهنگی را به تعریف بگیریم.
هرچند ارایه تعریف واحد از فرهنگ مشکل و حتا ناممکن است. برخی از فیلسوفان و نویسندگان اروپایی در بیان تعریف واحد از فرهنگ میگویند؛ این کار مانند سعی در گرفتن هوا در مشت است. دلیل این اظهار نظرها این است که حدود 165 تعریف مختلف از فرهنگ داده شده است. ریمون ویلیامز گفته است فرهنگ یکی از دو سه واژه بغرنج در زبان انگلیسی است. ویلیامز، فرهنگ را فراگرد عمومی تکامل فکری، معنوی و زیبا شناختی میداند. بروس کوئن، میگوید: فرهنگ مجموعه رفتارهای اکتسابی و ویژگی اعتقادی اعضای یک جامعه معین میباشد. عبدالکریم سروش فرهنگ را چنین تعریف میکند: فرهنگ مجموعه آداب و اندیشهها و دیدگاهها و اعتقادات و ارزشهای یک قوم را که اولاً برخوردار از وحدت تألیفی باشند و ثانیاً اقیانوس وار آن قوم را گرفته باشد و ثالثاً آدمیان، غافلان و غیر مختارانه در آن غوطه ور باشند.
دیپلوماسی فرهنگی؛ فرانک نینکوویچ، دیپلماسی فرهنگی را تلاش برای ارتقای سطح ارتباطها و تعامل میان ملتهای جهان با هدف طراحی و بنیاد نهادن تفاهمنامهها و توافقهایی بر اساس ارزشهای مشترک میداند. این در حالی است که بنا به تعریف گیفورد مالون، دیپلماسی فرهنگی عبارت است از معماری یک بزرگراه دوطرفه به منظور ایجاد کانالهایی برای معرفی تصویر واقعی و ارزشهای یک ملت و در عین حال، تلاش برای دریافت درست تصویرهای واقعی از سایر ملتها و دولتها میباشد. و سرانجام، در تعریف میلتون کامینگز، دیپلماسی فرهنگی عبارت است از مبادلهی ایدهها، اطلاعات، هنر، نحوهی زندگی، نظام ارزشی، سنتها و اعتقادها به منظور دستیابی به مفهوم مشترک و تقویت تفاهم متقابل میان ملتها و کشورها.
اینک میپردازیم به مزیتهای رسانههای همگانی در دیپلوماسی فرهنگی، و جایگاه این دیپلوماسی در رسانههای افغانستان:
در دیپلوماسی فرهنگی مخاطبان راحتتر زیر تاثیر قرار میگیرند؛ چون هدف به صورت غیر مستقیم عرضه میشود، مخاطب نا خود آگاه به آن توجه میکند. رسانه میتواند با انتقال ارزشهای یک کشور در قالبهای هنری و ظرافتهایی ویژه، مخاطب را به انفعال وادارد، ترغیب کند، باورسازی کند و در یک سخن، او را جادو کند. در حالیکه انتقال پیام توسط دیپلومات، گاه میتواند به شدت واکنش بر انگیز باشد و مخاطب در اخذ آن بی میلی شدیدی از خود نشان دهد. در چنین وضعی امکان توافق میان دو طرف بر سر موضوع خاصی با دشواری همراه میشود.
رسانههای افغانستان در این زمینه چندان کارایی از خود نشان نداده/ نمیدهند. برای کارایی رسانهها، طراحان و اِعمال کنندگان سیاستهای خارجی کشور، نخست باید دست به طبقه بندی مخاطبان بزنند و مشخص کنند که کدام دسته مخاطبان خارج کشور را باید هدف قرار دهند. پس از تشخیص مخاطبان، باید مشخص کنند کدام وجههای فرهنگ را باید عرضه کنند و آن گاه به دنبال تامین ارتباط با مدیران رسانهها بر آیند و یافتههای خود را در اختیار آنها قرار دهند. پس از این، نوبت به رسانهها میرسد که بتوانند قالبهای تاثیر گذار انتقال دادهها بر مخاطبان خاص را مشخص کنند و با استفاده از شگردهای هنری و فنی دست به انتقال فرهنگ بزنند.
دیپلوماسی فرهنگی بستر مناسبی برای نزدیکی ملتها و دولتهاست. برای محقق شدن آن، باید هر دو طرف شناختی از همدیگر داشته باشند. دیپلوماسی فرهنگی میتواند با بازتاب جلوههای فرهنگی، در واقع طرف مقابل را از وضع و اعتبار خود آگاه کند. البته در این عرصه رسانه نباید تنها انتقال دهندهی فرهنگ خودی به دیگران باشد، بل باید به بازتاب فرهنگ مقابل نیز بپردازد تا جامعهی خودی از طریق شناخت به مرز پیوند با دیگر ملتها نزدیک شود.
رسانههای افغانستان در این زمینه نیز از کارایی لازم بهره ور نیستند. رسانههای ما بیشتر مصرف کنندهی فرهنگهای دیگر ملتها اند آن هم بدون توجه به این نکته که افغانستان بیشتر نیاز به شناخت کدام ملتها دارد که تا اکنون نتوانسته است به خوبی آنها را بشناسد. البته باز تاب فرهنگهای ملتهای دیگر برای مردم ما خوب است، اما باید در دیپلوماسی فرهنگی به این مسئله توجه شود که بیشتر نیاز به شناخت کدام ملت داریم و نیز به چه میزان نیاز است مصرف کنندهی دیگر فرهنگها باشیم.
تعامل فرهنگی از دیگر نیازهای فرهنگ هر جامعه است. رسانههای همگانی در این راستا نقش مهم دارند. هر فرهنگی نیاز به داد و ستد ارزشها دارد. با شناخت فرهنگها این امکان میسر میشود که یک جامعه درک کند چه چیزهایی به عنوان ارزش حفظ کرده است که بهتر است ارزش دیگری جانشین آن شود و آن ارزش دیگر را میتواند از فرهنگهای دیگر بگیرد. پس بدین ترتیب فرهنگها همیشه در یک چرخهی داد و ستد قرار میگیرند.
افزایش تعامل فرهنگی، ملتها را به همدیگر نزدیک میکند. نزدیکی ملتها سبب میشود که دولتها راحتتر زبان همدیگر را دریابند و در موقعی که مشکلی پیش میآید، دیپلوماتها بتوانند سریعتر و آسانتر به حل آنها بپردازند. خوشبختانه رسانههای همگانی افغانستان امروز از لحاظ کمی رشد بی سابقه داشته و تعدادی از این رسانهها بخشهای وسیعی از منطقه و جهان را تحت پوشش دارند و از سوی دیگر با آماده شدن فن آوری پیشرفتهی ارتباطات، این امکان میسر شده است که مردم ما به نحو بی سابقهای به رسانههای خارجی دست یابند و با فرهنگهای متنوع آشنا شوند. این وضع سبب شده است که ما حالا از شبکهی انتقال و دریافت گستردهای بهره ور باشیم.
البته گستردگی شبکهای انتقال؛ یعنی رسانههای داخلی به خودی خود کافی نیست اگر ما نتوانیم در بازتاب فرهنگ خود دقت و کارایی لازم داشته باشیم. حالا دیگر سخن از تعامل فرهنگی در میان نیست، ما با ضربهی فرهنگی رو به رو میشویم. روند تعامل باید دو جانبه باشد، یعنی برای نزدیکی با ملتها،باید هم فرهنگ خود را به دیگر ملتها عرضه کنیم تا آنها آنچه را سازگار با فرهنگ خود میدانند، وارد فرهنگ خود کنند و هم ما، آنچه را برای غنای فرهنگی خود ضرورت داریم، دریابیم. چنین فرایندی زمینه درک و شناخت ملتها از یکدیگر را فراهم میکند، همان چیزی که راه را برای موثریت کار دیپلوماتها در زمان ضرورت هموار میکند.
رسانههای همگانی برای جلب توجه مردم، نخبگان و سیاستمداران میتوانند از قاعدهی برجسته سازی استفاده کنند؛ بدین معنا که با به کارگیری روش حساب شده و شگردهای خاص رسانهای، موضوع خاصی را با هدف خاصی چنان بازتاب میدهند که مخاطبان مورد نظر ناگزیر میشوند به آن توجه کنند. دولتها نیز میتوانند موضوعهای خاصی را تعیین کنند و آن گاه برای چگونگی جلب مردم، نخبگان یا سیاستمداران دیگر کشورها، به سراغ رسانههای همگانی بروند و از آنها بخواهند که با استفاده از شگردهای ویژهی خبرنگاری به بازتاب آنها بپردازند. این روش میتواند برای موفقیت دیپلوماسی رسمی یک دولت را زمینه سازی کند. در این جا این ضرورت پیش میآید که یک دولت، نخست باید قادر به برنامه ریزی موثر رسانهای باشد، در غیر آن نمیتواند با به کارگیری ناشیانهی رسانه به هدف دست یابد، حتا پیش خواهد آمد که به کارگیری ناشیانهی رسانه، تاثیر برعکس داشته باشد و موفقیت دیپلوماسی رسمی را با مخاطرههای تازهای رو به رو کند.
منبع:
– اسماعیلی؛ محمد، تلخیص شده توسط فرهاد مهدوی و ابراهیم سالاریه ،تهران، 1389.
– خانی، محمد حسن، دیپلوماسی فرهنگی و جایگاه آن در سیاست خارجی.
