خاطرهای از یک هشت مارچ
گفتم قربانت شوم، چیزی بگو در مورد هشت مارچ، حقوق زنان، زنان افغانی، زنانی که شوهرانشان، پسرانشان و برادرانشان در روز روشن و در حضور چشمهای بسیار به اسارت مخالفان مسلح رفتند، ناپدید شدند و هنوز لادرک اند. چیزی بگو که ملت چشم به راه اند و میخواهند بدانند نظر شما در این مورد چیست.
خریطهای لبریز از تشویق بر شانه، شاخه گلی در دست و یک قدم مانده به دروازهی خیبر ایستاد و با آرامش و لبخند خالی از دلهره و نگرانی گفت:
«نمیتوانم چیزی بگویم. قبلا گفتم که در این مورد، سکوت استراتژیک بر لب دارم».
با سکوت استراتژیکش بر لب، خریطهی تشویقش بر شانه و شاخهی گلش در دست، آرام آرام از دروازهی خیبر گذشت و اندکی بعد، در میان مردان لنگیوالا و مویدراز در آنسوی دروازه ناپدید شد!
