پسازظهرها پسرهای جوان خانواده مینشستند و میان گپشان وقتی سخن از جلالآباد میآمد، همه هیجانی میشدند. چشمهایشان میدرخشیدند و با نگاه به توافق میرسیدند. بعد میپرسیدند: همی حالی بریم یا صبا؟
گاه همان «حالا» میرفتند و گاه فردا، ولی همیشه در صحبت از جلالآباد، آن شور و هیجان در کلام و در سیمایشان آشکار بود.
آرزو میکردم، من هم بزرگ شوم. با همسنوسالانم روی بام بنشینم و با آنها به این بیاندیشم که «حالا» به جلالآباد بروم یا فردا…
اما دشمنی با شور و شعور و شکوه جلالآباد نتیجه داده و آن سرزمین هنر و هیجان و شادی و زیبایی دیگر نیست. مرده است. دشمنی با آرامش صبحگاهی کودکان آن دیار نیز در حال حاصلدادن است. و روزهای ما شبیه هر روز دیگر آغاز میشوند: شبیه روزی در کابل، در راه زابل، در قرهباغ غزنی، در خوست، در مالستان، در جرم بدخشان و امروز در جلالآباد. در این میان، حکومتی هست که نه توانایی تبدیلکردن ارادهی طالبستیزی مردم را به نیرویی کارساز دارد و نه اهمیت این هیجان را میداند. و این ارادهی بزرگ مانند آبهای افغانستان در مسیرهای بیسودی برای خود این سرزمین آوارهاند…
فقدان یک حرکتِ هوشمندِ معطوف به منافع ملی، هرگز اینقدر دردآور نبوده است که امروز…
