هشت مارچ
در هشت مارچ کسانی انرژی و الهام میگیرند تا برای جامعه بهتر کار کنند.
در این روز کسانی تعهدات فراموش شدهی خود را گردگیری کرده و به یاد میآورند که زن اند؛ برای رسیدن به حداقلهای یک جامعهی جهان سومی، راهی دراز دارند؛ باید کمتر بخوابند؛ حداقل به اندازهی لبسرین قلم مصرف کنند؛ در جمع دوستان خود اگر ده دقیقه از مد تازهی مو یا لباس صحبت مینمایند، یک دقیقه از کتاب تازهای که خواندهاند و کار تازهای که کردهاند هم گپ بزنند.
در هشت مارچ عدهای میشنوند که زنانشان مستحق زندگی بهتر اند؛ باید کمی مهربانتر باشند؛ به مادر، خواهر و همسر خود به چشم حقارت نبینند.
در هشت مارچ کسانی به یاد میآورند که مجرم اند. حقوق نزدیکترین اعضای خانوادهی خود را پامال کردهاند و مثلاً به خاطر بهموقع نرسیدن چای، پیاله را به فرق همسر یا خواهر خود کوفتهاند.
در این روز کسانی متوجه میشوند که میان ظاهر و باطنشان به عمق درههای خشن پامیر فاصله است. درس و تحصیلات و نکتاییشان با رفتار و برداشتهایی که نسبت به خانم و مادر و خواهر خود دارند، همخوانی ندارد.
در این روز عدهای به خشم میآیند. دست به ریش خود کشیده و سوگند یاد میکنند که دریچهها را به روی زنان خانوادهی خود تنگتر خواهند کرد. از آنچه در کوچه و شهرشان در حال اتفاق افتادن است، میترسند و آرزو میکنند زمان به عقب برگردد و برای روزهای خوشی که پدران «خوشبخت»شان بعد از نماز صبح ریش مبارک خود را شانه کرده به جستوجوی کنیز تازهای به بازار بردهفروشی میرفتند، حسرت میخورند.
در این روز کسانی چشم به دروازهی هوتل، آمد آمد مهمانان را تماشا کرده و از رونقی که محفل دارد، چند مثقال چربی تازه در کمر پندیدهی خود ذخیره میکنند. جماعت خوشپوش و شیکگوی را از چپ و راست عکس و فلم میگیرند تا اسناد پروژه مکملتر از سال قبل شود.
من ماندهام که هشدار دهم، تبریک بگویم، سکوت کنم یا اعتراف نمایم که من هم خصوصیات «مردانگی» فرهنگی جامعهام را کموبیش به ارث بردهام. این مردانگی لعنتی مثل ریش در پوستم کاشته شده و اگر مدام نتراشم و مراقب نباشم، مثل خار رشد میکند و به دور و برم آسیب میرساند.
