سلیم کوهستانی
فرخنده دختر جوان در کابل، در 28 حوت 1393، توسط گله ای از مردان، با بربریت تمام به قتل رسید. مردان که فرخنده با شکنجه کشتند و سپس جنازه اش را به آتش زدند. این شاید نخستین واقعه آدم سوزی در تاریخ کابل باشد. مدت طولانی است که به خاطر جنایت و قتل و تجاوز بر زنان و کودکان و نقض حقوق بشر رسوا و بی آبرو شده ایم. اما حادثه قتل فرخنده بازهم وحشی گری جاری در جامعه ما را به نمایش گذاشت. حالا سوال این است که تا چه زمانی در خط این همه حماقت و رسوایی و خشونت جولان می دهیم؟ چگونه می توان در برابر این جهالت و حماقتِ عمیقا فراگیر ایستاد شد و پنجه داد؟ آدم سوزی اخیر در کابل نشان داد که ظرفیت و وحشت آفرینی و جنایت پروری در جامعه ما بالاتر از تصور است و اصلا بنیادهای عقلانی جامعه فروپاشیده و بجای آن بلاهت ستون اصلی زندگی اجتماعی ما را تعریف می کند.
آنچه در کابل اتفاق افتاد، سماجت ما بر حماقت ما و بالآخره استعداد ما در تحریف مسایل و عدم توجه به جان و زندگی انسان ها را نیز به نمایش گذاشت. غم انگیز است وقتی حماقت تبدیل به رفتار و شعور جمعی گردد. در چنین شرایطی است که همه مسوولیت داریم تا این جامعه را از عمق حماقت ها بیرون بکشیم و آن را نوسازی کرده بر بنیادهای اخلاقی و عقلانی استوار سازیم تا به فاجعه و خشونت نقطه پایان گذاشته شود. آنچه در این حادثه نمایان گردید عبارت از بی ارزش شدن کرامت و زندگی انسان، تلاش ها برای تحریف رخدادها، حمایت های بی شرمانه از جنایت، و بی ظرفیتی طبقه سیاسی افغانستان بود.
کرامت و امنیت انسان
اولین پایه یک جامعه ایجاد امنیت و احترام برای اعضای آن می باشد تا پایه زندگی جمعی انسانی و عادلانه شود. جامعه ای که امنیت شهروندانش را به رسمیت نشاسد و یا آن را تامین کرده نتواند جنگلی است که در آن هرگونه جنایتی ممکن رخ بدهد. جامعه افغانستان، یک کلیت خرافی است که همواره از اعضای خود قربانی می گیرد. در حادثه آدم سوزی در کابل، پولیس به مثابه بانی نظم و امنیت در جامعه، نه تنها در صحنه حضور داشت و مانع قتل و شکنجه فرخنده نشد، بلکه جنایت را تسهیل کرده خود دست به جنایت زد. در حالی که سهم پولیس در جنایت اولین زنگ خطر فروپاشی اجتماعی است. به این نسبت، پولیس در افغانستان باید از سوی فعالان اجتماعی، رسانه ها، و اعضای جامعه مدنی تحت فشار قرار بگیرند و این فرصتی است که پولیس و نهادهای امنیتی اصلاح شوند تا جنایت در جامعه کنترول گردد. درست است که افغانستان در شرایط جنگ با تروریزم قرار دارد اما به این بدان معنا نیست که کسی ارگان های امنیتی، به خصوص پولیس، را زیر فشار قرار ندهد؛ و قرار هم نیست افغانستان پولیس جنایت کار داشته باشد. ابتدایی ترین مساله عاجل امنیت شهروندان افغانستان است و هیچ کسی نمی تواند امنیت انسان ها را به خطر بیندازد و این وظیفه پولیس است که امنیت انسان ها را تامین کند. برای فردای بهتر باید از اصل امنیت انسان دفاع صورت بگیرد و هیچ چیزی نمی تواند بالاتر از انسان قرار بگیرد.
جلوگیری از تحریف مساله
شامگاه آدم سوزی در کابل، موجی از سر و صدا به راه افتاد که فرخنده به دلیل روانی بودن قرآن را آتش زده است (در حالی که او خود مسلمان معتقد بوده و اتهام آتش زدن قرآن از بنیاد بی اساس بوده است). حتا بسیاری از آدم های پر ادعا بر این تاکید کردند که فرخنده روانی بوده است. به این معنا که اگر فرخنده روانی نمی بود و صحت می داشت، جنایت انجام شده در حق او، درست بود! به عبارت دیگر، كساني كه پافشاري دارند كه آن دختر “رواني” بوده است، در واقع، با اصل جنایت موافق اند. اين نوع روشنفكري فرق چنداني با طرز فكر قاتلين فرخنده ندارد. بعدا افشا شد که پولیس برخانواده فرخنده فشار آورده که والدین فرخنده بگویند که او روانی بوده است. تعداد زیادی از رسانه ها نیز آن دختر را روانی گفتند. در حالی که روانی بودن و نبودن فرخنده مساله اصلی نیست، مهم جنایت و سبعیتی است که انجام شده است. در مرحله دوم، عده ای تلاش کردند که ثابت کند که او چیزی را آتش نزده است و خودش یک مذهبی تندرو بوده است. اما هیچ کدام این ها مساله اصلی نیست. تندرو و روانی بودن فرخنده نمی تواند آن جنایت را که در حق او انجام شده، توجیه کند. بنابراین، توجه همه باید بر جنایت و وحشی گری که انجام شده متمرکز باشد تا این جامعه از شر بربریت و درنده خویی نجات باید؛ این جامعه قانونمند شود و از محکمه های صحرایی نجات پیدا کند. بنابراین، نباید رخدادها را بر اساس پیشفرض های اجتماعی و اعتقادی خود تحریف کرد، بلکه باید با جنایت و خشونت مبارزه کرد.
حامیان جنایت
دولت نه تنها که جنایت کاران این حادثه را باید شناسایی کرده محکمه کند، بلکه با حامیان جنایت نیز باید برخورد مناسب و جدی انجام شود. اشخاص مثل محمد ایاز نیازی ملا امام یک مسجد در کابل، زلمی زابلی در مجلس سنا و خانم سمین حسن زاده معین نشرانی وزارت اطلاعات و فرهنگ از این جنایت حمایت کردند (هرچند که سمین حسن زاده و زلمی زابلی بعدا عذرخواهی کردند). اما ملا نیازی در سخنرانی خود به دولت اخطار صادر کرد: “وقتی که به مقدسترین معتقد مردم اهانت صورت بگیرد، مردم مکلف نیستند که بپرسند این [متهم] اعصابش جور است یا ناجور است. فکر تان باشد که این اشتباه بزرگ است و اگر دست میزنید به دستگیری مردم، شاید این مردم قیام کنند. جمع کردن این مردم باز بسیار مشکل است، فکر ته بگیر.” این اظهارات به صورت آشکارا حمایت از جنایت است و به صورت واضح در ضدیت با قانون و قانون گرایی قرار دارد. سخنان او به این معنا است که تحقیق در مورد اتهام و برگزاری دادگاه در حضور قاضی باصلاحیت معنایی ندارد؛ در حالی که در شریعت نیز بر تحقیق در مورد اتهام و برگزاری دادگاه تاکید صورت گرفته است. سخنان او به این معنا است که نهادهای قضایی و دولت و قانون معنایی ندارد. اما حمایت از بربریت و درنده خویی؛ ترویج دهی خشونت و حمایت از جنایت، خیلی فراتر از ملانیازی است. کدام نیروها و چهره ها طالبان را حمایت می کنند و انتحار را توجیه می کنند؟ کدام نیروها نسل جدید افغانستان را تندرو و خشن و درنده خوی تربیت می کند؟ برای همین است که باید برای پاس داری از زندگی مدنی و انسانیت، عمیق تر فکر کنیم و رد پای حامیان جنایت را باید محکم بگیریم و نگذاریم که حمایت از جنایت و تزریق خشونت در جامعه ارزان باشد. قرار نیست همیشه جامعه و مردم بخاطر حماقت ها و کورعقلی ها و درنده خوییِ جنایت دوستان، هزینه بپردازد و بار روسیاهی آن را بر دوش کشد و زندگی انسان ها تباه شود.
رهبران سیاسی
واقعیت این است که جامعه افغانستان نسبت به رهبران سیاسی خود چند قدم جلوتر حرکت می کند. بخاطر آدم سوزی اخیر، جامعه دست به واکنش زد، پیگر سوخته فرخنده را زن های کابل بر شانه های شان به گورستان انتقال دادند. این بانوان شجاع ملانیازی را نیز اجازه ندادند که به قبرستان بیاید. اما طبقه سیاسی افغانستان یک طبقه الیگارشی و عقب مانده است و تا کنون در برابر جنایتی با آن وحشی گری، سکوت کرده اند. از تکنوکرات ها تا سنت گراها، از نخبه گراها تا عوام گراها و پوپولییست ها همه سکوت کرده اند. فقط چند فرد مشخص اظهار نظر کرده و یا در تشییع جنازه فرخنده شرکت کرده اند و اما اکثریت “رهبران سیاسی” سکوت کرده اند. آیا طبقه سیاسی افغانستان تا به این حد زبون و بی خاصیت و بی مسوولیت شده اند که جنایت چند اوباش و ولگرد را محکوم کرده نمی توانند؟ مساله این است که رهبران سیاسی افغانستان به اصل اخلاقی بودن و عقلانی بودن و امن بودن جامعه اعتقادی ندارند. درنده خویی را در جامعه مساله ای نمی دانند. بنابراین،خواب راحت این طبقه الیگارشی و هیپوکرات را باید ویران کرد و زیر فشار قرار داد. وقتی این طبقه، به خاطر امنیت انسان ها، به خاطر جنایت و وحشی گری های که رخ می دهد، لب به سخن نگشایند و از مظلوم دفاع نکنند، پس وظیفه و نقش اجتماعی شان چه است و برای چه باید احترام شوند و یا در حق شان مسامحه صورت بگیرد؟ پیش از هر کسی دیگر، در یک جامعه “رهبران” باید مسوول باشند.
سخن آخر
حماقت یک پدیده ای تاریخی-فرهنگی با دینامیزم جمعی است و مبارزه با آن ساده و آسان نیست؛ اما ناممکن هم نیست. همواره طبقه پیشرو در جامعه سبب تغییر و اصلاح می شود و جامعه را عقلانی می کند. اکثریت اجتماعی همواره محافظه کار و تابع ملزومات جمع گرایانه قرار دارند. اما توفیق اقلیت پیشرو و فرهنگ ساز، بستگی به این دارد که چگونه وجدان جمعی آن اکثریت را اصلاح و رهبری می کند و چگونه آن را برای تغییر مثبت هماهنگ می کند. برای مبارزه با حماقت و جنایت، برای سالم سازی زندگی اجتماعی و مدنی کردن رفتار جمعی، برای عقلانی کردن و انسانی ساختن یک جامعه، طبقه نخبه و پیشرو باید پیشگام باشد و در برابر پروسه ها و هسته های بازتولید کننده حماقت مقاومت کند. اما پیشگام بودن به معنا قد علم کردن در برابر اکثریت محافظه کار نیست، بلکه به معنای رهبری آن اکثریت برای اصلاح است. فاجعه آدم سوزی در کابل، این مسوولیت را بر گردن طبقه پیشرو جامعه قرار داده است. جنایت در شاه دوشمشیره، افغانستان را بدنام تر و رسواتر کرد؛ جنایتی بود که روسیاهی تاریخی آورد. بنابراین، جز کار و تلاش برای اصلاح، و مبارزه با حماقت و بلاهتی که دامن گیر ما است، راه دیگری در پیش نیست.
