رهبر طالبان در سخنرانی عید فطر خود گفته است: «فقر و ثروت از جانب خداوند است و مسلمانان در این مورد نباید از کسی شکایت کنند.» او از فقیران خواسته است که برای ثروتمندان دعا کنند و از وضعیت خود راضی باشند.
این سخنان ملا هبتالله باید اهمیت دو نکتهی بههمپیوسته را در ذهن هر شهروند افغانستان روشن کنند: یکی این که نیمقرن جهاد کردن و اسلام اسلام گفتن و خون ریختن حاصلش این شده است که در حکومت طالبان میبینیم. دیگری این که سیستم خودکامهی امارت یکنفره چه خطرهای بزرگی برای توسعهی اجتماعی، سیاسی و اقتصادی افغانستان دارد.
حوالت کردن همه چیز به دین
برای پاسخ دادن به این سوال که چرا کشورها یا ملتها شکست میخورند و در رسیدن به مقصد توسعه ناکام میمانند، کتابهای زیادی نوشته شدهاند. کسانی که این کتابها را نوشتهاند، کوشیدهاند عوامل دنیوی و انسانی این ناکامیها را پیدا کنند. چرا که دیدهاند بعضی کشورها رشد یافتهاند و بعضی کشورها رشد نیافتهاند، در حالی که شهروندان هر دو گروه مثلا مسیحی بودهاند. در میان کشورهای اسلامی نیز بعضی کشورها توسعهی بیشتری یافتهاند و داراتر هستند و بعضی دیگر، مثل افغانستان، در گرداب فقر دستوپا میزنند.
حال، وقتی ملا هبتالله میگوید فقر و ثروت از جانب خداوند است، در واقع میگوید که تحقیق در این امر که افغانستان چرا فقیر است یک کار بیهوده و اضافی است؛ برای این که این خداوند است که تصمیم گرفته است مردمان این مملکت را این چنین فقیر بسازد. به هر حال در این کار خداوند حکمتی هست و ما باید به این سرنوشت شوم راضی باشیم.
واقعیت این است که اگر کسی با علوم عصری بیگانه باشد و تنها ابزار تبیین و توضیحی که در دست دارد همان منقولات فقهی و مذهبی باشد، طبیعی است که برای ریشهیابی و توضیح هر پدیدهای به همان منقولات مراجعه کند. در مرکز آن مجموعهی منقولات هم یک باور ساده و تغییرناپذیر نشسته است. آن باور این است: خداوند تعیین میکند که کدام مردمان فقیر باشند و کدامها ثروتمند. در این چارچوب، هیچ چیزی نیاز به توضیح علمی ندارد. فقط کافی است که ایمان داشته باشید که هر پدیدهای نتیجهی یک خواست الهی است. فقر، بیماری، زلزله، سیلاب، دارایی، صلح، پیشرفت، خوشبختی و بدبختی، همهی اینها فقط یک توضیح دارند: خداوند خواسته که شما با کدام روبهرو شوید. هر تلاشی برای فهمیدن عوامل دنیوی و انسانی این پدیدهها گام زدن بر طریق گمراهی است.
ملا هبتالله نمونهی آرمانی یک باور است. به این معنا که اگر شما مجموعهای از باورهای دینی چند میلیون شهروند افغانستان را در یکجا جمع کنید، فشردهاش همین چیزی میشود که از دهان ملا هبتالله بیرون آمده است. نیم قرن تلاش خونین برای دیدن یک باور در قدرت و برای دیدن نتایج آن باور اینک پیش چشم همگان است.
امارت یکنفره
نکتهی دومی که با اولی ارتباط محکمی دارد این است که سیستم «امارت» و تمرکز قدرت در دست یک رهبر نادان چه فاجعهی بزرگی برای یک کشور است. بیجهت نیست که تمام کشورهای پیشرفتهی جهان مکانیسمهای انتخاباتی و نظارتی متعددی برپا کردهاند تا یک نفر نتواند با سرنوشت میلیونها شهروند بازی کند. اگر فردی که حاکم است، آدمی هوشیار، عالم و متمدن باشد و به خوبی بفهمد که چرا ملتها و کشورها پیشرفت میکنند یا ناکام میمانند، خطر کمتر است. وقتی چنین حاکمی همه چیز را به ارادهی خداوند نسبت نمیدهد و به سختی میکوشد که عوامل و زمینههای فقر را از بین ببرد و مملکت خود را به سوی توسعه براند، رفتارهای چنین حاکمی (حتا اگر گاهی با خطا همراه باشد) خطر کمتری دارد. با وجود این، چون تضمینی نیست که همیشه حاکمان آدمهای خبره و فرهیخته و جهانشناس باشند، در کشورهای پیشرفته مکانیسمهای نظارتی و محدودیتهای زمانی مشخصی تعبیه کردهاند تا یک نفر نتواند کل کشور را غرق کند. در افغانستان کسی حاکم شده است که مطلقا با علم عصری بیگانه است؛ این حاکم نه خبری از عوامل توسعهی اجتماعی و اقتصادی دارد و نه چنان توسعهای را برای افغانستان لازم میداند. برای او فقط یک چیز مهم است: رضایت خداوند طبق برداشتی که خودش از رضایت خداوند دارد. برداشت خودش هم محدود است به مجموعهای از منقولات کهنه و بدردنخور مدرسی.
آیا مردم افغانستان میخواهند که سرنوشت خودشان و نسلهای بعدیشان به دست یک نفر بیخبر از دنیا باشد؟ آیا اگر همین یک نفر تصمیم گرفت که مردم افغانستان فقیر و عقبمانده باشند، تمام شهروندان این ملک به خاطر دیدگاههای همین یک شخص باید غرق در فقر و بدبختی بمانند؟
مردم این کشور نیاز دارند که هم عقاید مذهبی خود را در این زمینه بازسنجی کنند و هم پیامد حاکم شدن امیرالمومنینی را که دقیقا همان عقاید مذهبی را صورت بیرونی و اجرایی میدهد.
