میگویند کسی تازه داماد شده بود. یک روز صبح پس از چاشت میخواست در حویلی چکر بزند و از برگ درختان سبز در نظر هوشیار هم لذت ببرد و هم معرفت کردگار حاصل کند. در حین گشتوگذار، ناگهان پایش به شاخ درخت چنار بند شد و با سر به درون چاه افتاد. ههه ههه. این یک تکاهی بود، که با فکاهی از زمین تا آسمان فرق دارد. فکاهی یعنی سخنی که از شنیدنش فکهای آدم هی باز و بسته شوند و بغل آدم از قهقهه درد بگیرد. تکاهی یعنی قصهای که از شنیدنش یک تک آه بکشید و با خود بگویید: «آه! پیر این مملکت را آب ببرد که سرنوشت دامادولوژیاش به دست کی افتاده».
حالا حتما میگویید که منظور از آوردن این قصهی بیمزهی داماد چه بود؟ عرض شود که هنوز معلوم نیست. معنا معمولاً در بطن شاعر است و بطن شاعر هم که میدانید مثل دیگ آهستهپز است. باید صبر کنید که این معنا پخته شود و شکل بگیرد و بیرون بیاید، تا ببینیم منظور من از این قصهی داماد چه بوده. نشد، نه؟ نگرفتید. بگذارید این مسأله را با مثال روشن کنم:
فرض کنید شما در خانهی خود نشستهاید و یک مقالهی دور و دراز و جالب مینویسید که بعدا معلوم میشود عین همان مقاله را کسی به نام علی کریمی هم نوشته… نه، این مثال بیربطی است. فرض کنید نامهای مینویسید به رییس پولیس و به او میگویید که یک نفر با نیزه زده مرکز فرهنگ و اطلاعات، یعنی جمجمهیتان، را پاره کرده و همین حالا مغز شما مثل آب روان بر گلهای قشنگ قالین جاری است. پولیس که این نامه را دریافت میکند، وارخطا میشود و فوراً خود را به خانهی شما میرساند. میبیند که شما راحت نشستهاید و از نیزه و مغز و انفجار جمجمه خبری نیست. میپرسد که چرا پولیس را نگران کردید. میگویید که میخواستید یک چایی با هم بخورید که غمتان غلط شود. پولیس خیلی عصبانی میشود. میگوید:
«غمتان که غلط شود یا نشود، برای من مهم نیست. ولی این کارتان غلط است. در ضمن، نامهای که فرستادهاید هم پر از غلطهای املایی است».
منظور من هم این است که یک لحظه بنشینیم و به این چیزها فکر کنیم و اگر چای هم بود که فهو المراد علی مراد. شد؟
