حالا که عیسی خان رفته رفته و خیلی رفته از مسند قهرمانی پایین میآید، چند روز شده که ملت درد کشیدهی ما در خلاء قهرمانی دست و پا میزند.
به نظر من، این وضعیت برای ملت ما خطرخیز است. مدتهاست که ما از فاز عادت به قهرمان به فاز اعتیاد به قهرمان عبور کردهایم. حالا قهرمانمان نرسد یا دیر برسد یا اندازهاش کم باشد، وضع مان خیلی خراب میشود. بدیاش این است که ما قهرمان را در وجود خود تزریق نمیکنیم. دودش میکنیم. به همین خاطر قهرمانهای ما زیاد دوام نمیآورند. همین عیسی خان حد اقل برای چند ماه مان کافی بود. خوب نشه هم داشت. اما ما چه کار کردیم؟ او را در زرورق گذاشتیم و داغاش کردیم و پیش دودش نشستیم. حالا که او دود شده و خمار ما هم شکسته، چه خاکی به سر مان بریزیم؟
من یک پیش نهاد دارم: چه طور است همان پولیسی را که راه عیسی خان را گرفته و بازداشتاش کرده قهرمان کنیم. خوب فکر کنید. آیا اگر یک پولیس جگر شیر نداشته باشد، میتواند در برابر عیسیخان بایستد؟ آیا… بس است سوال. قبول است؟ اما یک هشدار:
حالا که توافق کردیم پولیس مذکور را قهرمان بسازیم، توجه داشته باشیم که او هم نهایتاش یک هفته دوام میآورد. هفتهی بعد که او یک زن گدا را به غرفهی خود برد و ازش سوالهای تجربی فیزیولوژیک پرسید و در نتیجه از مسند قهرمانی سقوط کرد، باز دهن ما باز خواهد ماند. به همین خاطر، به نظر من باید برای دوران پس از زوال او هم قهرمان ذخیره داشته باشیم.
چی؟ فاروق وردک؟ نه دیگر. یک نفری را پیش نهاد کنید که حد اقل یک دفعه در زندهگی خود یک کار بدون تقلب کرده باشد. خوب، سر خود فشار نیاورید. خون سرد باشید. یک هفته وقت داریم.
