خط دیورند و بحران گفتمان انتقادی در افغانستان

اطلاعات روز

هادی میران

در یک ماه اخیر بحث خط دیورند یک‌بار دیگر روی آنتن‌های خبری رفت و در فضای مجازی سببب بحث و جدل‌های فراوان گردید. این جدال‌ها در موارد بسیار از چنبره اخلاق و اصول جدالگری فراتر رفت و عده‌ای به جای استدلال به اهانت و دشنام متوسل شدند. این‌که چرا مباحث هویتی در افغانستان اغلب با فقدان استدلال مواجه گردیده و به دشنام‌سرایی ختم می‌شوند، دلایل و عوامل آن را می‌توان در فقر آموزش، ناشکفتگی ذهن و زبان، و ناشکفتگی عقلانیت اکتسابی یافت.

افغانستان در بیش از یک‌سده اخیر با بحرانی درهم‌تنیده در حوزه‌های دولت‌سازی، تولید دانش و شکل‌گیری گفتمان انتقادی مواجه بوده است که همین بحران وضعیت کنونی افغانستان را رقم زده است. این وضعیت را البته نمی‌توان به ذات یک زبان یا ویژگی‌های یک قوم خاص تقلیل داد. بااین‌حال، اما نمی‌توان انکار کرد که برخی زبان‌ها، از جمله زبان پشتو، در حوزه‌های علمی و فلسفی و تولید دانش انتقادی به‌صورت کارکردی از مسیر توسعه و تکامل بازمانده‌اند. این امر هرچند که پی‌آمد مستقیم فقر نهادی و ناکارآمدی سیاست‌گذاری فرهنگی بوده است، بحران جاری در افغانستان اما در همین کانتیکست قابل تحلیل می‌باشد.

در دهه‌های گذشته، نهادهای دولتی و آموزشی فاقد برنامه‌ای پایدار برای بالندگی زبان در عرصه‌های دانشگاهی، ترجمه و تولید دانش بوده‌اند. در نتیجه، نه پروژه‌های منسجم ترجمه شکل گرفته، نه دانشگاه‌های پژوهش‌محور به‌طور مؤثر فعال شده‌اند و نه هم سرمایه‌گذاری لازم برای تبدیل زبان پشتو به زبان حامل مفاهیم مدرن صورت گرفته است. پی‌آمد این وضعیت، محدود شدن دسترسی نظام‌مند به میراث فکری معاصر از اندیشه‌های ایمانوئل کانت تا میشل فوکو و ژاک دریدا و در نهایت، ناشکفتگی گفتمان انتقادی بوده است.

برای روشن شدن این بحث، این محدودیت را باید در چارچوبی وسیع‌تر فهمید؛ جایی که زبان، به تعبیر پیر بوردیو، نوعی «سرمایه نمادین» است و ارزش و ظرفیت آن در میدان‌های قدرت، دولت، آموزش و رسانه تعیین می‌شود. زمانی که این میدان‌ها ضعیف باشند، زبان نیز در سطح کارکردی محدود و ابزار بازتولید سنت‌های گذشته باقی می‌ماند. از سوی دیگر، فقدان حوزه عمومی فعال، آن‌گونه که یورگن هابرماس توصیف می‌کند، امکان گفت‌وگوی عقلانی و نقد ساختارهای قدرت را به حداقل رسانده است. در چنین شرایطی، حتا اگر ظرفیت بالقوه‌ای وجود داشته باشد، زبان به ابزار تولید نقد تبدیل نمی‌شود و بیشتر در بازتولید سنت‌ها باقی می‌ماند. وضعیت افغانستان را می‌توان نمونه‌ای از همین شرایط دانست.

این وضعیت در پیوند مستقیم با ساختار تاریخی قدرت در افغانستان قابل فهم است. از زمان احمدشاه درانی ۱۷۴۷ میلادی تا دوره‌های بعدی، قدرت سیاسی عمدتا در قالب شبکه‌های قومی و قبیله‌ای قبایل پشتون سازمان یافته و تلاش‌هایی مانند اصلاحات امان‌الله‌خان یا فعالیت‌های حزب دموکراتیک نیز نتوانستند این الگو را به‌طور پایدار دگرگون کنند. نتیجه‌ی چنین ساختاری، شکل‌نگرفتن نهادهای مستقل آموزشی و پژوهشی و در پی آن، ضعف مزمن در تولید دانش بوده است. در این میان، بخشی از نخبگان قومی پشتون نیز به‌ جای ایفای نقش انتقادی، در چارچوب همین نظم موجود عمل کرده‌اند؛ وضعیتی که می‌توان آن را با مفهوم «هژمونی» در اندیشه‌ی آنتونیو گرامشی توضیح داد.

در چنین بستری، مسائل سیاسی‌ای مانند خط دیورند نیز بیش از آن‌که به‌صورت واقع‌گرایانه بررسی شوند، به گفتمان‌های هویتی و احساسی تبدیل شده‌اند. این در حالی است که واقعیت اجتماعی در دو سوی این مرز بسیار پیچیده‌تر از روایت‌های یکدست است. جوامع آن‌سوی مرز در چارچوب‌های متفاوتی از دولت، اقتصاد و آموزش زیسته‌اند و تجربه‌های متفاوتی از زندگی اجتماعی دارند. از این منظر، طرح ادعاهای مرزی بدون توجه به کیفیت واقعی زندگی و ساختارهای اجتماعی، بیشتر کارکردی نمادین و احساسی پیدا می‌کند تا عملی.

در غیاب یک نظام باثبات، کارآمد و مبتنی بر اصول دموکراتیک، چنین ادعاهایی نمی‌تواند نیرویی واقعی برای همگرایی ایجاد کند. هیچ جامعه‌ای صرفا براساس شعارهای هویتی، از یک بستر نسبتا باثبات به فضایی که با ناامنی، فقر و محدودیت‌های آموزشی، از جمله محرومیت دختران از تحصیل مواجه است، جذب نمی‌شود. بنابراین، مسأله‌ی اصلی نه «مرز»، بلکه «کیفیت نظام سیاسی و اجتماعی» است.

از این‌رو، مسئولیت تاریخی نخبگان، به‌ویژه نخبگان برخاسته از جامعه‌ی پشتون، بیش از آن‌که در تکرار ادعاهای مرزی باشد، در بازسازی زیرساخت‌های فکری و نهادی افغانستان معنا می‌یابد. این مسئولیت شامل تلاش برای استقرار یک نظام دموکراتیک، سرمایه‌گذاری در آموزش، ترجمه و تولید دانش، تقویت زبان به‌عنوان ابزار تفکر مدرن و شکل‌دهی به جامعه‌ای همپذیر است. تنها در چنین شرایطی است که پیوندهای درون‌مرزی و برون‌مرزی می‌تواند براساس انتخاب آگاهانه و جذابیت واقعی شکل گیرد.

بحران افغانستان را می‌توان چرخه‌ای درهم‌تنیده از خشونت، فقر، ناتوانی دولت و ضعف تولید دانش دانست که در آن، محدودیت در شکل‌گیری گفتمان انتقادی نقش کلیدی ایفا می‌کند. تمرکز بر منازعات نمادینی مانند خط دیورند، بدون اصلاح این چرخه، نه‌تنها راهگشا نیست بلکه به تداوم آن کمک کرده و مصایب گذشته را بازتولید می‌کند. خروج از این وضعیت تنها زمانی ممکن است که زبان به ابزار اندیشه، نهادها به بستر تولید دانش و سیاست به عرصه‌ی تحقق زندگی انسانی و آزاد تبدیل شود.

در شرایطی که ساختارهای سیاسی دچار انسداد هستند و امکان شکل‌گیری حوزه عمومی فعال به‌شدت محدود است، سکوت نخبگان فرهنگی و فکری جامعه‌ی پشتون پی‌آمدهای عمیقی دارد. این سکوت حتا اگر ناشی از ترس یا مصلحت هم باشد، در عمل به بازتولید روایت‌های مسلط منجر می‌شود. در چنین فضایی، گفتمان‌های ایدئولوژیک و سخت‌گیرانه، از جمله آنچه توسط طالبان ترویج می‌شود، بدون چالش جدی تثبیت می‌گردند و به تدریج در سطح فرهنگی و اجتماعی طبیعی‌سازی می‌شوند؛ وضعیتی که در چارچوب مفهوم هژمونی گرامشی قابل فهم است.

اگرچه باید اذعان کرد که محدودیت‌های شدید سیاسی و هزینه‌های بالای نقد، شرایط را برای کنش انتقادی دشوار کرده است، اما در سطح تحلیلی، نتیجه‌ی این سکوت به تداوم همان چرخه‌ی خشونت و بی‌ثباتی می‌انجامد. از همین رو، بدون شکل‌گیری حداقلی از گفتمان انتقادی، تولید دانش و بازتعریف رابطه میان دین، سیاست و جامعه، عبور از وضعیت کنونی ممکن نخواهد بود.

در نهایت، رهایی از این چرخه به شکستن دو انحصار به‌هم‌پیوسته وابسته است: انحصار قرائت‌های سخت‌گیرانه‌ی دینی و انحصار گفتمان‌های بسته‌ی قومی. تا زمانی که این دو حوزه امکان گفت‌وگوی انتقادی و رقابت سالم اندیشه و تفکر را محدود نگه دارند، شکل‌گیری یک نظم سیاسی فراگیر و مبتنی بر شهروندی امکان‌پذیر نخواهد بود.

بنابراین، اگر هدف دستیابی به امنیت و ثبات پایدار است، نقطه‌ی آغاز نه در تشدید منازعات نمادین، بلکه در بازتعریف نقش نخبگان و اولویت‌دادن به آموزش، تولید دانش، ترجمه‌ی نظام‌مند و تقویت حوزه عمومی است. بدون چنین تحولی، چرخه‌ای که از ضعف نهادها آغاز گردیده و به بازتولید خشونت می‌انجامد، همچنان ادامه خواهد یافت و دستیابی به ثبات، کما فی‌السابق، دور از دسترس باقی خواهد ‌ماند. لذا نخبگان پشتوزبان ما باید این واقعیت را بپذیرند که در شرایط کنونی نیز، تا زمانی که بستر‌های با ثبات آرامش، آسایش و آزادی‌های مدنی در افغانستان  فراهم نشود، افغانستان نمی‌تواند به‌عنوان یک الگوی جذاب برای همگرایی فراتر از مرزهای موجود عمل کند. در روزگار ما، اسلام سیاسی بدنه‌ی تمام افغانستان و به‌ویژه بدنه‌ی جامعه‌ی قومی پشتون را به پرورشگاه ویروس‌های ویرانگر و غیر قابل علاج تبدیل می‌کند. در چنین وضعیتی الویت وجدانی و انسانی نخبگان قومی پشتون، نجات جامعه از این فاجعه است که تمام جغرافیای افغانستان را در معرض فروپاشی قرار داده است. در چنین وضعیتی ادعای ارضی بر آن‌سوی خط دیورند، نه‌تنها که به نجات افغانستان کمک نمی‌کند، بلکه دامنه‌ی پریشانی این کشور را فراخ‌تر کرده و به فروپاشی آن نیز شتاب می‌بخشد.

از روزنامه‌نگاری مستقل حمایت کنید

محدودیت‌های گسترده بر رسانه‌ها و فضای عمومی در افغانستان، دسترسی شهروندان به اطلاعات مستقل را محدود کرده است. در چنین شرایطی، «اطلاعات روز» متعهدانه و مستقل به کار خود ادامه می‌دهد تا حقیقت قربانی خاموشی و فراموشی نشود.

ما وابسته به هیچ قدرتی نیستیم و تنها برای مردم می‌نویسیم.

مأموریت ما افشای فساد، بازتاب صدای سرکوب‌شدگان، تقویت پاسخگویی صاحبان قدرت، و پشتیبانی از چشم‌اندازی است که در آن همه شهروندان افغانستان از حقوق و آزادی‌های برابر برخوردار باشند و در صلح زندگی کنند.

خبرنگاران ما در شرایط دشوار و گاه خطرناک فعالیت می‌کنند تا گزارش‌های دقیق، منصفانه و مبتنی بر واقعیت منتشر شود و روایت‌های مردم به حاشیه رانده نشود. تداوم این کار، به حمایت مخاطبان و حامیان مستقل وابسته است.

هر کمک، فارغ از میزان آن، به ادامه روزنامه‌نگاری مستقل کمک می‌کند. اگر امکان کمک مالی ندارید، همرسانی این درخواست و تشویق دیگران به حمایت نیز سهمی مهم در تقویت این مسیر دارد.

در کنار حقیقت بایستید
از اطلاعات روز حمایت کنید

برای حمایت اینجا کلیک کنید
با دیگران به‌‌ اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه