هیچ چیز در این دنیا بیشتر از این مایهی دلگرمی نمیشود که ببینیم رییس جمهور کشورمان هر روز با بزرگان و کوچکان مملکت در این باره مشورت کند که چهگونه وطن را از این مصیبت نجات بدهیم. رییس جمهور البته تنها با چیزفهمان و سیاستدانان صحبت نمیکند. با مردم عادی نیز حرف میزند. آنچه در پی میآید گزارش کوتاهی از دیدار رییس جمهور با یکی از باشندگان ولایت بادغیس است. این را هم بیفزایم که باشنده به معنای کسی است که میباشد و هنوز باشیدنش توسط مخالفان مسلح مقطوع نگردیده.
رییس جمهور: خوش آمدید. نامتان خلیفه زنبور است؟ ههههههه.
باشنده: خوش باشید. نه، نامم عبدالمتین است. مردم از مزاح مرا خلیفه زنبور خطاب میکنند.
رییس جمهور: بسیار خوب، بسیار خوب. به من گفته بودند خلیفه زنبور هستید.
باشنده: نه جناب رییس، مرا آزار میدهند.
رییس جمهور: هههه، اگر واقعا خلیفه زنبور هستید، نشرمید. مسألهی مهمی نیست. ما یک نفر را ملاقات کردیم که نامش «شام چهارشنبه» بود. نام است دیگر.
باشنده: درست است، ولی من عبدالمتین هستم.
رییس جمهور: ببینید، اگر خلیفه زنبور باشید، ما در دولت به شما نیاز داریم.
باشنده: هههه، صاحب البت هستم دیگر. مردم ناحق نام نمیگذارند.
رییس جمهور: حالی شد. شما نیشتان چهقدر است؟
باشنده: ببخشید، منظورتان دندانم هست؟ یکی دو تا دارم. کند و زرد. زیاد بیپیر نصوار را خوش دارم.
رییس جمهور: نه، منظورم نیشتان است. میخواهم شما را به هلمند بفرستم که از پیش چشم و پشت گردن مخالفان مسلح نیش بگیرید که صلح بیاید.
باشنده: از برای خدا رییس صاحب، من زن و بچه دارم…
رییس جمهور: گاهی سر گلها مینشینید؟ گل میمکید؟
باشنده: چهطور سوال کردید رییس صاحب؟
رییس جمهور: گفتم اگر عسل میدهید که عسلتان را به فرانسه صادر کنیم که مملکت ترقی کند و صلح بیاید.
باشنده: رییس صاحب، مرا معاف کنید. من حتا عرق هم نمیکنم، چه رسد به اینکه فرانسه را عسل بدهم…
رییس جمهور بلند میشود و میرود. ناراحت است از اینکه هیچکس حاضر نیست برای وطن کار کند.
