پدر و پسری در خانهی خود نشستهاند. پدر ریشسفید شده. از پسر خود میپرسد:
«تو این شام نمازت را خواندی؟»
پسر لبخندی میزند و میگوید:
«بلی پدر جان، ندیدید وضو میگرفتم؟»
پدر پس از مکثی بلند میگوید:
«آری، دیدم که وضو میگیری. ولی من بیشتر وقتها وضویت را میبینم؛ اما نمازت را نمیبینم».
پسر در ذهن خود میگوید:
«پیر شده اما خرفت نشده. فهمیده. فهمیده چه کار میکنم».
پدر گلوی خود را صاف میکند و میگوید:
«ببین پسرم، برادر کلانت همین کار را میکرد. وضو میگرفت، ولی نماز نمیخواند. سالها این کار را کرد، ولی بالاخره من فهمیدم. تو این کار را نکن. نماز روشنی دل است».
پسر متوجه میشود که بدون آنکه از برادر بزرگتر خود تقلید کرده باشد، دقیقا همان کاری را میکند که او میکرده. فکر میکند: «یعنی چه طور امکان دارد؟ ژنتیک است؟ اگر ژنتیک باشد، چرا من پشت پدرم نرفتهام؟ او مجاهد است و من به جهاد اعتقادی ندارم».
از پدر خود میپرسد:
«شما از این سریال خوشتان میآید؟»
پدر میگوید:
«چهطور پرسیدی؟»
پسر میگوید:
«به خاطر اینکه این سریال را میگیرید؛ اما من که میبینم، هیچ تماشایش نمیکنید. با چیزهای دیگر مصروف میشوید».
پدر میگوید:
«لپتاپت را بیار. میخواهم آن مستندی را که در بارهی مجاهدین ساختهاند، ببینم».
پسر لپتاپ را میآورد و سیدی را در آن میگذارد. ویرانی گستردهی کابل در اول فیلم ظاهر میشود. پدر عصبانی میشود. چیغ میزند:
«این چه مزخرفات است؟»
پسر میگوید:
«پدر جان، خودتان گفتید که این فیلم را بگذارم».
پدر میگوید:
«ولی آن دفعه که دیدم، یک سال پیش، این مزخرفات را نداشت. پیروزی مجاهدین بود. شهر ویران نبود؛ همه خوشحال بودند. مجاهدین برای مردم نان توزیع میکردند. یادم هست تمام شهر گلباران بود. کوچهها پاک بودند و ساختمانها از پاکیزهگی برق میزدند. یادم هست مجاهدین شهر را آنقدر زیبا کرده بودند که…»
پسر سر خود را پایین میاندازد و با خود میگوید: «کدام فیلم بوده؟»
