خشونت معمولاً چیز بدی پنداشته میشود. این دلیل دارد. دلیلش این است که فارغ از جنبههای اخلاقی قضیه، خشونت ابزار کارآمدی نیست. خشونت معمولا خشونت به بار میآورد و هزینهاش بهسرعت از حد فایدهای که برای آن تصور شده، فراتر میرود.
در جامعهی ما اما، خشونت همچنان جاذبهی بسیار دارد. روزی نیست که حتا از روشنفکران ضدخشونت دعوتی به خشونت نشنویم. مواردی که قضاوتکردن در مورد خشونت را سختتر میکنند، بسیار اند. از جمله، استفاده از روشها و ابزارهای خشونتآلود در برابر طالبان را نمیتوان بهسادگی رد کرد. اما آنچه در کشور ما جاری است، یافتن مواردی قابل دفاع از خشونت نیست. اینطور نیست که خشونت را اساسا ناموجه و ناکارآمد بدانیم و بعد مواردی را نشان بدهیم که خشونت را مشروع میسازند. قضیه برعکس است: ما اساسا در خشونت شناوریم و با خشونت همدم و همراهیم. برای ما تلاش برای برقرارکردن یک نسبت درست با خشونت، یعنی پیداکردن مواردی که در آنها نباید خشونت کنیم. به بیانی دیگر، جدا از آنچه میگوییم، در عمل قاعدهی زیست جمعی ما به صورت عادی کاربرد خشونت است. آنچه سعی میطلبد و کوشش میخواهد، پرهیز از خشونت است و نه استفاده از خشونت در موارد مشخص. چرا چنین است؟
پاسخ این سوال را میتوان در جوامعی یافت که قاعدهی زندگیشان خشونتنورزیدن است و برای استفاده از خشونت موارد مشخصی دارند. در این جوامع، نگاه غالب این است که حیات جمعی تکلایه نیست و نباید با آن به گونهای برخورد کرد که گویی آنچه در سطح میگذرد، در سطح میماند و در سطح تمام میشود. میدانند که جامعه تکلایه نیست و پیآمدها و عوارض رویکردهای خشونتآمیز در لایههای زیرین حیات جمعی باز میتابند و ترکیبهای جدید مییابند و سرانجام، دیر یا زود، دو باره به سطح میآیند و بیشتر از سودی که برایشان تصور کرده بودیم، سر جامعه هزینه بار میکنند. میدانند که از پس اکنون و امروز، فردایی نیز هست.
اما جاذبهی خشونت در میان ما، حتا در میان نمایندگان مجلس قانونگذاری ما، نشان از آن دارد که ما حیات جمعیمان را پدیدهای تکلایه و بیفردا میبینیم. فکر میکنیم، امروز و اینجا از راه میانبر خشونت به مقصود فوری خود برسیم و چو فردا رسد فکر فردا کنیم. به نظر میرسد تجربهی تاریخی خودما و تجربهی دیگران برای ما تنها عبرتی که به جا نهاده این است: بیخیال.
