واقعیتهای پابرجا، خوشبینیهای پا در هوا!
تقریبا از همه استاتوسهای هزارگی و تا حدودی فارسی زبان، احساس و درد میبارد. کسی از خیانت شکوه دارد. کسی از دشمن پروری مینالد. کسی از همدستی با طالبان و کسی از سنگ خوردن به شیشهای اعتمادش میگوید.
فاجعهای جلریز سنگین است، اما باید انتظارش را میداشتیم. تاریخ افغانستان، واقعیتهای افغانستان و نشانههای فراوان در چهارده سال گذشته به ما میگوید که اسب خوشبنی مان را لگام بزنیم. همین که افغانستان بعد از ضربهای کودتای چپ، هیچگاه نتوانست دوباره به آرامش و ثبات برسد به ما میگوید که مسایل بنیادینی در این کشور حل ناشده است. کشوری که در آن مسایل بنیادین، حل شده باشد، با همه دخالت خارجی، نمیتواند نزدیک به سی سال جنگ داخلی را پذیرا باشد.
به داستان شجاعی در خاص ارزگان نگاه کنید. او بخشی از نیروهایی بود که برای ثبات افغانستان در مقابل طالب میجنگیدند، و در این راه قربانیها دادند. اما بعد از این که کمی قدرت یافت، و تهدید جدی برای طالبان شد، دیدیم که با چه غوغایی حتا از سوی کابل نشینان بیخبر از ارزگان روبرو شد. یکی از بزرگان هموطن در خاص ارزگان، رسما به امریکاییها گفته بود که یا شجاعی را از خاص ارزگان بیرون کنند، یا او خود بمب به تنش میبندد و انتحاری میکند. شجاعی با مطیع الله خان، هیچ تفاوتی نداشت، جز اینکه مطیع الله خان سهم مهمی در قاچاق مواد مخدر داشت، و از مقام امنیتیاش برای تجارت استفاده میکرد. اما چرا مطیع الله خان قهرمان شد و شجاعی یک یاغی؟
برداشت من این است که خوشبینی ما و دیگر حوزههای ضد طالب، بیهوده، پا در هوا و زیاد است، و این خوشبینی، از یک طرف درد رویدادهای دردناک شبیه رویداد جلریز را تحمل ناپذیر میکند و از طرف دیگر غیر قابل پیش بینی شان میسازد. اگر نه، چرا باید دهها فرزند جوان مردم را در منطقهای که طالب و تروریست، حمایت گسترده دارد، گماشت تا در روز مبادا در میان سیلی از دشمن با نابودی حتمی روبرو شوند؟
