مهم نيست شب در كدام نقطه از شهرم، بايستي خانه بيايم. به خوفناكي شب و به تاريك نمي انديشم. دوستانه ترين نشست ها را رها مي كنم و از راهزن ها نمي ترسم. من چيزي ندارم كه دزد ببرد اما خيلي مهمه بيايم؛ دست هاي ابريشمي، پاهاي كوچلو و صورت تورجم را ببوسم.
سر و صدا موقع خواب تحمل ناپذير است ولي نميدانم بهانه گيري هاي شب هنگام تورج و جنجال هاي كه از بي خوابي بر پا مي كند و گاهي مي زند زير گريه اصلاً برايم مزاحمت نيست.
آينده مهار ناپذير است، لازم نميدانم مثل پيش بيني هاي قبلي كه عاطل و باطل از آب درامد براي او جهان متفاوت بسازم و نتوانم براوده اش كنم و برايم عقده شود.
كودكاني كه دست تمنا به سويم دراز مي كنند لابد پدر پدر مهربان تر تورج دارند ولي تشنه و گرسنه از صبح تا شام براي يك افغاني پيش هر ادم پولدار يا فقير ايستاد مي شوند. من از چنين روزهاي مي ترسم كه تورج تشنه باشد، از گرما و سر ما مثل بيد بلرزد و بسوزد و كسي حتا بهش نگاه نكند. بخشي از خيال بافي هاي پدرهاي جامعه ما تراژيك است.
از آنجاي كه سرنوشت يك ملت يك شبه و به دست يك نفر به سادگي رقم مي خورد ديوانگي است اگر براي هفته آيند برنامه تنظيم كرد. من در لحظه و اكنون زندگي مي كنم، همين لحظه كه تورج مي خندد و دلم آب مي شود، باغ باغ مي شود.
در مورد كودكان و آينده انها تنها مي تواتنم بگويم اگر هر يك از ما در قبال بچه هاي مان مسئوليت بگيريم جامعه ما كودكان سالم خواهد داشت و ما شاهد اطفال اسپندي و گدا در خيابانها نخواهيم بود.
