عادله سنگلاخی
در میان راهروهای پررفتوآمد یک مارکت در کویته، دکان کوچکی قرار دارد که ویترینهای ساده و نورهای کمجان آن، بیشتر از کالا و زیورآلات، در خود داستان دارد. روبهروی پروانه حکیمی نشستهام؛ زنی با چهرهای آرام و نگاهی که نشانی از خستگیهای عمیق و امیدهای زنده را همزمان در خود دارد. اطراف ما لباسها و زیورآلات هزارگی آویخته شدهاند؛ بهگفتهی پروانه، هرکدام حامل تکهای از هویت، خاطره و مقاومت است. او در حالی که تبسمی بر چهره دارد، میگوید روایت زندگی او در دل ناامنی، مهاجرت و محدودیت شکل گرفته و فرازوفرود بسیار دیده است.
پروانه حکیمی از همان نوجوانی، ذهنی پرجنبوجوش داشت. در دورانی که بسیاری از همسنوسالانش درگیر تردید و ترس بودند، او با تمرکز و پشتکار مسیر آیندهاش را ترسیم میکرد. تلاشهای پیگیرانهاش سرانجام ثمر داد و او توانست از طریق دانشگاه کابل یکی از بورسهای تحصیلی چین را بهدست آورد. سال ۲۰۱۵ سالی بود که زندگی او در آن رنگ دیگری گرفت؛ سالی که چمدانش را بست و راهی سرزمینی شد که زبان، فرهنگ و جهانبینیاش با افغانستان تفاوتهای عمیق داشت.
در چین، او زبان و ادبیات چینی را آموخت؛ «سالها در فضای چندفرهنگی چین زندگی کردم؛ فضایی که نگاهم به دنیا را گستردهتر ساخت و پایه محکم برای رشد علمی، فرهنگی و شخصیام شد.» بهگفتهی پروانه، این تجربه برای او تنها یک دورهی تحصیلی نبوده بلکه تمرینی برای مستقل بودن، سازگار شدن و یافتن هویت شخصی در دنیای بزرگتر بوده است. او آموخت که میتوان در سختترین روزها، رو به جهان ایستاد.
اما پیش از آنکه تحصیلات و سفرهای پروانه شکل بگیرند، هنر از کودکی با او همراه بوده است. خودش میگوید: «با دوستانم قصه میکردم و رویاهای بزرگم را با آنان شریک میساختم. همیشه باور داشتم که در آینده برند تجارتی شخصی خودم را بسازم و سبک و خلاقیت خودم را به جهان معرفی کنم.» بهگفتهی او، هنر برای او سرگرمی نه بلکه زبان روحش بوده است. قصهی رنگ، زیور و لباس، همه ابزارهایی اند برای بیان هویت و رویاهایش.
پس از پنج سال زندگی و تحصیل در چین، پروانه در اواخر ۲۰۲۰ دوباره به کابل بازگشت؛ با برنامهای روشن برای ادامهی مسیر تحصیلی در چین در مقطع ماستری. اما سرنوشت، مسیر دیگری برایش نوشت. با آمدن طالبان و سقوط افغانستان، همه چیز ناگهان متوقف شد. او در همان روزهای پرآشوب، ازدواج کرد:
«بااینکه نامزد بودم، تصمیم نداشتم ازدواج کنم. وقتی دولت سقوط کرد، من تصمیم گرفتم با مدارک دستداشتهام با نامزدم مهاجرت کنم، اما با مخالفت پدرم روبهرو شدم.»
پدر پروانه با تصمیم دخترش مخالفت کرده و به او گفته بود که باید عروسی کند و با لباس سفید از خانهی او بیرون شود. پس از ازدواج، او زندگی زیر سلطهی طالبان را برای خود و همسرش ناممکن یافت و به ناچار به مقصد کویته پاکستان مهاجرت کردند؛ «ناچار شدیم راهی کویته پاکستان شویم؛ شهری که برای بسیاری از شهروندان افغانستان پناه است، اما آرامش نیست.» زندگی در کویته، با همهی فرصتها و محدودیتهایش، برای پروانه آزمونی دشوار بوده است. به روایت خودش، او در محیطی بهشدت مذهبی، با قواعد بسیار سختگیرانهی آن، زندگی میکند؛ در حالی که ذهن و روحیهاش خواهان آزادی بیشتر است؛ «این تضاد، هر روز به شکلی تازه خود را نشان میدهد. بهباور بسیاری از مردم، من یک زن سرکشام که نمیخواهم به وظایف خود پابند باشم و در خانه بمانم. بااینحال، همین فشارها من را قویتر، مستقلتر، مصممتر و مقاومتر ساخته است.»
در کنار همهی اینها، او مادر یک دختر سهساله است؛ زنی که بهگفتهی خودش، همزمان نقشهای مختلفی را با دقت و عشق مدیریت میکند: زن، مادر، مهاجر و کارآفرین. خودش میگوید: «روزانه بین مدیریت کسبوکار، مسئولیتهای خانه و مادری تعادل برقرار میکنم. زندگیام پر از خستگی است، اما تسلیم شدن در آن جایی ندارد. هر روز برایم با امیدی تازه آغاز میشود.»
در دل همین چالشها، رویای قدیمی پروانه دوباره جان گرفت. او برند تجارتی شخصی خود را تحت نام برند «باترفلای» (Butterfly) پایهگذاری کرد؛ برندی که بهباور پروانه، ترکیبی از هنر، هویت و اصالت هزارگی است؛ «با طراحی و فروش لباسها و جواهرات سنتی هزارگی، نهتنها کسبوکاری مستقل برای خود ساختم بلکه فرهنگی را که دوستش دارم میخواهم به جهان معرفی کنم.» او میافزاید که یک صفحهی انترنیتی فروش آنلاین از برند خود نیز ساخته است که مشتریانی از کشورهای مختلف مانند کانادا، ناروی، امریکا و استرالیا دارد.

این برند برای او تنها منبع درآمد نیست؛ بیانیهای است از مقاومت، خلاقیت و استقلال اقتصادی یک زن. او روزهای دشوار آغاز کارش را به یاد دارد:
«با پول بسیار اندک، بقایای دکان یک شخص دیگری را خریداری کردم. در اوایل فقط سه عدد گردنبند نقره و چند جوره لباس هزارگی در دکانم موجود بود.»
مسیر پروانه در راستای تحقق این رویا خالی از چالشهای اجتماعی نیز نبوده و نیست. او در محیط کارش با مشکلات زیادی روبهرو است؛ از نگاههای شاکی مردم در مورد یک زن دکاندار گرفته تا ایجاد مزاحمت مشتریان مرد؛ «همین دیروز یک مشتری، با اینکه زنش با او یکجا بود، موقع خرید در داخل دکان حرفهای غرضآلود زیادی به من گفت و این اولینبار و آخرینبار نخواهد بود.» پروانه میگوید که در چنین مواقعی او به خوبی میداند رفتار اینگونه مراجعان را باید نادیده بگیرد؛ «دیگر راهحلی پیش رویم نمیبینم، چون من توان تغییر افکار آنان را ندارم.»
با این همه، زندگی مهاجرت برای او خالی از ترس نیست. موجهای اخیر اخراج اجباری مهاجران افغانستان از پاکستان، نگرانی عمیقی در دل او ایجاد کرده است. پروانه میگوید که اگر به اجبار اخراج شود، ممکن است تمام سرمایه و داراییاش در کویته بماند و آیندهی مهاجرتیاش با پیچیدگیهای بیشتری روبهرو شود. این نگرانیها فشار روانی روزانه را به زندگیاش تحمیل کردهاند، اما او میگوید که همچنان با برنامهریزی و انعطافپذیری تلاش میکند مسیر زندگی و تجارتش را حفظ کند. او باور دارد که هر چالش، فرصتی برای رشد است و هر تاریکی روزی پایان مییابد؛ «برای دخترم، برای خودم و برای آیندهی آزادتر میجنگم؛ نه با فریاد بلکه با کار، خلاقیت و ایستادگی.»
پروانه میگوید که هیچ ظلمت و تاریکی پایدار نیست. در دنیایی که امروز با اینترنت و فناوری گره خورده، فرصتهای بیشماری برای یادگیری و رشد وجود دارد. باید از این فرصتها استفاده کرد، مهارت آموخت و امید را زنده نگه داشت. او باور دارد که امید، پشتکار و خلاقیت میتوانند مسیر زندگی را روشن کنند و الهامبخش دیگران باشند.
