آن 30 مسافر
کشتار دستهجمعی، گروگانگیری و منفجر کردن دهها نفر بیگناه نه برای طالبان کار تازه است و نه برای مردم. اما، گاه مرگ یک یا چند انسان پیامها و عواقبی بسیار خونبار دارد. گروگانگیری آن 30 نفر هزاره از نوع دوم است و نمیتوان آن را عادی گرفت؛ چون 1) میتواند آغاز یک برنامهی تازه برای در دادن آتشهای فرقهای باشد. گروگانگیری به خاطر تعلق به یک قوم خاص، پیام دیگری نمیتواند داشته باشد. 2) ممکن است با واکنش خشونتبار هزارهها مواجه شود. هزارههای غزنی، دایکندی و ارزگان زخمدیدهترین مردم این سرزمین اند. از زمان عبدالرحمان جلاد تا کنون، مردم این مناطق نصف عمر خود را در پهرهداری و پشت سنگر گذراندهاند. خاطرههای کشتن و کشته شدن به نام قوم حتا در میان همنسلان من هم (بگذریم از جنگهای کابل) بیداد میکند. آخرین بار در سال 1369 پشتونها و هزارههای زابل، غزنی و ارزگان به جان هم افتادند و صدها نفر از دو طرف کشته و دهها قریه از دو طرف به آتش کشیده و ویران شدند.
آزادی اینان میتواند به ادامهی آرامش نسبی آن منطقه کمک کند، ورنه شاید بسیار دستهای خونینی که به جای تفنگ مصروف دکانداری، رانندگی، دهقانی و دیگر کارهای روزمره شدهاند، دوباره میدان «هنرنمایی» پیدا کنند و حتا جوانان تظاهراتچی، مکتبرو و فیسبوکی به فکر سنگر شوند. حداقل از فضای حاکم جاغوری که گپهایی میشنوم، هراسان میشوم. شنیدن اینگونه جملات از جوانان جاغوری که به مکتب رفتن و تلاشهای مدنی شهرهاند، مو بر تن آدم راست میکند: «اگر جنگ شود، رقصیده به سنگر خواهم رفت». یا «تفنگهای ما آمادهاند».
آرزو میکنم مردم محل، افراد متنفذ، حاکمان محلی و ارگنشینان حساسیت مسئله را درک کنند و دست آتشافروزان را ببندند. ما مستحق همزیستی مسالمتآمیزیم.
