مطمئن نيستم همهي آدمهايي كه به تشييعِ پيكرِ فرخنده رفتهاند، اگر در صحنهي كشتنش حضور ميداشتند، لگدي نميزدند. من با اين جماعت، تجربهي همزيستي و گفتوگو دارم. زيرِ يوغِ #تقليد و #احساسات، رنگ عوض ميكنند. امروز كه پيشقراولانِ تبليغ، فعالان مدني و آزادگانِ از تعلقِ كوركورانهي شهر اند و كفهي ترازو را به نفعِ خود سنگين كردهاند، بر ملا نيازي ميتازند. روزي كه نيازي بر كفهي ترازو بنشيند، فعال مدني را به سنگ و چوب ميگيرند.
من از بدبيني بيزارم، اما اين حقيقت تلخ، زيرِ پوستِ اين شهرِ هزارچهره، خوابيده است. اصلِ مسئله همين است كه چشم و گوشِ انسانهاي اين شهر، سرگردانِ لب و دندانِ كسانيست كه بر سمندِ احساسات و عقل اين مردم، سوار اند. كشندگانِ فرخنده، دقيقاً مصداقِ همين حقيقتِ تلخ است. زيرِ تأثيرِ فتواي يك يا چند تعویذنويس و ملا و مفتي، به يكبارگي، سر و تن را از هوش و عقل، خلعِ سلاح كردند. چشمها كور شدند و ديدهها تاريك! ناگهان در خلسهي مستكنندهي توحش و غريزهي محض، سقوط كردند. با سنگ و چوب و لگد، بر فرخنده حمله كردند. موتر را روي جانِ بيدفاعش عبور دادند. سينه و پستان و ران و باسنش را، مشتومال كردند. پيكرِ مردهاش را بر كفِ خشكِ رود انداختند و آتشش زدند.
هوش و نگاه اين جماعت، سيال و لغزنده است. ميتوانند رنگ عوض كنند. ميتوانند خيلي زود، از اينرو به آنرو شوند. در اين ميان، آنهايي كه در تشييع و خاكسپاري پيكرِ فرخنده رفته بودند و عميقاً به «حقِ حيات» باور دارند و نيمهشب در بسترِ خواب براي فرخنده و ارزشِ ناچيز حيات آدمي در اين سرزمين، هايهاي گريسته بودند، خيلي اندك اند. پناهگاه اين عده، يا لاي ورقهاي كتابهاي جان لاك و مارتين لوتركينگ است يا نيمكتهاي تنهايي صحنِ دانشگاهها و چوكيهاي تنهايي صنفهاي دانشگاهها. اين عدهي اندك، تنها اند و تنها! كثيرِ شهر، هزارچهره است و سيال. گاهي مدني ميشوند، گاهي سنگاندازی به پيكرِ نيمهجان فرخنده. اصلِ فاجعه همين است.
