شهر من و دختر خان

اطلاعات روز

رسانه‌هایی که حجم بزرگی از کارشان را تولید و نشر متن نوشتاری تشکیل می‌دهد، به‌طور سنتی آثار و نوشته‌هایی را منتشر می‌کنند که از فیلتر معیارهای تحریریه گذشته باشند. به عبارت دیگر، روزنامه‌ها و نشریات مشابه آن جای تمرین نوشتن یا نشر آثار تازه‌کاران نیست. این روال معمول کار در رسانه‌ها -از جمله در اطلاعات روز- است. اما وضعیت افغانستان امروز وضعیت نرمال نیست. این وضعیت غیرعادی، همراه با فشاری که خفقان طالبانی بر اندیشه و قلم شهروندان (مخصوصا دختران و زنان) وارد کرده، تعامل متفاوتی نیز می‌طلبد.

ما در اطلاعات روز پیوسته مطالبی دریافت می‌کنیم که حاوی روایت‌ها، دردها، آرزوها و مشاهدات ارزشمند شهروندان افغانستان هستند، اما دقیقا در چارچوب سیاست تحریریه‌ی یک روزنامه و الزامات فرمی و محتوایی آن نمی‌گنجند. گاهی آثاری دریافت می‌کنیم که پاره‌های خلاقانه‌ و درخشان روایی دارند یا بر بخشی از زندگی نویسنده روشنی می‌اندازند، اما هنوز در قالب معیارهای معمول تحریریه‌ی ما سازگار نمی‌افتند. با این آثار و نوشته‌ها باید چه کار کرد؟

ما در اطلاعات روز تصمیم گرفتیم که بخشی را برای این آثار اختصاص بدهیم تا در وضعیت دشواری که مخصوصا بر جوانان افغانستان بسیار سخت می‌گذرد، مجالی فراهم کنیم که آنان نیز بتوانند کارهای خود را به نظر دیگران برسانند. البته این بخش به‌صورت انحصاری به کار جوانان اختصاص ندارد. اختصاص دادن یک بخش یا ستون جدا برای این آثار به هیچ وجه معنایش این نیز نیست که در میان کارهای نشرشده در این بخش نوشته‌های خوب و درخشان نیستند. بر عکس، ممکن است خوانندگان اطلاعات روز بعضی از جذاب‌ترین کارها را در همین بخش بیابند.

نبیلا سیدی

آن‌‌روز هم مثل روزهای دیگر با عجله از خواب بلند شدم و آمادگی گرفتم. مادر مثل هر صبح صدا زد: «دخترم صبحانه بخور!» من نمی‌خواستم صبحانه خوردن بهانه‌ی دیر رسیدنم به مدرسه شود. با عجله از دروازه‌ی حویلی بیرون زدم. آن کوچه‌‌ی اولی ما خوب بود چندان فاصله‌ای با سرک نداشت و من با کمی شتاب و شوق به سرک عمومی می‌رسیدم. اما از دختران هر روز ایستاده در ایستگاه خبری نبود؛ نه فرزانه بود، نه نازنین و روینا، حتا استاد علوم دینی «ماریناجان» هم نیامده بود. من مأیوس نشدم. در گوشه‌ای چشم‌انتظار موترهای کاستر ایستادم. ده دقیقه‌ای گذشت و از بخت بد همان موتر هم نیامد. دست‌هایم را به ‌هم قفل کرده و زمین را نگاه کرده در دلم گفتم: «اگر مادر اصرار نمی‌کرد صبحانه بخورم شاید اندکی وقت‌تر به این‌جا رسیده بودم.» موتری که مردم محل ما «داکسن» می‌خوانند، در حالی ‌که سریع در حرکت بود، دفعتا در مقابل من توقف کرد. فکر کردم کاکاواسع با یکی از رفیق‌هایش شاید به خانه‌ی خود آمده باشند؛ اما گردوخاکی که با ایستادن موتر در هوا پخش شد اجازه نمی‌داد زودتر شناسایی کنم. چند ثانیه گذشت و راننده شیشه‌ی موتر را پایین کرد. با صدای بلند و خشماگین -طوری که قوماندان به عسکرش امر کند- گفت: «بیا که بریم!» تا به صورتش دیدم رنگم پرید. چشم‌های درشت، موهای چنگ‌چنگی‌ و سبیل‌های درهم و برهمش آدم را هراسان می‌ساخت. دست‌و‌پایم ‌لرزید. به صورتش نگاه کرده با صدای بلند گفتم: «نمی‌روم!»

بازهم طوری که به خشم‌اش افزوده شده بود بلندتر گفت: «بیا که بریم، هر جایی که میری می‌برمت، مگر نمی‌‌خواهی مدرسه بروی؟»

گفتم: «نخیر من به مدرسه نمی‌روم.»

دوروبرش را نگاه کرد تا کسی نباشد اما خوشبختانه سرک عمومی بود و عبورومرور هم بیشتر.

دروازه‌ی موتر را محکم‌تر کوبید و نیم‌نگاهی نفرت‌آمیز به طرفم انداخت و رفت. از این‌که گذشت و رفت بارها از خداوند شکرگزار بودم اما هنوز قلبم ناآرام بود و ترس به دلم مانده بود. به‌خاطر این‌که خاطرم را آرام بسازم، با خودم ‌گفتم: «یک اتفاق بود و گذشت اما اتفاقات قبل از آن چه؟»

یادم می‌آمد که چهار سال قبل هم وقتی که با سارا هم‌بازی بودم در یکی از روزها مردی سفیدچهره با ریش سرخ که موهای پیش روی کله‌اش کم‌تر بود، نزدیک خانه‌های ما به بهانه‌ی بیسکویت می‌خواست اختطافم کند. از من پرسید: «دختر خان هستی؟» گفتم: «بلی.»

گفت: «بگیر بچیم برت بیسکویت خریدیم. هله بیا!»

نزدیکش نرفتم و به‌خاطر این‌که مورد اعتمادم قرار بگیرد خوراکی را به‌روی زمین، کمی دورتر از خودش گذاشت و بازهم گفت: «بیا بگیر من کاری ندارم. هله بچیم. ببین دور ایستاد هستم. هله دیگه!»

من دوباره به چشمان مرد نگاه کرده و پا به فرار گذاشتم، به خانه‌ که وارد شدم قلبم تند می‌زد و نمی‌دانستم چرا دنبالم افتاده بود.

سارا را صبح‌ها کم‌تر می‌دیدم. وقتی که من به مدرسه می‌رفتم با چشمان خواب‌آلود و پاپوش‌های مردانه که یک قوطی شیر هم به‌دست داشت از لای موهای آشفته‌اش به من لبخند می‌زد و می‌رفت.

عصرها منتظرم می‌ماند تا از مدرسه بیایم. چون خودش درس‌های دینی نمی‌خواند؛ بعضا فکر می‌کردم به دعا هم نیاز ندارد.

وقتی از مدرسه‌ی نزدیک خانه بیرون می‌شدم با لبخند نگاهم می‌کرد و می‌گفت: «زودتر قرآن کریم را به خانه ببر باز بیا که باهم بازی کنیم.»

برمی‌گشتم در کوچه‌ که خیلی بزرگ نبود، اما در وسط یک جوی آب بود و گلِ نرمش به‌خاطر بازی «لشپک‌پای» خوب بود که خط می‌کشیدیم.

پدر سارا مردی قدبلند با چهره‌ی خندان و ریش سرخ بود. موهایش هم رنگ سرخ داشت. می‌گفتند به سرش حنا می‌زند. ولی با این ‌همه باز هم کاکا خان‌فراز مرد خوش‌خلقی بود و بدون این‌که سارا خبر شود، از عقب بغلش می‌کرد و می‌گفت: «دختر نازدانه‌ی من.» به راستی هم دخترش نازدانه، و آخرین فرزندش بود. بعضی روزها در جریان بازی از من قهر می‌کرد و تا من نبودم دختران دیگر حوصله‌ی‌ قهر و نازش را نداشتند. با هرکسی خوش هم نبود. پدرش را هر روز می‌دیدیم و برادرانش هم با عبور از کوچه حتما یکبار نوازشش می‌کردند.

می‌گفتم کاکا خان‌فراز چقدر آدم خوشحال است، بالاخره خان بود دیگر. هم اسمش خان بود و هم ثروتش فراوان. گویی اسمش را از دارایی‌اش انتخاب کرده بودند. در آن کوچه پدر من هم خان بود اما فقط به اسمش نه ثروتش؛ چون پدرم را به‌خاطر این‌که شش‌ساله یتیم مانده بود و برادری هم نداشت خان می‌گفتند تا نا امیدی به دلش راه پیدا نکند.

 وقتی در یکی از روزهای تابستانی با دختران و پسران قدونیم‌قد و هم‌سن‌وسالم بازی می‌کردم، مرد دیگری در زیر سایه‌ی درختان مصروف صحبت با کسی بود و نگاه مشکوکی به همه‌ی کودکان داشت. یک چشمش گویا عمل شده باشد. چشم‌بند چرم‌گونه‌ی سیاه‌رنگ به چشمش بود و با چشم دیگرش ما را تماشا می‌کرد. دقیقا مثل فرد قبلی، سفیدچهره بود اما با موها و ریش سیاه.

شبیر و منصور هرچند در بازی‌گوشی اول‌نمره بودند اما جسارت و هوش بالای آنان هم قابل قدر بود‌. من به دختران و پسران نزدیک‌تر شده گفتم این آدم مثل دزد‌ است. شبیر و منصور هم قبل از من شاکی شده بودند. دفعتا همه با یک‌ صدا گفتیم: «تو این‌جا چه کار داری؟ زودتر از دیره گم شو! آمدی که ما ره دزدی کنی؟»

مرد خنده‌کنان به سمت ما دوید و هرکدام چیغ زده خود را به خانه‌های‌مان رساندیم. وقتی وارد حویلی شدم مادرم به‌خاطر افطار در تنور نان پخته می‌کرد و ماه رمضان و گرمی بی‌حدِ ننگرهار تشنه‌اش ساخته بود. با صدای مملو از خستگی پرسید: «باز چه شده دختر؟»

گفتم: «هیچ فقط همه دویدیم، مانده شدم.»

شاید جبرا خودم را وادار می‌ساختم که این اتفاق فراموشم شود اما آن اتفاق دیگر چه؟

همانی که در عید، وقتی مادر به خانه‌ی ماما رفته بود و من بی‌خبر از رفتنش بیرون بودم. به خانه که آمدم، سفره هموار بود و همه مصروف صرف غذا بودند. نزدیک رفتم و پرسیدم: «مادرم کجا است؟»

– «رفته به خانه‌ی مامایت.»

– «ای وای من هم می‌خواستم بروم چرا تنها رفت؟»

– «او تا پس‌ازچاشت برخواهد گشت. تو جایی نروی که چاشت است.»

– «حتما باید بروم.»

و با قدم‌های سریع از خانه بیرون شدم. لباس «گند افغانی» به رنگ سرخ و سیاه به تن داشتم و خانه‌ی ما یک کوچه دورتر از سرک عمومی قرار داشت. در آخر کوچه نانوایی بود. وقتی به آن‌جا رسیدم مردی با مهربانی صدایم زد و گفت: «بچیم این خاله‌ات زیاد خرید کرده و نمی‌تواند به تنهایی حمل کند. لطفا چند خریطه‌اش را در آن گوشه‌ی سرک ببر.»

به رغم کمک و مطابق توانم، یک خریطه را همراهش بردم. تا که دوباره به راهم برگردم، همان زن چادری‌پوش از زیر چادری بالایم حمله کرد و من از زیر دستانش با عجله به سمت خانه دویدم.

از دروازه‌ی حویلی نفس‌سوخته وارد شدم و نزدیک پدر و برادران رفتم که هنوز غذا صرف می‌کردند، پرسیدند: «چرا این‌قدر مانده شدی؟ نکند با کسی جنگ کردی دختر؟»

گفتم: «نخیر جنگ نکردم اما می‌خواستم پیش مادرم بروم که در آخر کوچه‌ی دراز یک زن می‌خواست من را دزدی کند.» همه از شنیدن این حرف من را تنبیه کردند و گفتند: «نمی‌فهمی چاشت است و تابستان‌ها دزدان بیشتر است؟ مگر شیر می‌خوری که دنبال مادرت بدون اطلاع‌دادن تنها حرکت می‌کنی؟ نبینیم که بعد از این سر چاشت از خانه بیرون شوی وگرنه جزایی‌ات می‌کنیم.»

بعدها وقتی این اتفاقات را همین‌گونه با جزئیات به خانواده‌ام تعریف می‌کردم، می‌گفتند به‌خاطر این‌که آن آدم‌ها گمان می‌کردند من سارا هستم.

حالا می‌دانم آن مردها غافل از این‌که فقط نام پدرهای‌مان یکسان بود، می‌خواستند من را گروگان بگیرند؛ پدر سارا به‌خاطر پول‌ و دارایی‌اش واقعا خان بود، اما پدر من با سرمایه‌ی اندک خود فقط از اسم به خان معروف بود نه سرمایه‌اش.

از روزنامه‌نگاری مستقل حمایت کنید

محدودیت‌های گسترده بر رسانه‌ها و فضای عمومی در افغانستان، دسترسی شهروندان به اطلاعات مستقل را محدود کرده است. در چنین شرایطی، «اطلاعات روز» متعهدانه و مستقل به کار خود ادامه می‌دهد تا حقیقت قربانی خاموشی و فراموشی نشود.

ما وابسته به هیچ قدرتی نیستیم و تنها برای مردم می‌نویسیم.

مأموریت ما افشای فساد، بازتاب صدای سرکوب‌شدگان، تقویت پاسخگویی صاحبان قدرت، و پشتیبانی از چشم‌اندازی است که در آن همه شهروندان افغانستان از حقوق و آزادی‌های برابر برخوردار باشند و در صلح زندگی کنند.

خبرنگاران ما در شرایط دشوار و گاه خطرناک فعالیت می‌کنند تا گزارش‌های دقیق، منصفانه و مبتنی بر واقعیت منتشر شود و روایت‌های مردم به حاشیه رانده نشود. تداوم این کار، به حمایت مخاطبان و حامیان مستقل وابسته است.

هر کمک، فارغ از میزان آن، به ادامه روزنامه‌نگاری مستقل کمک می‌کند. اگر امکان کمک مالی ندارید، همرسانی این درخواست و تشویق دیگران به حمایت نیز سهمی مهم در تقویت این مسیر دارد.

در کنار حقیقت بایستید
از اطلاعات روز حمایت کنید

برای حمایت اینجا کلیک کنید
با دیگران به‌‌ اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه