در جامعهی عمیقاً سنتی افغانستان، «قوم» نقش بسیار پیچیدهای را بازی میکند. قوم هم میتواند اسباب راحتی و عیش کسی را فراهم کند و هم میتواند زمینهی تلخکامی و حتا مرگ او را. طبیعی است که وابستگی قومی یک پدیدهی پیشاتولد است و انسان با این وابستگی به دنیا میآید. یک هزاره چه بخواهد و چه نخواهد، هزاره است، همیشه هزاره خواهد بود و راهی برای عبور از آن ندارد و یک تاجیک انتخابی غیر از تاجیکبودن ندارد و… مسئلهی اساسی این است که در افغانستان قوم به صورت یک حزب سیاسی عمل میکند. هر چیزی مطابق معیارهای این حزب سنجیده میشود و خوبوبد این عالم در چارچوب جهانبینی این حزب-قوم خوب یا بد میشود.
تا تاجیک نباشی، نمیدانی که احمدشاه مسعود یعنی فرصتی برای کنار هم ایستادن و تا هزاره نباشی، نمیدانی که مزاری یعنی آخرین امید برای زندگی شرافتمندانه. باید ازبک بود تا دوستم را نه یک فرد که یک امکان و یگانه فرصت برای حفظ هویت ازبکها تلقی کرد. البته این سخن برای پشتونها میتواند از زوایای دیگری قابل بحث و تطبیق باشد. میدانم که آرزوی همهی پشتونها تبدیلکردن افغانستان به پشتونستان نیست. اما در بازار داغ جنگ قومی پشتونها نیز به دنبال منافع قومی خود میگردند. در این صورت، هرچه اقوام دیگر ضعیفتر، حرفشنوتر و مطیعتر باشند، بهتر خواهد بود. این سرشت جنگ قومی است و این سرشت زندگی در دنیای رقابتهای قومی است.
به همین دلیل، افغانستان در شعار افغانستان است؛ اما در عمل قومستان آشوبزدهای است که هر قوم به سمت سرنوشت خود روان است.
هر سخنی، از هر جنسی که باشد، با معیارهای حزب-قوم مورد بررسی قرار میگیرد. این منافع قومی است که معیار زشتی و زیبایی است. کار حتا به جایی رسیده است که معیار ارزش آثار هنری و شعر را نیز منافع قومی تعیین میکند.
نقطهی جالب قضیه در این است که همهی ما میدانیم که این قومزدهگی افراطی بد، مصیبتبار و ضدعقل است. همهی ما هم در تلاشیم که راهی برای بیرونرفتن از آن بیابیم؛ اما واقعیتهای تلخ بیرونی ما را همواره به عمیقترین لایههای قومگرایی پرتاب میکند.
