در میان طوایف جهان ما افغانها حقیقتا یگانهایم. مخصوصا این خیز کردنهایمان میان صفر و صد، نظیر ندارد. یک نفر میهمان داریم که اصرار دارد همین دو ساعت پیش قپانده. آن وقت در سر سفرهی ما دو غوری برنج است، سه کاسه قورمه، هشت کیلو تربوز، پنج دانه سیب، یک آفتابه دوغ، یک کاسه کوفته، چهار بوتل نوشابه، سیوپنج دانه نان، هفت دانه نمکدان، یک پتنوس قاشق و پنجه و یک دیگ سرانداز. هفت نفر قطار به عنوان خدمتگار. میهمان نوازیم.
دختر جوانی از مکتب طرف خانهی خود میرود و در راه از ما میپرسد: «ببخشید برادر، ساعت چند است؟» یک هفته بعد به او میگوییم: «من خودکشی میکنم، شما خوش باشید». دل میدهیم.
دکان جاکتفروشی داریم. مشتری هرچه اصرار میکند که پنجاه افغانی تخفیف بدهیم، به گوش ما نمیرود. قسم میخوریم که برای ما چیزی نمیماند. بعد که مشتری پول را از جیب خود کشید، میگوییم: «نه، صدقهی سرتان باشد. باشد پیشتان. نه، به خدا نمیگیرم. یک جاکت چیست. هیچ امکان ندارد که بگیرم. برو به خوشی کهنهاش کنی». فداکاریم.
یکی هم این بیچاره ملّا است. خبر میشویم که ملایی سر دختر دوازده ساله تجاوز کرده. میگوییم: «هههههه! امان از دست این ملاها». بعد میبینیم که در جایی ملایی طرف یک خانم نگاه کرده و عکاس هم که یک برادر مبارز بوده، فورا عکس برداشته. میگوییم: «خدایا، انسان چه قدر پست میشود. به خدا آتش گرفتم. شهوت چه بلایی که سر آدم نمیآورد. یک نر نبود که یک مشت به دهن این کثافت میزد تا میفهمید که چرا یک سیر کمی بیشتر از هفت کیلو است؟»
کسی نیست به ما بگوید که قربان اعصابتان که هفده تا سویچ دارد و آدم هرچه احتیاط کند، دستش به یکی از آنها میخورد، حالا ملا حق ندارد نگاه هم بکند؟ یعنی شما میگویید تجاوز نکن، تجاوز نکن، تجاوز نکن، اوهوی نگاه هم نکن؟ خیز بر میداریم.
