کبوترها دیدند که انسان‌ها هم‌دیگر را می‌خورند

اطلاعات روز

منیره یوسف‌زاده

برای دومین‌بار جنازه‌ی سوخته‌ی زنی را دیدم که اسیر چنگال افراطیت شده بود. از قدسیه‌ی قربانی تا فرخنده‌ی قربانی. کودک که بودم، با خواندن داستان شکنجه‌ی سمیه، اولین بانوی شهید صدر اسلام، اشک در چشمانم جاری می‌شد و فکر می‌کردم همه‌ی این‌ها ناشی از جهالت حاکم بر عربستان بوده است. اما من در یک‌سال، دو بار، با چشم خود دو جنازه‌ی سوخته را دیدم؛ در عربستان نه، در کشوری که روزی مهد تمدن بوده است. در سده‌های نخستین نه، بلکه در قرن بیست‌و‌یکم، وقتی که همه از برابری سخن می‌رانند. دروغ نمی‌گویم، بر خودم لرزیدم و احساس کردم نمی‌توان به این آسانی از چنگال زن‌ستیزی و افکار جهنمی عده‌ای که فکر می‌کنند، نماینده‌ی عام و تام خداوند در روی زمین اند و حافظ بی‌چون‌وچرای دین اسلام و هم مستنطق، هم قاضی و هم جلاد اند. کسانی که برای رفتن به بهشت، جهنمی از افکار خویش برای دیگران ساخته‌اند.

چهار روز است فرخنده روی شانه‌های احساسم تکیه زده است و به یاد بدن سوخته و تکیده‌ی او، می‌گریم. چهار روز است فرخنده را به اندازه‌ی بیست‌و‌هفت سال زندگی‌اش مرور می‌کنم. فرخنده را مرور می‌کنم؛ هم او را و هم کارهای روزمره‌ی یک دختر جوان را که دیروز به خاکش سپردیم. فرخنده‌ای که حجاب بر تن داشت و برای آموختن علم دین کوشش می‌کرد و فرخنده‌ای که زیر دست‌و‌پای مردان جاهل لگدمال شد. فرخنده‌ای که با چشم‌های درشت و وحشت‌زده‌اش اطرافیانش را می‌نگریست و فرخنده‌ای که در لباس معلمی، دختران را علم دین می‌آموخت. فرخنده‌ای که هنوز چشم‌هایش در تابوت باز بودند و فرخنده‌ای که آرزوهای بزرگی برایش ترسیم کرده بود. فرخنده‌ای که فکر می‌کرد با حجاب از دید نامحرم محفوظ است و فرخنده‌ای که روسری‌اش را از سرش کشیدند و او را شکنجه دادند.

شاید فرخنده اصلا تصورش را هم نمی‌کرد که روزی او به اتهام بی‌دینی بمیرد. هیچ‌کس باورش نمی‌شد، ظلمی که چهارده صد سال پیش بر زنی به نام سمیه رفت، بر دختری به نام فرخنده، میان جمعیتی که ادعای عمل‌کردن به کامل‌ترین دین را دارند، در دل حکومتی که بر مبنای تغییر زندگی شهروندان، به‌ویژه زنان، ایجاد شد، زنی به جرمی که نکرده، به اتهامی که ثابت نشده، بدون برگزاری محکمه‌ای ولو صحرایی، میان دست‌و‌پای عده‌ای بی‌بندو‌بار که شاید دیشب از مجلس لواطت خویش بدون غسل جنابت، به نزدیکی زیارتگاه آمده بودند، تا اندام دخترکان نوجوان را به بررسی بگیرند، لگدکوب شود. هیچ‌کس باورش نمی‌شد که مردی که شاید از بی‌رحمی زیاد برای بردن به تفریح همسر و فرزندانش هیچ وقت موترش را آماده نمی‌ساخت، در این حادثه، با موترش از روی جنازه‌ی نیمه‌جان فرخنده بگذرد و بعد مردانی او را کشان کشان به دریای کابل پرتاب کنند و آتشش بزنند. دلم برای خودم، برای آینده‌ی‌مان و برای کسانی که سال‌ها برای مردم‌سالاری رزمیدند، می‌سوزد. وقتی می‌بینم و می‌شنوم که فرخنده قربانی جهالت مردمی احساساتی و بدون منطق شده است، فکر می‌کنم مرگ در یک قدمی من نفس می‌کشد. فکر می‌کنم دیگر نیازی به آمدن داعش با پرچم‌های سیاهش از آن‌طرف مرزها نیست، وقتی ما روی طالب و داعش را با شکنجه‌ی وحشت‌ناک و تماشای ابلهانه‌ی خویش، سفید کردیم.

ویدیوها و فیلم‌هایی که در شبکه‌های اجتماعی نشر شده، سخن‌های جالبی دارند با ما و عمق درد را به نمایش گذاشته‌اند؛ سخن‌هایی از لت‌و‌کوب آن لاابالیان زنجیر به‌ دست که همیشه فرخنده از آن‌ها حذر می‌کرد تا هتک حرمت پیرمردانی که بدون شک فرخنده آن‌ها را کاکا خطاب می‌نمود، تا کودکان اسفندی‌ای که حتما او پول‌های خُردش را به آن‌ها می‌بخشید؛ اما همه آن روز به جرم زن‌بودن، فرخنده را شکنجه دادند. من در آن فیلم‌ها استیصال و ناامیدی زنی را دیدم که وقتی متوجه شد که کسی به حرف‌هایش توجه نمی‌کند، در برابر آنچه که جاهلان می‌خواستند، سر فرود آورد. شاید او هم می‌خواست بمیرد، تا ادامه‌ی ماجراهایی را نبیند که قرار است در آینده بر سر سایر زنان بیاید و پولیس در یک قدمی آن حادثه، بدون آن‌که اقدام جدی کند، به تماشا می‌نشیند. شاید او می‌خواست دیگر چهره‌ی مجسمه‌های متحرک شهر را نبیند. چهره‌ی مردمی که سال‌ها به آن‌ها می‌اندیشید، ترحم می‌کرد و کمک می‌کرد؛ اما آن‌ها حتا یک نگاه ترحم‌آمیز را از او دریغ ورزیدند و او را میان لت‌و‌کوب اوباشان و جاهلان تنها گذاشتند و از ترس چور و چپاول، دکان‌های‌شان را بستند و به سوی خانه‌های‌شان رفتند. شاید او می‌خواست بمیرد و نبیند نسلی را که بیش‌ترشان تماشاچی‌های خاموش روزگار اند؛ نسلی که چون جنازه‌های متحرک در برابر فریادهای زنانی که مورد تعرض خیابانی قرار می‌گیرند، سکوت می‌کنند و بعد در دل زن را مستحق چنین اعمالی می‌پندارند. شاید فرخنده می‌خواست بمیرد میان سیل تماشاچی‌ای که هم کشتن او را به تماشا نشستند و هم در دفنش را. همان تماشاچیانی که فکر می‌کنند هیچ کاری نمی‌توانند انجام بدهند. آری، فرخنده می‌دانست که دیگر دفاع در میان مردمی که در زن‌ستیزی مقام اول جهان را دارند و در احساسات لجام‌گسیخته شهره‌ی عصر خویش اند، در فقر و بی‌سوادی نیز رتبه‌ی بالایی را از آن خود کرده‌اند، فایده‌ای ندارد. واقعا چه توقعی می‌توان داشت از مردمانی که اکثریت‌شان هر روز صبح با غضب به همسرشان می‌نگرند و گاهی او را زیر مشت و لگد نوازش می‌کنند و از هم‌بستری فقط تولید نسل آموخته‌اند و از عبادت خم و راست‌شدن در برابر خالقی که او را در آسمان‌ها می‌جویند؟ بدون شک، نمی‌توان توقع داشت از مردمی که این چنین اند.

کبوترها آن روز شاهد نوع دیگری از انسان‌هایی بودند به نام انسان افغانی که علاوه بر آن‌که گاهی به نیت حل مشکل خویش به آن‌ها گندم هدیه می‌کنند، گاهی هم «الله اکبر» را برای کشتن هم‌نوع خود نعره می‌زنند و برای دفنش نیز «الله اکبر» می‌گویند. کبوترها دیدند که این انسان علاوه بر گوشت‌هایی که در شهر، در قصابی‌ها، آویزان است، هم‌دیگر را هم می‌خورند. گاهی با کلمه‌ای، گاهی با لمس پنهانی قسمتی از بدن یک زن، گاهی با بیان کلمات رکیک و گاهی با چوب و سنگ و آتش.

دیروز جنازه‌ی زنی روی شانه‌های زنان دیگر که به برابری و عدالت می‌اندیشند، حمل شد. شانه‌هایی که خسته از شنیدن ظلمی هستند که به زن به نام شریعت وارد می‌شود. زنی به نامی نجیبه، زنی به نام انیسه، زنی به نام سحرگل، زنی به نام ستاره، زنی به نام قدسیه و زنی به نام فرخنده. اما این شانه‌ها با همه‌ی این دردها، توان‌مندتر از آن بودند که اجازه بدهند جامعه‌ی اکثریت تماشاچی را تا تابوت فرخنده را بر شانه حمل کنند.

روزهای وحشت‌ناکی را کابل به چشم خویش دید. بعد از این‌که مدعیان آرامش بر اریکه‌ی قدرت، بر اساس انتخاباتی ناکام نشستند، کسی روی آرامش را ندید. از زره‌پوشیدن زنی در خیابان‌های کابل تا تکه‌تکه‌کردن زنی در ازدحام جمعیت، از کشتار جمعی در میدان والیبال تا کشتار دو روز مانده به سال نو در هلمند، از ربودن سی‌و‌یک نفر تا بالابردن بیرق داعش در بعضی ولایت‌ها، همه و همه نشانِ بی‌کفایتی رهبران سیاسی‌ای هستند که غرق در بازی‌های سیاسی و چانه‌زنی‌های خویش اند و فقط قادر اند اطراف خانه و محل کار خویش را امن بسازند. شهر کابل برای اولین بار در یک درد مشترک غرق شد. درد کسی که ناکسان آن را به بدترین نوع شکنجه دادند. دختری که با نعره‌ی الله اکبر به قتل رسید، دیروز با شعارها و باز هم با صدای الله اکبر به خاک سپرده شد. گوش‌هایی که در این چند روز صدای ناهنجارِ بکشیدش، بزنیدش و فیلمش را بگیرید، پر شده بودند، دیروز با صدای «ما عدالت می‌خواهیم» نوازش داده شدند. دنیای مجازی‌ای که پر شده بود از قضاوت منفی و نادرست نسبت به فرخنده، در این چند روز توسط حامیان عدالت تسخیر شد و این حادثه محکی شد برای آنانی که از روی ریا و تزویر بر گرده‌ی خلق سوار شده بودند و با استفاده از احساسات مردم، خود را قهرمان ماجرا می‌پنداشتند؛ اما حافظ چه خوب گفته بود:

خوش بود گر محک تجربه آید به میان

تا سیه‌روی شود هرکه در او غش باشد

از روزنامه‌نگاری مستقل حمایت کنید

محدودیت‌های گسترده بر رسانه‌ها و فضای عمومی در افغانستان، دسترسی شهروندان به اطلاعات مستقل را محدود کرده است. در چنین شرایطی، «اطلاعات روز» متعهدانه و مستقل به کار خود ادامه می‌دهد تا حقیقت قربانی خاموشی و فراموشی نشود.

ما وابسته به هیچ قدرتی نیستیم و تنها برای مردم می‌نویسیم.

مأموریت ما افشای فساد، بازتاب صدای سرکوب‌شدگان، تقویت پاسخگویی صاحبان قدرت، و پشتیبانی از چشم‌اندازی است که در آن همه شهروندان افغانستان از حقوق و آزادی‌های برابر برخوردار باشند و در صلح زندگی کنند.

خبرنگاران ما در شرایط دشوار و گاه خطرناک فعالیت می‌کنند تا گزارش‌های دقیق، منصفانه و مبتنی بر واقعیت منتشر شود و روایت‌های مردم به حاشیه رانده نشود. تداوم این کار، به حمایت مخاطبان و حامیان مستقل وابسته است.

هر کمک، فارغ از میزان آن، به ادامه روزنامه‌نگاری مستقل کمک می‌کند. اگر امکان کمک مالی ندارید، همرسانی این درخواست و تشویق دیگران به حمایت نیز سهمی مهم در تقویت این مسیر دارد.

در کنار حقیقت بایستید
از اطلاعات روز حمایت کنید

برای حمایت اینجا کلیک کنید
با دیگران به‌‌ اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه