سرباز وطن! سرت را بالا بگیر تا فرمانده کل قوایت در ریاض، «سرخم» نماند…
سرباز وطن!
سرت را بالا بگیر تا در سایهی سروِ قامت تو سرود بخوانیم
و شکوهِ ایستادنت را شادمانی کنیم
سرت را بالا بگیر تا کوتاهی قامت رهبرانمان را اندازه بگیریم
و غرور مادرانمان را لبخند بزنیم
سرباز وطن!
سلاح عشق را بر شانههایت بیاویز
خشابِ ایمان را بر کمرت ببند
پوتینهای جسارت را برپای کن
تا خشمِ مقدست را «فیر» کنی
سرباز وطن!
سرت را بریدند تا تنِ غرور ما را مچاله کنند
سرِ بریدهی تو اما بیرق غریو ما را بالاتر میبرد
سرِ بریدهی تو، سایهبان روزگار تفتیدهی ما میشود
سر بریدهی تو، سخاوت عشق وطن را میسراید
و سرورِ سروری سربداران را بر جان ما سرایت میدهد
سرباز وطن!
قندوز، آن میعادگاه «حرمین شریفین» توست
تا طواف عشق به جا آوری و نماز حماسه ادا کنی
بدخشان، آن قبلهگاه قیام توست تا گردنت را همتراز پامیر بالا ببری
و قتلگاه همسنگرانت را قبلهی اقالیم ما بسازی
سرباز وطن!
میدانی خانهی خدا کجاست؟
خانهی خدا حرمِ سنگر ارزگان است که هُرم نفسهای تو را تقدس میبخشد
خانهی خدا، خندههای خموش توست که مرا به زیارت میخواند
خانهی خدا، زیارت دستان توست که برای تنِ آتشگرفتهی «فرخنده» باران میشود
و برای بینی بریدهی «عایشه» درمان میگردد
خانهی خدا، چشمان بیدار توست که از جنگلهای «جاجی» نگهبانی میکند
خانهی خدا، معرکهی خوست است که عصمت خواهران ما را پناه میدهد
خانهی خدا، کشتارگاه «مالستان» است که از خون مسافران ما کعبه برپای میشود
و خانهی خدا کمینگاه زابل است که آرزوهای 31 مهاجر را دفن میکند
سرباز وطن!
میدانی که رییس جمهور ما و فرمانده کلِ تو، خانهی خدا را «گم» کرده است؟
فرمانده کل تو، خانهی خدا را در لابلای عبای سیاه «ملک سلیمان» جستوجو میکند
کعبه را در فاصلههای حرمسرای شبانهی «ملک فیصل» میبیند
«قرآنِ عربی» را در پلکهای بستهی مفتی «الباز» قرائت میکند
و نماز سیاسی را به سمت شکوهِ فرعونی آلِ سعود میخواند
سرباز وطن!
دختران این سرزمین، باکرگان لبخند تو اند
زنان این سرزمین، عشق گمشدهی خود را در سنگرهای تو جستوجو میکنند
سنگر تو، حجلهی آرزوهای «فرخنده» است
سنگر تو، سودای مجنونِ «لیلا» و میعادگاه سیا موی «جلالی»ست
از سنگر تو، هر پگاه عطر همبستری با خدا به مشام میآید
عقدِ تو را با بهشت، در سنگر بسته است
جهازِ عروسان این سرزمین را با برچههای تو سنگین میکنیم
سرباز وطن!
اکنون، در شبهای سنگر تو، شبِ شعر برپا میکنیم
در آرامش شلیک تو، غزلِ زندگی میسراییم
و در خنیاگری روزهای تو، «لندی»های عاشقانه میخوانیم
سرباز وطن!
بگذار تفنگت را ببوسم،
چکمههایت بر چشم بمالم
و عرقهایت را مستانه بنوشم
تا نشهی حماسههایت را برقصم
بازوان تو، پناه دختران من است
تکیهگاه زنان من است
و شکوهِ شوکت شهدای من است
بگذار حریم حرمت سنگرهایت را طواف کنم
سرباز وطن!
امروز دستت را تا آستانهی خورشید بالا بردهای
تا جرعهای از آفتاب بر ما هدیه کنی
اکنون خورشیدِ جنوب در تسخیر توست
آفتاب از قندوزِ بازوان تو میتراود
شب در بدخشانِ خشم تو در قفس افتاده است
و غزنیِ غرور تو، غریو شادیهای ما شده است
سرباز وطن!
سرت را بالا بگیر تا سرور صلابت رستمی تو را جشن بگیریم
سرت را بالا بگیر تا سنگینی غمهای مادرانمان را بر سنگ بزنیم
سرت را بالا بگیر تا امشب جشن نامزدی سارا و سیمین و سمانه را شادمانی کنیم
سرت را بالا بگیر تا فرمانده کل قوایت در ریاض، «سرخم» نماند
سرت را بالا بگیر تا دستان کوتاه برادران کرزی به گلویت نرسد
و سرت بالا بگیر تا همهی سرزمین ما سروستان گردد!
