نویسنده: مارگارت والترز
انتشارات: آکسفورد
مترجم: معصومه عرفانی
بخش سیزدهم
قرن هجدهم: آمازونهای نویسنده- 5
بحث فمینیستی مهم او، «استیفای حقوق زنان»، در 1792 منتشر شد. او ادعا میکند که در این کتاب برای «جنس خودم حرف میزنم، نه خودم». اما میگوید که «وضعیت سرکوبشدهی جنس من، سرچشمهی مبارزات و کشمکشهای فراوانی است».
او در راه توسعهی حقوق «انسان» که در انقلاب فرانسه نیز بر آن تأکید شده بود، گامی ساده اما اساسی برداشت و آن را به زنان تعمیم داد:
«اگر حقوق مسلم مردان نیاز به گفتوگو و تبیین دارد، به دلایلی مشابه، حقوق زنان نیز چنین خواهد بود… چه کسی مردان را به عنوان داوران انحصاری قرار دادهاند؛ در حالی که آنها نیز همانند زنان به یک میزان از خرد و منطق سهم دارند؟»
ولستانکرافت میگوید، در زمانهی او زنان در رتبهای پایینتر از مردان قرار دارند؛ سرکوب و محرومیت از آموزش و دوری از جهان واقعی از کودکی بر آنها تحمیل میگردد؛ از سوی جامعه توهین میشوند. در چنین شرایطی، بدیهی است که اکثر زنان، انسانهایی تنبل و ناآگاه هستند؛ چرا که اینگونه تربیت میشوند.
«به زنان از زمانی که تنها نوزادی بیش نیستند، آموخته میشود که قدرت زن، زیبایی اوست. آنها تمام تلاش خود را بر بدن خود متمرکز میکنند و ذهنشان اسیر تن میشود؛ در اطراف قفس طلایی خود پرسه میزنند و زندانشان را ستایش میکنند».
ستایش مردان از زنان و نشاندادن رشادت و دلیریشان به آنها نیز تنها تلاش برای نگهداشتن زنان در جایگاهشان است و زنی با صفات «زنانه» همان کسی است که تصورات و انتظارات مردان را به بهترین شکل تحقق ببخشد. ولستانکرافت میگوید که زنانگی، ساختاری مصنوعی و مبتنی بر ساختاری متشکل از طبقهبندیهاست و در نهایت تظاهری شدید به نجابت و شرافت یا آنچه که نجابت و شرافت به حساب میآید. دختران از کودکی میآموزند که چگونه یک «زن» باشند. همچنان که زنان بزرگتر میشوند، در غیبت هر جاگزینی، آنها این زنانگی را به کار میگیرند. او استدلال میکند که این همان روند پنهان پذیرش پستی و پایینرتبگی زنان است. اما زنان هرگز «طبیعتاً» مقام پایینتری ندارند؛ چنانکه فقیرها «طبیعتاً» احمق یا ناآگاه نیستند. علاوه بر این، او میافزاید، تمام زنانی که رفتارهای منطقی و برگرفته از خرد از خود نشان میدهند، در کودکی به آنها اجازه داده داده شده است، «غیرطبیعی» (غیرزنانه) رفتار کنند. او با استدلالی قدرتمند مسئلهی جدیدتری برای آن زمان را به بحث میگیرد: آموزش بهتر برای دختران، آموزشی کامل که در برگیرندهی تمام موضوعات درسی پسران باشد، حداقل تا سن 9 سالگی.
ولستانکرافت یادآوری میکند، هر زنی که تلاش میکند مثل یک «انسان» رفتار کند و خرد و منطق و تواناییهایش را به کار بگیرد، خود را در معرض آن قرار میدهد که بر او برچسب «مردانهبودن» زده شود. او میپذیرد که در میان جنس او، ترسی عمیق از این مسئله وجود دارد که با عنوان «غیرزنانهبون» شناخته شوند. اما پیشنهاد میکند که اگر «مردانهبودن» به معنای داشتن رفتاری منطقی و شجاعانه است، ما همه «هر روز بیشتر و بیشتر مردانه میشویم».
اما با وجود اینکه او بهشدت از قدرت بالقوهی زنان- ظرفیت آنها برای کارهای منطقی و خردمندانه- دفاع میکند، بهسختی و گاهی با خشونت رفتارهای بسیاری از زنان معاصر خود را به باد انتقاد میگیرد: آنها همانطور که «از طفولیت به آنها گفته شده و از مادرانشان الگو گرفتهاند»، آموختهاند که از عشوهگری و فریبندگی خود برای پیداکردن مردی که مایل به حمایت از آنها باشد، استفاده کنند. آنها بهندرت فکر میکنند و احساسات حقیقی اندکی دارند. اما ولستانکرافت همچنان تأکید میکند که گرچه تحصیلات بهتر برای زنان اهمیت خیلی زیادی دارد، اما به تنهایی نمیتواند چیزی را تغییر بدهد. او باور دارد که باید مردان و زنان به شکل مساوی آموزش ببینند و این آموزش باید بتواند تغییر اساسی در عقاید و شیوههای جامعهای که آنها در آن زندگی میکنند، به وجود بیاورد. چنین آموزشی زمینهساز تغییری اساسی و بنیادین در جامعه خواهد بود و بدون آن «هیچ انقلاب و تغییر واقعی در رفتارها و زندگیهای زنان به وجود نخواهد آمد». به عقیدهی او، در وضعیت فعلی، تعجبآور نیست که زنان زیادی را میبینیم که ناآگاه و تنبل هستند و غیرمسئولانه و بیخردانه رفتار میکنند.
جالب است و بیشتر از آن تأسفبار که زنان دیگر- حتا زنان تحصیلکرده و ادیب- در میان منتقدان سرسخت ولستانکرافت بودند. برای مثال، هانا مور، حتا رد کرد که کتاب ولستانکرافت را بخواند و گفت که حتا عنوان کتاب «احمقانه» است. هانا کاولی اما با بیانی آرامتر اعتراض میکند: «سیاست، امری غیرزنانه است».
در نگاه اول، ممکن است به نظر برسد تاریخِ کتاب «استیفای حقوق زنان» ولستانکرافت گذشته باشد. اما او یک نویسندهی تأثیرگذار و قوی است؛ نثر او عملی و معقول، زنده و با روح و گاهی نیز ناخوشایند و زننده است. این کتاب هنوز خوانندگان زیادی دارد و یکی از سنگپایههای فمینیست معاصر باقی میماند. شیوهی بحث او گاهی سفسطهآمیز است و از آنجا که اغلب بدعتآمیز بوده و مسایل جدیدی را مطرح میکند، ممکن است در ابتدا نادرست به نظر بیاید. او بهخوبی از دشواریهایی که زنان در زندگیشان در زمانهی او تجربه میکردند، آگاه بود و با توجه به تجربیات شخصیاش، این وضعیت تلخ و ناخوشایند باعث میشد گاهی در نوشتههایش از لحنی تند استفاده کند.
