نویسنده: مارگارت والترز
انتشارات: آکسفورد
مترجم: معصومه عرفانی
بخش نهم
آغاز فمینیسم سکولار- 4
بهن اغلب به گونهای که نمایشنامهنویسان مرد هرگز با آن مواجه نمیشدند، به اتهام «وقاحت» در نوشتههایش مورد حمله قرار میگرفت. الکساندر پوپ از کسانی بود که بیش از همه او را به باد انتقاد و تمسخر میگرفت. بهن با بیانی شیوا از خود دفاع کرد:
«تصور کنیم نمایشنامههایی که من نوشتهام به نام یک مرد منتشر میشدند و هرگز کسی نمیدانست که از من هستند، آیا تمام کارشناسان باانصاف و بیطرف نمیگفتند که این شخص یک کمدینویس خوب است، بهخوبی تمام مردان دیگری که در این دوره مینویسند؛ اما زنان ادبیات را آفتزده میکنند… من هم شهرت را به اندازهی کسی که یک قهرمان زاده شده، ارزش میدهم».
در حقیقت، نمایشنامهای مانند «خانه بهدوش» تحلیل عالی و دقیقی از اینکه زنان چگونه در مواجهه با مردان رفتار و مذاکره میکنند و ناچار به مصالحه میشوند، ارائه میدهد. مردانی که تقریبا تمامشان با این ویژگی تصویر شدهاند که سوءاستفادهکنندگان سنگدلی هستند.
قهرمان کتاب بهن، هلنا، با ترکیبی از شانس، شوخطبعی، محاسبهی زیرکانه و مهارت در نقش بازیکردن، در ازدواجش با ویلمور که انسانی خشن و وحشیصفت بود، به احترام اجتماعی رسیده بود؛ اما نه به شادی و آرامش. با این وجود، نشانههایی هستند که میتوان گفت، بهن بیشتر از آنجلیکا بیانسا که در این داستان یک فاحشه بود، طرفداری- و احتمالاً حتا همدردی- میکرد، نه با هلنای پاکدامن. چنانکه منتقدان مدرن اشاره کردند، حرف اول نام آنجلیکا و خالق او آفرا نیز یکی است. آنجلیکا، در واقع یک ایدهآلیست است که در میان تعدادی انسانهای بدگمان و حقهباز تنها مانده است. او کلمات زیبا و رمانتیک اغواگرش را باور میکند و در پایان نمایش، تنها و طردشده، سرخورده و آشفته از رویایی که با آن زندگی میکرد، بیرون آمد. بهن در پایان داستان، ما را در حالتی پرسشبرانگیز، پریشان، مشوش و مبهوت، به خاطر احساس همدردیای که بهن و خود ما بدون شک با آنجلیکای درمانده داریم، قرار میدهد. در ضمیمهای که او در دفاع از نمایشنامهاش در برابر اتهام سرقت ادبی نوشته است (زنان بهشدت در برابر کنایههای مربوط به تواناییهایشان و تهمتهایی که آنها را بیاعتبار میسازند، آسیبپذیر بودند)، بهن میپذیرد که هرچند ممکن است «اشارههایی جزئی از اثر قدیمی توماس کیلیگرو گرفته شده باشد؛ اما طرح و داستان اصلی از من است». او همچنان با بیانی مبهم و دوپهلو که به نظر میرسد تأیید نوعی همذاتپنداری شخصی را با شخصیت غمگین داستان با خودش باشد، ادامه میدهد: «من، به داوری خودم افتخار میکنم که آنجلیکا (تنها موضوعی که از داستان قدیمی برداشته شده است) را انتخاب کردم و در داستان خود جای دادم و با شخصیتپردازی او، بر نکتهی مهمی تأکید کردهام.»
فصل سوم
قرن هجدهم میلادی: آمازونهای* نویسنده- 1
ماری آستل، یکی از نخستین فمینیستهای واقعی بود؛ احتمالا اولین نویسندهی انگلیسی که نظرات و بررسیهایش در مسایل زنان هنوز هم به بحث گرفته میشوند و جایگاه خود را در میان گفتوگوهای فمینیستی حفظ کرده است. او در طول زندگیاش مستقیما با زنان دیگر با همدلی و صمیمیت در رابطه با مشکلات و سایر مسایل مشترکشان صحبت میکرد. او انسانی عمیقاً مذهبی بود. با اینحال، شباهت چندانی به زنانی که در قرن 17 میلادی عضو فرقههای مذهبی بودند، نداشت. او شدیداً محافظهکار و در تمام عمرش یک سلطنتطلب و وابسته به کلیسای عالی انگلیس بود. تنها در مورد برداشتش از شیوهای که زندگی زنان با رسم و سنتها محدود و شعور و تواناییهایشان بدون فرصتی برای رشد و پرورش باقی مانده و سرکوب میشدند، رادیکال بود.
آستل در 1666 متولد شد. پدرش در نیوکاسل تاجر زغال سنگ بود. او زمانی که تنها 12 سال داشت، پدرش را از دست داد. در اواخر دوران نوجوانی، آستل که دچار افسردگی شدیدی شده بود، شعرهایی راجع به تنهایی مصیبتبارش و این حقیقت که با وجود تمام اعتماد بهنفس و هوش و روشنفکریاش، نمیتوانست هیچ آیندهی قابل تحملی برای خود تصور کند، میسرود. در 21 سالگی، در شعری از محرومیت و سرخوردگیاش (که با دختران زیاد دیگری در آن زمان شریک بود) شکایت کرد و با ناامیدی پذیرفت که او نمیتواند زندگیای را تصور کند که به او اجازهی استفاده از استعداد و فرصت تحقق رویاهایش را بدهد.
«طبیعت به من اجازه نمیدهد
آنچه برایم ارزشمند است
از طریق خدمت به دولت و سلطنت
به دست بیاورم»
احتمالا او در آن زمان به این نتیجه رسیده بود که خشنودی را میتواند در قالب زندگی یک مبلغ مذهبی بیابد:
«به کافران خبرهای مسرتبخش خواهم داد
و از کاری دریغ نخواهم کرد برای دعوتشان به دین
اما آه، جنس من مرا از این کار منع میکند»
اما چندماه بعد، با تصمیمی که بدون شک نشان از شهامت قابل توجه او بود، خانه را ترک کرد و با پولی کم و چند آدرس از آشنایان خانوادگی، سفری دشوار و طولانیای را به لندن آغاز کرد. به نظر میآید او از همان ابتدا در چلسی ساکن شد و باقی عمرش را هم در آنجا گذراند. با وجود اینکه او چند خویشاوند دور در آنجا داشت، در واقع هیچکدامشان کمکی به او نکردند. تنها و افسرده بود و نمیتوانست هیچ راهی در پیشرویش ببنید.
*آمازونها زنانی جنگجو بودند متعلق به قبیلهای افسانهای در یونان باستان.
