فهمیدن تاریخ افغانستان بدون درک ماهیت منازعاتش ممکن نیست. اما این به این معنا نیست که جنگ و خشونت، خصلت ثابت مردم این جامعه بوده باشد. این نوع نگاه، بیشتر از آنکه واقعیت را روشن کند، مسأله را بیش از حد ساده میکند. اگر به تاریخ جهان نگاه کنیم، دشوار است که بتوان جامعهای یافت که ذاتا جنگطلب باشد. معمولا جامعه زمانی وارد چرخهی خشونت میشود که شرایط تاریخی و ساختارهایش راه عادلانهای برای حل اختلافها نداشته باشد. اما ریشهی منازعات در افغانستان، به مجموعهای از بحرانهای پیدرپی برمیگردد و از انباشت این بحرانها شرایط بهسوی یک وضعیت دوامدار خشونت پیش رفته است، زیرا حکومتها هیچگاه میان طرفهای منازعه بیطرف نایستادهاند و مدام از یک طرف خاص جانبداری کردهاند. به این ترتیب، در گذر زمان هر نسل بخشی از این بحرانها را تجربه کرده و بدون اقدام به حل آن، بهصورت برندهتر به نسل بعد منتقل کرده است. از بیرون ممکن است چنین به نظر برسد که جنگها در این سرزمین ناگهانی رخ میدهند، اما وقتی تاریخ آن را دقیقتر نگاه کنیم، درمییابیم که هر بحران ریشه در عوامل عمیقتری دارد؛ عواملی مانند جغرافیای دشوار، دولتسازی ناتمام، رقابت بر سر منابع محدود، چندگانگی نظامهای حقوقی، شکافهای اجتماعی و مداخلات خارجی.
در نگاه دقیقتر، افغانستان جایی است که چند نوع تضاد تاریخی همزمان در آن شکل گرفته است: نخست، تضاد میان دولت و جامعه؛ دوم، رقابت میان گروههای اجتماعی بر سر منابع و قدرت؛ و سوم، فشار قدرتهای بیرونی که از شکافهای داخلی این کشور بهره بردهاند. از بررسی تاریخ این کشور چنین برمیآید که این سه سطح از تضاد به شکل مستمر به هم گره خوردهاند و از پیوستگیشان بحرانهایی بیگسست ایجاد شده است که گاه به شکل شورشهای محلی و گاه بهصورت جنگهای گسترده ظاهر شدهاند. اگر از منظر فلسفهی تاریخ به موضوع نگاه کنیم، یکی از مشکلات اساسی حکومتهای افغانستان مسألهی مشروعیت بوده است. نبود مشروعیت، فاصله میان دولت و مردم را به یک شکاف تبدیل کرده است. مشروعیت زمانی شکل میگیرد که جامعه، قدرت یک حکومت را بپذیرد. در بسیاری از دورههای تاریخ افغانستان، این دو با هم همراه نبودهاند؛ گاهی دولت قدرت داشته اما مشروعیت نه، و گاهی جامعه مشروعیت را به نهادهایی داده که توان اداره نداشتهاند. همین ناهماهنگی باعث شده است که نظم سیاسی مدام در چرخهای از فروپاشی قرار بگیرد. برای فهم ریشههای منازعه در افغانستان، ناچاریم به مسألهای گستردهتر از یک فهم لایهای نگاه کنیم که بخش بزرگی از آن به ناتوانی تاریخی در ساختن نظم سیاسی که هم قدرت داشته باشد و هم اعتماد اجتماعی، مربوط میشود. جنگ و منازعات خونین در این سرزمین، بیش از آنکه مانند دیگر کشورها یک حادثه باشد، بهگونهای حداکثری محصول این بیتعادلی تاریخی در نظم سیاسی و مشروعیت آن بوده است.
جغرافیا، طبیعت سیاسیشده از درون
اگر جغرافیا را در سراسر جهان بستری برای زندگی آدمها بدانیم، در افغانستان اما همین جغرافیا، از جمله عناصر غیرسیاسی است که نقش بسیار فعالی در شکل دادن به تاریخ و سیاست داشته است. کوههای سربهفلککشیده، درههای عمیق و فاصلههای طولانی میان سکونتگاهها در افغانستان، در کنار اینکه ساخت زندگی مردم را تعیین کردهاند، بر نحوهی شکلگیری قدرت سیاسی نیز اثر گذاشتهاند. رشتهکوه هندوکش که همچون ستون فقرات سرزمین افغانستان امتداد یافته، بسیاری از مناطق کشور را از یکدیگر جدا میکند. عبور از این مناطق در گذشته دشوار بوده و همین امر ارتباط میان بخشهای مختلف کشور را محدود کرده است. در چنین فضایی، ایجاد یک نظام اداری متمرکز همیشه با چالش روبهرو بوده است. در طول تاریخ، دولتهای مختلف توانستهاند شهرهای بزرگ را کنترل کنند، اما نفوذ آنها در مناطق دوردست همواره با دشواری همراه بوده است. فاصلهی جغرافیایی در افغانستان تنها یک مسألهی طبیعی نیست، بلکه به فاصلهی سیاسی و موضوع تعارض نیز منجر میشود، زیرا هرچه دولت از یک منطقه دورتر باشد، نفوذ نهادهای محلی بیشتر میشود. در نتیجه، قدرت در چنین وضعیتی اغلب میان مرکز و پیرامون تقسیم میشود. اما اهمیت جغرافیای افغانستان فقط به مسألهی کنترل سیاسی محدود نمیشود؛ این کشور در مسیر تاریخی میان آسیای مرکزی، ایران و شبهقارهی هند قرار دارد. گذرگاههایی مانند خیبر و بولان در طول قرنها مسیر حرکت کاروانها، لشکرها و مهاجران بودهاند. هر قدرتی که این مسیرها را در اختیار داشته، در واقع بر بخشی از سیاست منطقه نیز مسلط بوده است.
همین موقعیت جغرافیایی سبب شده است که افغانستان بارها در مرکز رقابت قدرتهای بزرگ قرار گیرد. از رقابت امپراتوریها در قرن نوزدهم گرفته تا رقابتهای ژئوپولیتیکی قرن بیستم و بیستویکم، این سرزمین را بارها به میدان برخورد منافع قدرتهای مختلف از شرق تا غرب جهان تبدیل کرده است. بااینحال، منصفانه نیست که جغرافیا را بهعنوان سرنوشت تغییرناپذیر یک کشور بفهمیم. بدیهی است که کوهها خود عناصر ساکت و خنثی در امر سیاسی اند و به تنهایی جنگ ایجاد نمیکنند. آنچه اهمیت دارد و سبب منازعات خونین میشود، نحوهی تعامل ساختارهای سیاسی با ساخت و موقعیت این جغرافیا است. در افغانستان، جغرافیای دشوار اغلب بهعنوان مانعی برای دولتسازی پایدار عمل کرده و همین مسأله سبب تقویت و دوام اقتدارهای محلی و جزایر قدرت شده است.
شکاف بحرانزای دولت و جامعه
یکی از بنیادیترین مسائل تاریخ افغانستان، رابطهی پیچیده، نامیزان و گاه متضاد میان دولت و جامعه بوده است. در بسیاری از کشورها، دولت به تدریج توانسته است اعتماد جامعه را جلب کند و خود را بهعنوان مرجع اصلی نظم سیاسی در میدان مشروعیت مردم قرار دهد، اما در افغانستان این روند نهتنها بارها بلکه بهگونهای عمومی با شکست روبهرو شده است. با نگاه به تاریخ قدرت و سیاست در افغانستان، چنین فهمیده میشود که این ناهنجاریها ریشه در ضعف دولتها داشته است. هرچند این برداشت تا اندازهای درست است، اما همهی واقعیت تاریخ را نیز بیان نمیکند. در افغانستان مسأله فقط ضعف دولت نبوده؛ مسأله این بوده است که دولت در بسیاری از دورهها حضوری نامتوازن در زندگی مردم داشته است. زمانی که نیاز به مالیات، سربازگیری یا اعمال اقتدار وجود داشته، دولت با مشت آهنین و ماهیت سرکوبگرانه ظاهر شده است؛ اما زمانی که مردم به امنیت، عدالت متوازن یا خدمات عمومی نیاز داشتهاند، دولت از مسئولیتپذیری شانه خالی کرده و همه چیز را به ارادهی الهی نسبت داده است. چنین تجربهای باعث شده است که در ذهنیت بسیاری از مردم، دولت بهعنوان نیرویی مطالبهگر و حذفکننده ظاهر شود تا یک پناهگاه. در نتیجه، رابطهی عاطفی و سیاسی میان حکومت و جامعه هیچگاهی شکل نگرفته است. مردم برای تأمین امنیت و حمایت اجتماعی به شبکههای خانواده، قبیله یا گروههای محلی تکیه کردهاند. این شبکهها در بسیاری از موارد توانستهاند نوعی نظم محلی ایجاد کنند، اما در عین حال جامعه را به مجموعهای از حلقههای جداگانه تبدیل کردهاند، زیرا هر گروه تلاش میکند امنیت و منافع خود را حفظ کند، حتا اگر این کار به رقابت با دیگران منجر شود. در چنین شرایطی، دولتسازی به پروژهای دشوار و تلاشی بیثمر تبدیل میشود.
در علوم سیاسی معمولا گفته میشود که یک دولت زمانی پایدار میماند که میان قدرت سیاسی آن و اعتماد جامعه نوعی تعادل برقرار باشد. در افغانستان این تعادل نهتنها بارها از میان رفته است، بلکه شکستن اعتماد مردم از سوی دولت بخشی از سازوکار ساختاری آن به شمار میرود. دولت تلاش کرده است قدرت خود را گسترش دهد، اما جامعه یا آن را ناقض قرارداد تاریخی مبتنی بر استیلای یک قوم خاص یافته است یا بخشی دیگر از جامعه که مورد حذف و سرکوب دولتها قرار داشته، آن را مانند همیشه به زیان خود دیده و نپذیرفته است. در نتیجه، هیچ طیف جامعه، دولت را بهعنوان مرجع مشترک زندگی سیاسی قبول نکرده است. همین شکاف، یکی از مهمترین زمینههای تاریخی منازعه در این سرزمین را برجسته ساخته است.
زمین سیاسی و مهندسی جمعیتی
در جامعهای مانند افغانستان که قرنها اقتصاد آن بر کشاورزی، دامداری و مدیریت منابع طبیعی استوار بوده، زمین و آب تنها منابع اقتصادی فهم نمیشود؛ زمین افغانستان بخشی از ساختار اجتماعی و هویت تاریخی مردم آن نیز هست. دهقان وقتی از زمین خود دفاع میکند، در واقع از چیزی بیش از یک دارایی مادی دفاع میکند. زمین برای او پیوندی است با گذشتهی خانوادگی، با خاطرهای ازلی نیاکان، و با جهانی از تعلقات و امیدی که برای آیندهی فرزندان خود دارد. در چنین جامعهای، مسألهی مالکیت زمین همواره اهمیتی فراتر از اقتصاد داشته و همتراز با هویت و هستیشان دانسته میشود. در این کشور، زمین در کنار اینکه منبع تولید است، منبع منزلت اجتماعی نیز به شمار میرود. تقریبا در تمامی مناطق روستایی کشور، جایگاه یک خانواده تا حد زیادی با مقدار زمین و دسترسی آن به منابع آب تعریف میشود. بنابراین، هر تغییری در ساختار مالکیت زمین سبب میشود تا تعادل اجتماعی یک منطقه از بنیاد دچار دگرگونی شود.
متأسفانه، حداقل در یکونیم قرن گذشته، بهدلیل ماهیت استبدادی و انحصاری دولتها، ساختار مالکیت زمین در افغانستان بسیار ناپایدار بوده است. در بسیاری از مناطق، اسناد رسمی مالکیت وجود نداشته یا در جریان جنگها و آشوبها از میان رفته است. مالکیت گاه براساس عرف محلی تعیین میشده، گاه براساس تصرف عملی و گاه براساس فرمانهای حکومتی. گاهی نیز برخی اقوام نزدیک به ساختار قدرت، به شکل خودسرانه، حتا بدون فرمان هرچند ظالمانهی دولتها، دست به تاراج و تصاحب زمینهای دیگران زدهاند. همین وضعیت باعث شده است که مرز میان مالکیت مشروع و تصرف زورمحور در بسیاری از موارد وجود نداشته باشد. حکومتهای ما در دورههای مختلف از زمین بهعنوان ابزاری برای تثبیت اقتدار خود استفاده کردهاند. زمین گاهی پاداشی برای وفاداری سیاسی بوده و گاهی هم وسیلهای برای تنبیه مخالفان. به همین دلیل است که مسألهی زمین در افغانستان یکسره به سیاست گره میخورد.
در نیمهی دوم قرن نوزدهم، با ورود عبدالرحمان به میدان بازی قدرت، افغانستان وارد مرحلهای شد که در آن دولت مرکزی تلاش کرد تا با نیروی نظامی و قدرت شمشیر، اقتدار خود را در سراسر سرزمین تثبیت کند. این روند بخشی از فرآیند شکلگیری دولت فراگیر در کشور بود. حکومت برای ایجاد نظم سیاسی و نظام مالیاتی پایدار، نیازمند کنترل بیشتری بر مناطق مختلف کشور بود. اما این تلاش برای تمرکز قدرت با مقاومتهایی روبهرو شد. بسیاری از مناطق کشور پیش از آن، ساختارهای اجتماعی و سیاسی نیمهمستقل داشتند و دخالت دولت مرکزی را به آسانی نمیپذیرفتند. در چنین فضایی، حکومت برای تثبیت اقتدار خود اغلب از ابزارهای خشونتبار استفاده کرد. یکی از این ابزارها، تغییر در ساختار مالکیت زمین بود. زمین در این دوره به ابزاری برای بازآرایی قدرت اجتماعی و تنبیه گروهی از اقوام غیرپشتون تبدیل شد. برخی زمینها بهعنوان زمین دولتی اعلام شدند و بخشی از آنها به گروههایی واگذار شد که به حکومت وفادار بودند. این سیاست در ظاهر به تقویت اقتدار دولت کمک میکرد، اما در عمل، ضمن آنکه در بسیاری از مناطق نارضایتیهای عمیق اجتماعی ایجاد کرد، در برخی مناطق دیگر بافت جمعیت و روان اجتماعی را از بنیاد دگرگون و ویران ساخت.
هزارهجات و تغییر ساختار زمین
یکی از مهمترین نمونههای تاریخی این روند در مناطق هزارهنشین رخ داد؛ جایی که هزارهها قرنها در آن زندگی کرده بودند. این منطقه که بعدها با نام هزارهجات شناخته شد، جامعهای عمدتا با اقتصاد مبتنی بر کشاورزی و دامداری بود. ساختار اجتماعی آن نیز بر شبکههای محلی و روابط خویشاوندی تقریبا بسته استوار بود. در اواخر قرن نوزدهم، هنگامی که دولت مرکزی عبدالرحمانخان تلاش کرد اقتدار خود را بر این مناطق گسترش دهد، با مقاومتهای شدید مردم مواجه شد. این درگیریها، در کنار نظام سیاسی منطقه، سبب شد تا ساختار مالکیت زمین نیز از بنیان دگرگون شود. پس از سرکوب هزارهها، بخش بزرگی از زمینهای آنان مصادره شد و به گروههایی وفادار به حکومت و حتا به پشتونهای هند و پاکستان که به دعوت امیر برای تصاحب آن آمده بودند، واگذار شد. سرزمین، جان و مالکیت هزارهها در این دوره چنان ارزان بود که حتا هندوباوران و سیکهای کشور به معاملهای پرسود، خرید و فروش زن و مرد هزاره پرداختند. دهها هزار خانوار نابود شدند و زمینهایشان به تصرف نظم حاکم و ناقلین قرار گرفت. این تغییرات پیآمدهای بسیار عمیقی در پی داشت. بسیاری از خانوادهها زمینهایی را که نسلها در اختیار داشتند از دست دادند و دو سوم کل جمعیت این مردم توسط حاکمیت نابود شدند. برخی مجبور شدند به مناطق دیگر مهاجرت کنند و برخی دیگر در همان زمینها بهعنوان کارگران وابسته یا مستأجر، روی زمینهای خودشان کار کنند. به این ترتیب، رابطهی این مردم با زمینی که پیشتر رابطهای مبتنی بر مالکیت و استقلال نسبی بود، به رابطهای وابسته و نابرابر تبدیل شد.
