نویسنده: الیزا گریسوالد
مترجم: محمد محمدی
اشارهی مترجم:
لندی هرچند در داخل افغانستان مورد توجه چندانی قرار نگرفته است، اما اقبال پژوهش و توجه در خارج از افغانستان را یافته است. نویسندهی این متن، الیزا گریسوالد، شاعر و نویسندهی صاحبنام امریکایی و استاد خبرنگاری در دانشگاه پرنستن ایالات متحده امریکا است. ترجمههای او از لندی به انگلیسی در کتابی تحت عنوان «من گدای جهان هستم: لندیهایی از افغانستان معاصر[1]» در کنار عکسهایی از سیموس مورفی در سال ۲۰۱۴ در ایالات متحده به نشر رسیده است. پیش از او، مرحوم دکتر سید شمسالدین مجروح تعدادی از لندیهای پشتو را به فرانسوی و سپس به انگلیسی در کتابی تحت عنوان «سرودههای عشق و جنگ: شعرهای زنان افغانستان[2]» در دههی هشتاد میلادی ترجمه و نشر کرده بود.
در فرهنگ دهخدا در برابر مدخل مویه چنین آمده است: «اسم از موییدن، نوحه و گریه و نالهی آهسته با گریه. گریه و نوحه و زاری». مویهی زنان پشتون تیری است رهاشده از ژرفنای وجود آنان برای پیغامبری به ناکجاآباد زمان و زندگانی در گوشهی متروک ادبیات. چه بسا وجود لندی در این قلمرو مردسالار و خشن، به همین تصویری میماند که زنی ناشناس، برای معشوق فقیرش سروده است:
ځان یي زړو جامو کي جوړ کړه
لکه په وران کلي کي باغ د ګلو وینه
خویشتن با جامههای کهنهاش آراستهست
همچو گلباغی میان قریهای ویرانشده
منطقهی مرزی میان افغانستان و پاکستان سرزمینی بیقانون و فراموششدهای است که در آن رنج و خشونت، تنها حاکمان این قلمرو هستند. تنها کسانی که این واقعیت را با گوشت و پوست خویش لمس میکنند، ۲۱ میلیون زن پشتون هستند. در برابر این تلخی بیپایان، زنان پشتون تنها با سرودن شعرهای کوتاه قدعلم میکنند؛ شعرهایی با نام لندی.
مکانی که حتا در تخیل کسی نیز درنمیآید. اما در ذهن من، باد بر دشتی سنگلاخ میوزد؛ مردی با موهای بلند، از فراز برج دیدبانی گِلین به اطراف مینگرد، زنی در حویلی، روی تخت چوبی در حال چرتزدن است. سراشیبی معبری کوهستانی، نقشهای کمرنگ و قدیمی را به یاد میآورد. اینجا منطقهی مرزی میان افغانستان و پاکستان است، جایی که چیزی بهنام جاده وجود ندارد و در عوض، رهزنان بیشماری که بدماش خوانده میشوند، در کمین نشستهاند. هیچ قانونی، چه از شرق و چه از غرب عالم، در این سرزمین نمیچلد، چرا که اینجا حرف اول و آخر را قبایل میزنند.
بین سالهای ۲۰۰۱ تا ۲۰۰۴، من بهعنوان یک گزارشگر میدانی در جایی کار میکردم که از قبل با آنجا آشنا بودم. علیرغم خطر و حضور غیرقانونی، بارها جان سالم به در بردم و به همین دلیل جرأت بیشتری یافتم. بهزعم خود، میپنداشتم که با محیط انس گرفتهام؛ چرا که با تماشای مناظر آنجا آرامش میگرفتم و میتوانستم طعم سرخوشی مردمان را بچشم. به این باور رسیده بودم که بدانجا وابستهام. این اولین اشتباه من بود.
اولینبار، روزی که امریکا آتش جنگش را در افغانستان افروخت، به این کشور پا گذاشتم (یکشنبه، ۱۵ میزان). جنگندههای اف-۱۶ حملات هوایی را علیه طالبان به استقامت غرب انجام میدادند. مردان قبایلی که غرش این جنگندهها را میشنیدند، بدون اینکه آنها را ببینند، به سمت آسمان شلیک میکردند.
در دومین سفرم، وقتی من و یک عکاس امریکایی در یکی از مناطق قبایلی اقامت گزیدیم و با یک خانواده دمساز شده بودیم، گروهی از طالبان محلی بهدنبال ما آمدند: «مسیحیان را به ما تحویل بدهید». میزبان ما درخواست آنان را رد کرد. آن شب خواب از چشمان ما گریخت؛ زیرا تمام شب به همهمهی جنگجویانی گوش میدادیم که در تقلای بالا رفتن از دیوارهای خانه بودند. سرانجام، خانه را در سپیدهدم ترک کردیم.
سومین سفرم به وزیرستان جنوبی بود که در آنسوی مرز، در پاکستان واقع بود. این سفر با پایان جنگ علیه نیکمحمد، یکی از رهبران قدرتمند مجاهدان، همزمان شد؛ کسی که بعدها در حملهی هواپیمای بدون سرنشین امریکایی کشته شد. من با تظاهر به اینکه زن بیمار یکی از جنگجویان نیکمحمد هستم، در چوکی پشت تاکسی خوابیده بودم.
در سال ۲۰۰۴، با سمیع یوسفزی که دوست و از گزارشگران کارکشتهی افغانی است، چند روزی در سفر بودم تا حیاتالله خان را که یک خبرنگار برجسته و مشهور پاکستانی بود، ملاقات کنم. حین عبور از جادههای مرزی کوهستانی و پرفرازونشیب، حیاتالله خان برقع و کفشهای خانمش را به من داد و دختر دوسالهاش را نیز در آغوشم نهاد تا شکبرانگیز نشوم. بعدها حیاتالله خان بهدلیل گزارش تحقیقیای که انجام داده بود کشته شد و خانمش نیز در یک بمبگذاری مشکوک به قتل رسید. در آن سفر، من میمونهایی بر درختان کاج دیدم. زنانی را دیدم که هیزم جمع میکردند و هرگز موتری را به چشم ندیده بودند. کوهی دیدم که دامنهی آن سراسر با سنگ سفید پوشیده شده بود. تا چند ماه قبل، آنها غریوهای «زندهباد ملا عمر» را سر میدادندـ رهبر افسانهای رژیم طالبان. در آخرین لحظات سفرم که میپنداشتم به نقطهای نسبتا امن در بنو رسیدهام، استخبارات نظامی پاکستان ما را دستگیر کرد و با چشم و دست بسته، پشت یک موتر گذاشتند. پنجرههای موتر با کاغذ پوشیده شده بود. یک تفنگ سرم را نشانه گرفته بود. کمی بعد، به من اجازه دادند تا با یک پرواز از مکان نامعلومی آنجا را ترک کنم، در حالی که یوسفزی را به بهانهی همسفر شدن با یک امریکایی برای شش هفته به زندان انداختند.
تا پیش از آن، من خودم را برای کار در این نقطهی مرزی مصمم میدانستم. از رهگذر زن بودن و واسطههایی که داشتم، فکر میکردم که قادر به انجام کارهایی هستم که دیگران نمیتوانند. آرامشم را با خطر جایگزین کردم، اما تا آن موقع نمیدانستم که تنها خودم تاوان اشتباهم را نخواهم داد؛ زندانی شدن دوستم این قضیه را آشکار ساخت.
با آزاد شدن یوسفزی، این واقعیت را پذیرفتم که دیگر هرگز نمیتوانم بازگردم. در صورت بازگشت، مترجمان، رانندهها و دوستان بیشتری را در خطر میانداختم. این تصمیم تلخی بود که به مرور زمان گرفتم. در اوایل نمیدانستم که آن سرزمین چقدر در وجودم ریشه دوانیده است. مسأله از دست دادن زمان یا عجله نبود؛ طولی نکشید که مزهی فلزی کورتیزول را که از پیآمد ترشح آدرنالین در اثر یک رانندگی خطرناک بود، در دهانم حس کنم. داستانها و نوشتههایم گم شدند، اما بهترین داستان از آن یک زن بود که باقی ماند.
بیشتر اوقاتم را با لمیدن بر تختهای چوبی که چارپایی میگفتندش، با گوش دادن به صحبتهای مردم میگذراندم. مردها از اسلحهی تازهی همدیگر و نرخ روز مرمی سخن میگفتند. زنها اما قصههای جالبی برای تعریف کردن داشتند؛ قصههایی از دشمنیهای خونین روستا یا یک معتاد به هیروئین که بهدنبال پناهگاه بود. در اینجا، شاید مردان هستند که اولین لقمههای غذا را میبلعند، اما زنان اند که قدرت داستانگویی را در اختیار دارند.
تقریبا نیمی از جمعیت ۴۲ میلیونی پشتونها در خط مرزی را زنها تشکیل میدهند. رنجی که میکشند، برای ما ناشنیده است؛ برخی خریدوفروش میشوند و تعدادی دیگر تاوان تحقیر و شرافت ازدسترفتهی خانواده را میپردازند و کشته میشوند. اما چنین اتفاقاتی آنان را از پا نمیاندازد. بسیاری از زنان پشتونی که من میشناسم، در زیر برقع نیلگون خود که نمادی از فرمانبرداری است، روحی سرکش و پُرخروش را نگاه داشتهاند.
این روح عاصی در یک قالب شعری قدیمی تجلی مییابد که «لندی» نامیده میشود. این دو خط و ۲۲ هجای سرودهشده، برای ناآشنایان میتوانند سخت تکاندهنده باشند. این شعرهای کوتاه که مضامینی مثل جنگ، هواپیمای بیسرنشین، سکس و مردانگی شوهران را در بر دارد، همچون مار سمی که از روی آن نام خود را گرفتهاند، سهمگین هستند.
اگر از زنی خواسته شود تا یک لندی بخواند، در واقع از او خواسته میشود تا سرگذشت خودش را تعریف کند. در صورت موافقت، وی در دو خط، داستان زندگی و آنچه را که پشت سر گذاشته است خواهد گفت؛ چیزهایی که برای من و بیشتر ما تجربهاش ناممکن است. شوق چنین خطری شاید مانند گذشته مرا برنینگیزد، اما شیفتگی با مرزها و سفر به حاشیهی یک مکان، هنوز وسوسهآمیز است.
پیشتر از (پنجشنبه، ۲ عقرب) سال ۲۰۱۲، من تصمیم گرفتم به حاشیهی افغانی مرز بروم و مجموعهای لندی جمعآوری کنم. حاشیهی افغانی، امنتر از طرف دیگر آن بود و در عین حال نزدیکترین نقطه به جایی که مثل آن هیچجایی دیگر قادر به آزار من نیست.
سفرم را همراه با سیموس مورفی، عکاسی که برای ۲۰ سال از افغانستان عکس گرفته بود، از کابل آغاز کردم. بعد تا جایی که جرأت اجازه میداد، سفر را تا به دوردستترین روستاهای پشتوننشین ادامه دادیم. در نظر داشتیم تا یک ماه را برای جمعآوری مقداری لندی برای یک شمارهی مجلهی ادبی اختصاص بدهیم.
با سیموس، ۱۰ سال پیش آشنا شدم، وقتی او در شروع جنگ عراق یک چوکی را برایم در ملیبسی که به سمت شمال عراق میرفت، نگاه داشت. از آن روز به بعد، دوست صمیمی شدیم. او برای همسفر بودن، بهترین است؛ چرا که مهربان، شوخطبع و به معنای واقعی کلمه جاودان است. در طول همکاری با هم، خطرهای زیادی را در سومالیا، نایجریا و افغانستان پشت سر گذاشته بودیم، اما این سفر چیز دیگری بود؛ برای اینکه این بار، باردار بودم.
برای همین، آهستهتر از معمول قدم برمیداشتم. بعضی صبحها ناخوش بودم. مثل این بود که هزاران مورچه در ماهیچهی ساق پاهایم رژه میرفتند. بهدلیل ناخوشیهای صبحگاهی، تنها میتوانستم نوعی بیسکویت بخورم که در افغانستان یافت نمیشد. برای همین، همیشه چند کیلو بیسکویت همراه دیگر وسایلم مثل لبسرین، دستمالگردن و کتابهای شعرم همراهم بود؛ کتابهایی که اقبال خوشی نیافتند.
در کابل با مترجممان آشنا شدیم که بعد از این وی را خانم الف خواهم نامید؛ زنی سرسخت که پس از فوت پدرش در کودکی، تنها نانآور خانواده بود. خانم الف متعلق به آن نسل از زنان افغان است که در طول هجوم خارجیها از سال ۲۰۰۱ بدینسو بزرگ شدهاند.
خانم الف را اولینبار در خانهای که ما و دو دوست دیگر اقامت داشتیم، ملاقات کردیم؛ یک امریکایی با نام جین کیسل که کار و زندگیاش بین افغانستان، امارات و ورمونت چندپاره شده بود و همکارش محمد نصیب. با سقوط طالبان، محمد نصیب، یک امریکایی افغانستانیتبار که در واشنگتن اقامت داشت و برای سازمان ملل کار میکرد، تصمیم گرفت تا در زمینهی اعتیاد در افغانستان کاری بکند. با همکاری کیسل، او شبکهی رفاهی و توسعهی افغانستان را بنیاد گذاشت که در کنار دیگر امور، مرکزهای بازتوانی و ترک معتادان را نیز اداره میکرد. ودان ارتباط عمیقی با باشندگان روستایی برقرار کرده بود. بنابراین، نصیب و کیسل از چندوچون انجام یک کار غیرعادی مثل جمعآوری اشعار از مناطق غیرقابل دسترس سر در میآوردند.
بهترین جا برای شروع، کمپهای مهاجران در کابل بود. آنجا، کشاورزانی بودند که بهتازگی از مناطق قبایلی گریخته بودند و میکوشیدند تا پولی بهدست بیاورند و به خانه برگردند. ما از چهارراهی قمبر شروع کردیم؛ کمپی که شش هزار نفر را در خود جا داده بود و در حاشیهی کابل قرار داشت. زمستان سال قبل، حدود ۲۴ نفر براثر سرما در آنجا جان سپرده بودند.
موقع رسیدن ما، راهبندی بیش از معمول بود. موترهای کرولا، سپر به سپر همدیگر، در دورخوردهای سرک برای ساعتها منتظر گذر کاروان نظامی امریکایی مانده بودند؛ کاروانی که شروع تخلیه از افغانستان بود.
پسران زیادی در مسیر کمپ انار میفروختند. میوههایشان با پوست سخت و مغز قهوهای و سبز بود. از پشت این بازار، به یکباره خیمهها نمایان شدند. ما در مقابل دو خیمهای توقف کردیم که کلینیک و مکتب بودند.
به کمک مؤسسهی ودان توانستیم تا با موسفیدان کمپ ملاقات کنیم. راه دیگری برای صحبت با زنان افغان وجود ندارد، جز اینکه موضوع اول با شوهران آنان در میان گذاشته شود. میزبانان ما که بیش از ۲۰ مرد بودند، از حضور ما چندان خوشحال به نظر نمیرسیدند. بعضیهایشان به ما اعتماد نداشتند، برخی دیگر خسته یا بیخیال بودند. آنان زیرچشمی ما را میپاییدند، تا اینکه یکی از آنان ما را به سمت چوکیهای شکستهای رهنمایی کرد که مثل اتاق جلسه چیده شده بود.
گشتزنی در کمپ مهاجران میتواند گستاخانه تلقی شود؛ مردم بهدلیل کمبود جا و فضا مجبور هستند تا در ملاءعام زندگی کنند، بنابراین، حیا و سربهزیری در آنجا مهم است. به امید بهدست آوردن نتایج خوب، خودمان را معرفی کردیم و از وضعیت کمپ جویا شدیم.
یکی از موسفیدان پاسخ داد: «همهچیز مثل پارسال است.» چشمهای زلالش در چهرهای درهمشکسته میدرخشیدند. پس از حادثهی غمبار پارسال و یخزدن مهاجران، رسانهها سیلآسا این حادثه را پوشش دادند، اما جز نومیدی چیزی در پیآمد نداشت. همان مرد گفت: «مردم برای دیدن ما میآمدند، اما کاری نمیکردند. ما هنوز در سرما به سر میبریم و گرسنگی میکشیم.»
برنامهی امداد کمپ به نظر میرسید که چنین کار میکند: کودکانی که مکتب میروند، میتوانند بوجیهای برنج و گندم را دریافت کنند. در صورتی که کودکی در مکتب حاضر نشود، خانوادهاش گرسنه خواهد ماند. پس از اینکه دربارهی مسائل کلی صحبت کردیم، گپ شعرهایی را که میخواستیم، پیش کشیدم. انتظار داشتم که آن مردان از اینکه میدیدند ما بهجای اندوه، مشتاق فرهنگ آنان هستیم، به وجد بیایند.
مرد موسفید بلافاصله پاسخ داد: «ما از شعر چیزی نمیدانیم، مردمانی بیسواد هستیم» و همه پراکنده شدند. اما یکی از آنان که خوشبنیه و میانسال بود، با لبخندی بر چشمهایش مرا به کناری کشید و به میان کوچههایی خاکی برد. انبوه زباله و فضولات انسانی در مسیر راهها جمع شده بود. من با کفشهای قدیمیام از روی گودالهای فاضلاب میپریدم، در حالی که خانم الف با کفشهای پاشنهبلندش با چابکی قدم برمیداشت.
بدون گفتن حرفی، آن مرد ما را مقابل یک پتوی خاکستری رساند که دروازهی خانهاش بود. پشت آن پتو و داخل پناهگاه، زن قدبلندش با دندانهای سفید و گوشوارههای طلا، مهیای رفتن به عروسی همسایه بود.
زن با چشمان اشکآلود خیره به من گفت: «من حامله هستم.» با دستش کت مرا گرفت و سپس آن را به سمت شکم برآمدهاش برد. دو زن حدودا بیستوچندساله که لباسهای مخملین تیرهای به تن داشتند، از دو دروازه وارد شدند؛ آنان عروسانش بودند. سپس ناگهان شش زن دیگر نیز در خیمه ظاهر شدند.
چنین گفت که: «زما ماشوم هلک دی». یعنی اولادم پسر است. تمامی زنها کف زدند و همهمه به پا کردند. زنی که میزبانم بود، لباسش را تا سینههایش بالا برد تا شکمش برهنه شود و با خنده گفت: «من حامله نیستم. بیمارم.» خنده از چهرهاش محو شد. شکمش در اثر یک بیماری ناشناخته ورم کرده بود. او از من پرسید: «به نظرت بیماری من چی باشه؟»
زن یکی از عروسانش را صدا کرد. عروس در پشت یک پتوی پشمی گم شد و وقتی دوباره پیدایش شد، صندوقچهای از دارو به دست داشت. زن صندوقچه را به من داد. داروهای کنترل تولد بود که کلینیک کمپ به وی داده بود. زن پرسید: «اینها چیست و چگونه استفاده میشوند؟»
رهنمودهای دارو به انگلیسی نوشته شده بود، بنابراین، آن را بلند خواندم و خانم الف ترجمه میکرد: «این برای کنترل تولد است و از اینکه نوزادی دیگر به دنیا بیاوری، جلوگیری میکند.»
زن با بالا انداختن شانهاش گفت: «من حالا پیر شدهام و احتمالا دچار بیماریای شدهام.» بااینحال، قدردان کمکم بود و برای همین مرا به عروسی دعوت کرد. او دستم را گرفت و مرا به سمت دیگر پرده کشاند تا به سمت محوطهی همسایه برویم.
پس از مدت کوتاهی قدمزدن، وارد محوطهای گِلی شدیم که خانهی عروس بود. داخل خانه بیش از حد گرم و غرق در نور آفتاب، عرق، شیرینی و تنهایی بود که در هم میلولیدند. جشن عروسی براساس جنسیت در دو جا برگزار میشد و در نتیجه، آنجا هیچ مردی حضور نداشت. بیشتر زنان مشغول آوازخوانی بودند. یکی که دندان جلوییاش طلایی بود، دایره مینواخت. چیزی که بیشتر شبیه مراسم ختم بود تا جشن و سرور.
از آن میان، تنها توانستم کلمهی «سنگین» را تشخیص بدهم؛ مرکز تریاک در ولایت همیشه ناآرام هلمند، جایی که ماهها قبل این زنان از آنجا گریختهاند. خانم الف آواز آنان را برایم ترجمه کرد: این زنان از جنگ میسرایند. صبح یک روز، پیش از آنکه سحر بدمد، حین بمباران روستا توسط نیروهای ناتو، این زنان دست کودکانشان را گرفته و گریختند.
پیرزنی که چادر سفیدی به سر داشت، گفت که یک هلیکوپتر دستهای از دهقانها را با جنگجویان اشتباه گرفت و همه را کشت. شوهرش نیز در آن میان بود. چرهی بمب یکی از چشمهای نوهاش را کور کرد. دیگران نیز به زیر پل باریکی که گنجایش همگی را نداشت، پناه بردند، اما برخی غرق شدند.
آن زنان حین دایرهنوازی چنین آواز میخواندند:
«خانهام سنگین را هلیکوپترهای ناتو گرفتند
او خدایا، چطور کنم؟»
بیرون کشیدن لندی از زیر زبان زنان آسان نبود. وقتی عروسی در چهارراهی قمبر به پایان رسید، خواستم تا با آوازخوان جشن عروسی که همان زن دندان طلایی بود، حرف بزنم. اما میزبانم، همان زن با شکم آماسیده، گفت: «امکان ندارد، او از یک کمپ دیگر آمده و تنها از خاطر عروسی میتواند از خانه بیرون شود. اگر آنجا بروی و شوهرش خبر شود که زنش برای تو آواز خوانده، حتما میکشدش.»
در عوض، گزینهی دیگری را پیشنهاد داد: «یک آوازخوان پیر هم است، یک بیوه که نامش بسبیبی است.» البته در صورتی که یک وقت دیگر به کمپ میآمدم، بسبیبی برایم میخواند.
پس از چند روز، دوباره آنجا رفتم. به محض اینکه در خانهی میزبانم نشستم و آرام گرفتم، او بَیگ مرا باز کرده و آیفونم را گرفت. فکر میکرد که دستگاه ضبط صدا است. میزبانم گفت که نباید صدای هیچ زنی را ضبط کنم. برای همین، تلفنم را خاموش کردم.
بسبیبی وارد اتاق شد و در تقلای کشیدن برقعاش افتاد. او چادر سفیدی داشت و نوهی سهسالهاش را با خود آورده بود. یکی از چشمهای نوهاش شکافته بود. در ابتدا میخواست تا خودش را با نام دیگری معرفی کند، اما او را از عروسی به یاد آوردم که بزرگ دو آوازخوان بود؛ کسی که نیروهای ناتو شوهرش را کشته بودند.
بسبیبی سفرهی دلش را گشود: «غمهای زیادی است که میشود برایشان آواز خواند.» او شوهرش را از دست داده بود، نوهاش نیمهبینا بود. زندگی در کمپ هم چنگی به دل نمیزد. برادرش هم بهخاطر کشتن کسی در جنگ بر سر آب، بهتازگی دستگیر شده بود و او را به زندان بدنام پلچرخی برده بودند؛ زندانی که در طول اشغال سالهای ۱۹۷۹ تا ۱۹۸۹ بهدست شوروی ساخته شده بود.
بسبیبی با سری افکنده شروع به آوازخوانی کرد:
«در پلچرخی از خود چیزی ندارم
جز قلبی در سینهام که بین دیوارهای سنگی میتپد»
هر شب، شعرها را چون ثروت انباشتهام میشمردم. آهسته پیش میرفتم. معمولا وقتی گزارش را مینویسم، لحظاتی اند که حس میکنم راه را درست آمدهام. اما اینبار، آن لحظه گویی آمدنی نبود. در جوشوخروش پایتخت، چیزی وجود داشت که با آن حس بیگانگی میکردیم.
همزمان با این بیگانگی، به این حقیقت پی بردیم که از هر ۱۰ زن افغان، هشت نفر آنان در روستاها زندگی میکنند. ما نمیتوانستیم به کوهستانهایی که زادگاه شعر بودند دست یابیم. باید بیشتر به مرز نزدیک میشدیم. اما محاسبههای من رنگ دیگری گرفتند. انتخابهایم بر نوزادی که در درونم موقتا جا میگرفت، فشار زیادی را وارد میکرد.
از ملاحظه و همراهی سیموس خاطرم آرام گرفت و تصمیم گرفتیم به جلالآباد، مرکز ولایت ننگرهار، نیز برویم. این شهر یکی از بزرگترین شهرهای افغانستان است که قدمت آن به قرن هفتم میرسد. جلالآباد پیش از ورود اسلام، یکی از مراکز مقدس بودایی به شمار میرفت. جادهای که از کابل بهسوی شرق تا جلالآباد امتداد دارد، کمتر از ۱۶۰ کیلومتر طول دارد و پر از پیچوخم و تونلهایی است که توسط روسها در دل سنگ کنده شدهاند. در آن زمان، سرک کابل-جلالآباد به سرعت در حال بازسازی بود تا تخلیهی نیروهای غربی از افغانستان را تسهیل کند. زمستان فصل بدی برای رانندگی در آن سرک بود. مشکل فقط راهبندیهای نظامی نبود، بلکه نگرانی ما از حوادث ترافیکی نیز بود. من و سیموس مجبور شدیم تکت پرواز با هواپیمایی را بخریم که دولت جاپان برای کارمندان امدادی خود استفاده میکرد.
سفر هوایی نیز خطرات خودش را داشت، زیرا طالبان با آتشباری به استقبال پروازها میشتافتند. خلبان ما مجبور شد هواپیما را با شیب تندی پایین آورده و سپس مستقیم به سمت میدان هوایی یک پایگاه نظامی هدایت کند تا از تیررس گلولهها در امان بمانیم. وقتی سوار تاکسی شدیم، دو سرباز امریکایی را دیدم که شلوارک به پا داشتند و آمادهی ورزش بودند. پشت سر آنان، در آشیانهی هواپیماها، دو هواپیمای کوچک پروانهدار با پوزههای گرد دیده میشد که شبیه هواپیماهای کنترلی بودند. بهزودی دانستم که آنها هواپیماهای بدون سرنشین جنگی اند.
در شهر جلالآباد، شب را در دفتر یکی از دوستان کیسل و نصیب گذراندیم. هتلهای جلالآباد گرانقیمت و پر از جاسوسهای طالبان بود. برای اینکه شکبرانگیز نباشیم، میزبانانم از من خواستند هر زمان بیرون میروم، برقع بپوشم. از فضای تنگ آن متنفر بودم، اما پذیرفتن خفگی زیر آن پارچهی آبی این فرصت را به من داد تا بازار مملو از خیاطان و دستفروشان، و مجموعهای از استخر شنا با میزهای اسنوکر -که برای استفادهی پناهجویان فراهم شده بود- را از نزدیک ببینم.
در سومین روز سفر، با شریفه احمدزی ملاقات کردیم؛ زنی که سینهاش گنجینهی ارزشمند از لندی بود. شریفه بازرگانی حدودا پنجاهساله و مالک کارخانههای قالیچه در سراسر کشور بود. به لطف یک استاد دانشگاه، دیدار با او میسر شد. شریفه نمیتوانست به قریهی زادگاهش بازگردد، زیرا طالبان به مردهاش بیشتر علاقه داشتند. کسانی که با جهان مدرن خو گرفته باشند، نمیتوانند به راحتی به قریههای خود بازگردند؛ جایی که اکنون جنگجویان حرف اول و آخر را میزنند. بااینحال، شریفه هنوز به شعرهای قدیمی عشق میورزید. او برای ما شعری را خواند که بهتازگی یکی از خویشاوندانش -مادر یک جنگجوی طالبان بهنام نبی- در تماس تلفنی برایش سروده بود. نبی بهتازگی در حملهی یک هواپیمای بدون سرنشین کشته شده بود:
«نبی مرا یک طیارهی بیپیلوت کشت
خدا اولادهایت را بگیرد، امریکا، که اولادم را گرفتی»
ما به مناطق مرزی سفر نکردیم، اما راهی دیگر یافتیم: یک ادارهی محلی امور زنان به هفت نفر از معلمان وظیفه سپرد تا از دانشآموزان دختر لندی جمعآوری کنند. آخر هفتهها معلمان را مهمان میکردیم و هزینهی سفر آنان و همراهانشان را میپرداختیم. آنان با دستههایی از کاغذ -که دختران نوجوان بر آنها لندی نوشته بودند- به دفتر میآمدند. گوش دادن به آنها و ضبط محتاطانهی لندیها کاری ظریف بود. یکییکی آنها را ثبت میکردم، با این امید که کلمات را با خوانش درست ضبط کنم.
وقت بازگشت به کابل فرا رسید. در جستوجوی پروازی ارزان بودیم، اما هیچ پروازی در کار نبود. بنابراین، شاهراه تنها گزینهی ما شد. شب پیش از بازگشت، سیموس تا دیروقت بیدار ماند و در لپتاپش فیلم تماشا کرد. صبح روز بعد، حدود ساعت پنج، صدای شدید انفجاری ما را بیدار کرد. من با گفتن «لعنت»، در حالی که شکم برآمدهام را گرفته بودم، از جا پریدم و خانم الف نیز با گفتن «بسمالله» برخاست. حدود چهار کیلومتر آنسوتر، یک مهاجم انتحاری خود را منفجر کرده بود و لحظاتی بعد، انفجار دوم نیز رخ داد. آنها به میدان هوایی حمله کرده بودند.
چند ساعت بعد، من، سیموس و خانم الف سوار موتر میزبانمان شدیم تا از جلالآباد به کابل برویم. راننده مردی ریشدار با کت چرمی بود که انگلیسی نمیدانست. موتر تنها یک کمربند ایمنی داشت و من همان را بستم. به خانم الف گفتم: «ببخشید، اما این کمربند را من میگیرم.» او که کنارم نشسته بود، با ناراحتی نگاهم کرد. کمربند برایش چندان مهم نبود، اما مجبور بود میان من و سیموس بنشیند و پاهایش را جمع کند؛ وضعیتی نه راحت و نه از نظر فرهنگی مناسب. من تظاهر کردم متوجه نیستم.
رودخانه در دو سوی جاده بر سنگها میخروشید. دیوارهها شیبدار بودند، اما توانسته بودند وسایل نظامی را تحمل کنند. تونلهایی که روسها در دههی هشتاد ساخته بودند، یکی پس از دیگری پیش روی ما دهان میگشودند. هر بار که وارد یکی از آنها میشدیم، نفس در سینهام حبس میشد و تهوع به سراغم میآمد. پس از خروج، چشمانداز درههای عمیق نمایان میشد که با سرعت از کنارشان میگذشتیم. سرانجام راننده نفس راحتی کشید و با تلفن به میزبانمان خبر داد که از بخشهای خطرناک جاده عبور کردهایم.
در آن زمان آرامش نداشتم و احساس میکردم دستآورد چشمگیری نداشتهام. در کار گردآوری لندی پیشرفت چندانی نکرده بودم و بهزودی زنانی را که این اشعار را میسرودند، پشت سر میگذاشتم. با خود میاندیشیدم: وقتی نیروهای خارجی از این سرک خارج شوند، چه بر سر زنانی مانند خانم الف خواهد آمد؟ او در جهانی رشد کرده بود که در آن آزادی بیشتری داشت. اگر جامعهی جهانی دیگر به افغانستان توجه نکند، کدام عضو خانوادهاش بهنام دین در برابرش خواهد ایستاد؟
در پاسخ، به یاد این لندی افتادم که یکی از معلمان آورده بود:
«وقتی خواهران با هم مینشینند، برادرانشان را میستایند
وقتی برادران با هم مینشینند، خواهرانشان را میفروشند».
[1] I Am the Beggar of the World: Landays from Contemporary Afghanistan
[2] Songs of Love and War: Afghan Women’s Poetry

اطلاعات روز صدای طالب و تروریست شده. این لندیها، صدای زنان پشتون نیست بلکه صدای طالب است. آیا کسی در روزنامه اطلاعات روز قبل از نشر این مطلب ترجمهشده یکبار آنرا خوانده؟ اطلاعات روز فراموش نکند که با کمک امریکا کرایه دفتر و معاش کارمندانش را میپرداخت و همین حالا هم در امریکا دفتر دارند اما محتوایی را نشر میکنند که صدای طالبان است؛ صدایی وحشتناک از روستاهای جنوب و شرق افغانستان که جز خون، کشتار جنونآمیز و تکفیر، پیامی ندارد.