اگر کمی سر مبارکتان را از خانهها و دفترهای حصارشدهیتان بالاتر ببرید و ببینید بیرون از دیوارهای سمنتی چه میگذرد، شاید پردهی ضخیم روی چشمهایتان برداشته شود.
اگر از شیشهی موتر زرهتان به وضعیت واقعی مردم نگاه کنید و ببینید مردم با آه و ناله به شما نگاه میکنند و اگر گوشهایتان را مداوا کنید و ببینید اکثریت مردم شما را به خاطر بیکفایتیتان به باد فحش و ناسزا میگیرند، شاید بشرمید.
اگر به جای آنکه در پردهی تلویزیون به دنبال تماشای چهرههای تکراری یکدیگر باشید، به تماشای زندگی واقعی مردم بپردازید، شاید بفهمید چهقدر خستهکننده شدهاید برای ملت.
اگر بفهمید که مردم میشرمند از داشتن شما، وقتی با حضور جلالتمآبان سیاستمدار گردنکلفتی چون شما، که گپ از برانداختن دیوار برلین، از هم پاشیدن شوروی سابق و تاریخ 5000 ساله میزنند، ولی در حیطهی مسئولیت همین گردنکلفتان سیاسی، زنی به مدت دو ساعت شکنجه میشود و میمیرد، 31 نفر مانند قطرهی آبی گم میشوند و دولت 50 روز روزهی سکوت میگیرد، 27 جوان ارتشیمان در بدخشان سر بریده میشوند و متباقی در انتظار سرنوشت شومشان هستند.
حالا شما به مردم حق بدهید یا حق ندهید، آنها هر روز خواستههای خویش را به دیوارها و درختهای شهر آویزان میکنند و تجمع میکنند و فریاد میزنند، تا شاید شما بیدار شوید یا دست امداد غیبی به داد آنها برسد.
