فرض کنید شما کفش کهنهای دارید و از آنجا که کفشها معمولا جوره اند، فرض کنید که یکی از دو تا کفش شما پاره شده. پارگیاش هم از کف پا هست، به اندازهی یک پای شتر. یعنی یک لنگهی کفش شما عملا کف ندارد. بعد، کسی میآید و به حال شما تأسف میخورد. به پاهایتان نگاهی میکند، دلش به کلی نرم میشود، مثل آرد. سابق دلها آب میشدند و میزان تلفات در میان ملت خیلی بالا بود. چرا که بدون دل نمیشود زندگی کرد. آن شخص دهلوی که عبدالقادر نام داشت و بیدل تخلص میکرد، هم شوخی میکرد. دل داشت، نشان نمیداد. اما حالا دلها فقط نرم میشوند، مثل آرد. آنگاه (قصه را دنبال میکنید یا رفتید؟)، آن انسان نرمدل کنار شما مینشیند و میگوید:
«ببین برادر، من از همان ثانیهای که کفش فروپاشیدهی تو را دیدم، با خدای خود عهد کردم که برایش کاری بکنم. از همین لحظه این پارگی فقط یک پارگی در زندگی تو نیست؛ این پارگی مشترک ماست. ما همه پارهایم».
شما با خود میگویید: «خدایا! در این جهانی که همه فقط به منافع خود میاندیشند، هنوز هستند انسانهایی که رنج دیگران را نیز احساس میکنند». این را میگویید و ابتدا چیزی در شقیقهیتان میجنبد، بعد همان چیز میلغزد به اطراف چشمتان، آنگاه به زیر پل بینیتان، آنجا که سابق عینک میگذاشتید، میرسد و مزهی ترش میدهد. بعد، ناگهان گلویتان پر میشود و خوروفت خوروفت گریهی شوق از دماغتان ساطع میشود و حالا سطل بیار اشک جمع کن. خودتان را به آغوش آن برادر متعهد رها میکنید و شروع میکنید به ستایش از نلسون ماندلا و مهاتما گاندی و مارتین لوترکینگ. قوهی نقل قولتان هم دقیقا در همین لحظه شکوفا میشود و هنوز آن جملهی شوپنهاور را تمام نکردهاید که امرسون از راه میرسد و داستایفسکی با ابلهاش.
آن برادر کفشتان را میگیرد و لیتر گازی کوچک خود را از جیب خود میکشد و روشن میکند. میگوید که کفشتان را ولدینگ خواهد کرد. نیم ساعت بعد میبینید که پوشهی بالایی کفشتان هم کم کم آب میشود و سوراخ کفش هم دهانی به پهنای فلک شده. اما دلتان نمیشود اعتراض کنید. چند دقیقه که میگذرد، کفشتان کاملا در شعلهی لیتر گازی محو میشود. رو به آن برادر متعهد میکنید و میپرسید که با کفشتان چه کار کرد؟ ناگهان آن برادر متعهد برافروخته میشود و میگوید:
«بشکند دستی که نمک ندارد. میخواستم کمکت کنم، آخر این سوال را از من پرسیدی؟ این تشکرت بود؟ من روغن مغز مصرف کردم، عرق ریختم و وقتم را سر نجات دادن کفشت گذاشتم. اینها را هیچ ندیدی، نه؟»
حیران میمانید چه بگویید. درست است که کفشتان پاره بود؛ اما این طور هم نبود که هیچ نباشد. حالا هیچ نیست. برادر هم که از دست شما شاکی است که قدرش را نمیدانید.
من گاهی که گلایههای مجاهدین کرام را میشنوم و میبینم که میخواهند به خاطر جهادشان ممنونشان باشیم، به یاد همان برادر متعهد میافتم که میخواست کفش شما را از پارگی نجات بدهد. نه، منظورم همان کفش است.
