نویسنده: مارگارت والترز
انتشارات: آکسفورد
مترجم: معصومه عرفانی
بخش چهل و یکم
فمنیستهای سراسر جهان-2
کشورهای «جهان اول» -با پیشگامی بریتانیا و سایر کشورهای اروپایی در قرن هفدهم، و پیوستن ایالات متحده در قرن نوزدهم میلادی-، منطقۀ وسیعی از جهان را تحت کنترل مستقیم خود درآوردند و مردم آن مناطق تحت انقیاد سیاسی و اقتصادی آنها قرار داشتند. از آغاز قرن بیست و یکم میلادی، ایالات متحده، به دلیل قدرت نظامی، اقتصادی و فرهنگیاش، نوعی «استعمار گفتمانی» را بر بخش زیادی از جهان اعمال میکند.
عبارت «جهان سوم»، به شکل گسترده در فمنیست معاصر و مطالعات پسااستعماری استفاده میشود اما با دشواریهایی همراه است. به عنوان مثال، پاندرا تالپاد موهانتی، آن را از لحاظ جغرافیایی تعریف میکند: «دولت-ملتهای آمریکای لاتین، کارائیب، توابع صحرای آفریقا، جنوب و جنوب شرقی آسیا، چین، جنوب آفریقا و اقیانوسیه.» او همچنین سیاه پوستان، آسیاییها و مردمان بومی را که در «غرب» زندگی میکنند، را نیز شامل این تعریف میکند. اما این عبارت گاهی به عنوان برچسبی تحقیر آمیز توسط غربیها استفاده میشود و دلالت بر «غیر توسعه یافته»، یا «غیر دموکراتیک» بودن دارد. بعضی اشارهها به «زنان کشورهای جهان سوم» نیز در واقع قیاسی هستند در مقابل فمنیسم غربی به عنوان «معیار» و امروزه گاهی بیشتر «درست» به نظر میرسد که از «فمنیسم پسااستعماری» سخن بگوییم. اما هرکدام از این عبارات میتوانند تذکری مفید برای ما (غربیها) باشد که تا چه اندازه میزان آگاهی ما نسبت به حقیقت زندگی این زنان اندک است؛ راجع به اینکه زندگی آنها چطور با اعتقادات و اعمال سنتی با ریشههایی عمیق، برخاسته از تفاوتها در طبقه، مذهب، قوم و خاستگاه نژادی و نیز میراث استعمارگرایی، درگیر است.
برای مثال، در آمریکای لاتین، اشغال پرتغال و اسپانیا –و نیز برده داری-، نابرابریهای مذهبی و طبقاتی عمیقی را برجا گذاشت و فمنیستهای محلی احتمالا ناگزیر بودند علاوه بر نگرش جنسی مردانۀ آن مناطق، «machismo» – رفتار افراط آمیز مردانه همراه با حس برتری بر زنان-، با پدرسالاری نهادینه شدۀ کلیسای کاتولیک رومان نیز مبارزه کنند. (زندگی آنها احتمالا با معادل مؤنث این واژه «hembrismo» -فرمانبرداری مفرط ماده در مقابل فرمانروای نر- که به همان اندازه مخرب است، بیشتر پیچیده میشود).
با این حال، فمنیسم در بعضی از کشورهای آمریکای لاتین، تاریخی طولانی و جالب توجه دارد. به عنوان مثال در مکزیک، «موج دوم» فمنیسم، در جریان انقلاب علیه دیکتاتوری نفرت انگیز رییس جمهور پورفیردیو دیاز، که جنگی دشوار بود و از 1910 تا 1918 ادامه داشت، متولد شد. زنان نقشی فعال در این مبارزه داشتند. آنها کمپهایی برای فراهم آوردن و آماده ساختن مواد غذایی و مراقبت از زخمی ها به راه انداختند. همچنین سربازان زن هم سلاح به دست گرفتند و شرکت فعالانه داشتند. بعضی با ظاهر و لباسهایی زنانه مردان را در میدانهای جنگ دنبال میکردند. و تعدادی متهم شدند که «هم از درون و هم در ظاهر»، مردانه شده اند. با این وجود، این باوری پذیرفته شده بود که یک زن «در زمان جنگ، با سلاحی که در دست میگیرد میتواند ثابت کند که نه یک زن در لباس یک سرباز (Soldera)، بلکه سربازی واقعی (Soldier) است.»
علاوه بر این، روشنفکران زن از انقلاب حمایت کردند. تاثیرگذارترین آنها هارمیلا گالیندو دی توپِت بود که مجلۀ «زنان مدرن (Mujer Moderna)» را تاسیس و سردبیری کرد که برای آموزش در مورد روابط میان زنان و مردان در مدارس، حق رای زنان و حق طلاق مبارزه میکرد. او ادعا میکرد که کلیسای کاتولیک، مانعی اساسی برای پیشرفت فمنیسم در مکزیک است. او با آگاهی به اینکه امیدی به انتخاب شدنش وجود ندارد، اما با هدف عمومی ساختن این حقیقت که زنان نیاز به حق رای دارند و خواستار آن هستند، به عنوان نخستین زن، برای عضویت در پارلمان کاندید شد. حقوق مدنی برابر، پس از نزاعی طولانی و دشوار برای حق رای، در 1927 به زنان اعطا شد اما تنها در 1952 بود که آنها نهایتا اجازۀ رای دادن یافتند. در طول دهۀ 1970، «جنبش آزادی زنان» در مکزیک و نیز در بسیاری از کشورهای دیگر سر برآورد. اعضای جنبش متمرکز بر نیاز به قانونی شدن سقط جنین، سخت تر شدن مجازات متجاوزان و کمک به زنانی که مورد ضرب و شتم قرار میگرفتند، بودند. آنها با صراحت و صداقت، بحثهایی تاثیرگذار در مورد مسایل متفاوتی برگزار میکردند که کلیشههای جنسی ساختۀ مردان را زیر سوال میبرد.
در پرتو ریکا، که در 1989 مورد حمله و اشغال ایالات متحده قرار گرفت، یک جنبش زنان، برای دههها برای بهبود آموزش، به عنوان قدم نخستین به سمت سایر اصلاحات، فعالیت کرد. حق رای کامل در نهایت در 1936 در آن کشور به زنان اعطا شد. در اکثر کشورهای آمریکای لاتین، در دهۀ 1950، زنان به حق رای دست یافتند. قدمی اساسی برداشته شده بود اما (زنان غربی، که از تجربههای گذشته آموخته بودند)، آن را فورا تعبیر به تغییراتی شگرف در وضعیت و جایگاه زنان نکردند.
کشورهای آمریکای لاتین، در دهههای 1970 و 1980، هنوز ناچار بودند برای طیف گستردهای از مشکلات بنیادین مبارزه کنند. جنبشهای زنان در مورد حقوق سیاسی و قانونی کامل و برابر برای زنان بحث میکردند اما به همان اندازه نگران مشکلات گستردۀ بیسوادی زنان بودند، مخصوصا با وضعیت مصیبت بار هزاران زنی که در شهرکهای فقیرنشین و کثیف و پرجمعیت زندگی میکردند. بسیاری زنان روستایی بعد از مهاجرت به شهرها، بخشی از یک زیرطبقۀ کارگری شدند که شغلهایی موقت به عنوان خدمتکارهای ساده با دستمزدی اندک داشتند یا به دشواری زندگیشان را از طریق دستفروشی در خیابانها پیش میبردند.
