هلو كابل تاكسي!
من: بفرماييد
از رياست اجراييه تماس گرفتم. رييس و معاونين پروان مي روند، فرصت داري ببري؟
رفتم و مسافرينم سوار شد. عبدالله در صندلي جلو، محقق و مامد خان درست عقب جا خوش كردند.
كمي راه رفتيم، مامد خان گفت خليفه يك آهنگ بان. عبدالله جواب داد: مامد بان ديگه. محقق گفت خليفه شش فرسخ راه آمديم؟ جوابم اري بود. گفت مامد تو دلت آهنگ ميشنوي من بايد روزهام را افطار كنم.
عبدالله گفت ديروز سر غني خوب فره نكردم؟ مامد گفت بچم مره خواو برده بود. محقق گفت خوب كدي اين قاق روده را.
عبدالله گفت كمي از سياست دور شويم راه خراب است. مامد گفت ووي! راست گفتي.
مامد از جايش بلند شد گفت چيز در ذهنم رسيد.
عمامه محقق را سر عبدالله گذاشت و كلاه چترالياش را روي سر محقق ماند و كف دستش توف كرد و موهايش را با آب دهنش ژيل زد و مرتب كرد و گفت حالا طالب را بان والله اگر غني بفهمد ما كي هستيم.
محقق گفت راستي رييس، غني خبر دارد ما پروان ميرويم؟ عبدالله گفت كوس بي بياش. مامد قاه قاه خنديد و گفت روزه مره باطل كدي خدا بزند تو را.
عبدالله تلفن زد: هلو هلو عطا، رسيدي؟ اينه ما هم نزديك شديم. بچهها را بگو براي استاد چاي نيشهاي دم كند كه خسته شده. خنديد و معلوم نشد عطا چه گفت.
در برگشت عبدالله گفت استاذ، استاد محقق و مامد را برسان، من پيش انديوالا ميمانم.
راه افتادم كه محقق گفت استاذ بريك بگير كار دارم. موتر توقف كرد و محقق سرش را بيرون كرد گفت اهاي لنگي مره بيار كه مامد كلايش را گرفت.
موتر حركت كرد و مامد گفت استاذ حالا رييس نيست يك آهنگ بان. ضبط را روشن كردم شروع به خواند كرد: شمالي لاله زار باشه به ما چه؟
مامد زد د لينك محقق گفت اي ميگم خير ببيني خليفه با اين آهنگت.
از آيينه به محقق نگاه كردم گفتم استاد از بهسود چه خبرا؟ گفت گپ نزن كه بسيار يك آهنگ مست دارد.
با خود گفتم با اي كلاني، ماه مبارك و جنگ بهسود و تهديد غني تو پروان ميري تا از عطا استقبال كني.
