من از ۷ و ۸ ثور خاطرات سیاسی ندارم. خاطرههای من از پیامدهای هر دو روز در حد شخصی است. چیزهایی که به یاد دارم، اینها هستند.
شبهایی که در پشت نانوایی به خاطر دو تا نان رابری گذشتند، روزهایی که در پشت غرفهی سیلو به خاطر دو تا نان سیلو بیگاه شدند، روزهایی که در قطارهای مغازه به خاطر دو کیلو روغن مسکهی بویناک گذشتند، نیمهشبهای زمستانی که در پشت تانک تیل دولتی گذشتند و نوبت نرسید، ملا آذانهایی که پشت مغازهی آرد و مغازهی بوره و مغازهی تعاونی گذشتند. روزی که جنازهی بچهی ۱۸ سالهی همسایه از قندهار و برادر کلان بریالی همصنفیام از تخار رسید…
شبهای بیبرق و تیل و چوب، کراچیهای روسی تایر رابری، راکتهای خوشهای، راکتهای سکر، راکتهای اورگان، راکتهای لونا، راکتهای ضربهای، راکتخوردن خانهی همسایه و زیر خانهشدن همسایه، پارچه پارچهشدن یک بچهگک 10 ساله زیر راکت سکر، راکتخوردن مکتب و تعطیلی دوامدار، کشتهشدن معلم تاریخ در راه مکتب…
بعدش وحشت و بربریت کوچه به کوچه، پاچههای بلند با کلاشینکوف، بوتهای سلور با کلاشینکوف، موهای ژولیده با کلاشینکوف، سوفهای داخل پوهنتون کابل، روزها و شبها در زیرزمینیهای مکروریان، کوچههای ماینگذاریشدهی کارتهی سه، سگهای فربه و وحشتناک در کوچههای خوشحال خان و سیلو، بوی انسانهای پوسیده در خرابهها، لیلامشدن لوازم خانه روی سرکهای خیرخانه… سرک کابل-تورخم، پوستهی زرداد و سگ زرداد، چور اموال خانه در ثمرخیل، رسیدن به پاکستان… بعدش بوی گند طالبان!
من هیچ خاطرهی سیاسی از هفت و هشت ثور ندارم. قصهی من از پیامد هفت و هشت ثور نه قصهی کور، کالي او ډوډۍ است، نه قصهی قانونیت، مصئونیت و عدالت، نه قصهی پیروزی حق بر باطل و آزادی کابل و نه قصهی شکست قشون سرخ و فروریختن دیوار برلین… قصهی من همین است که گفتم.
خاطرات من نه قابل تجلیل استند، نه قابل تکریم. خاطرات من از پیامد هر دو روز فقط قابل از یادبردن استند و بس!
