منبع: پارکوف میدیا
مهدی زرتشت
بخش سوم
ما تصور میکردیم که میتوانیم با مصئونیت به خانه برگردیم و دوباره پدر و مادرمان را ببینیم. اما برنامه خراب شد. ما بند و بساطمان را جمع کردیم و به عضویت یک فرماندهی ارشد پیوستیم. آنها به ما میگفتند، کاملاً روشن نیست به سفر طولانیای که میرویم، چه وقت ممکن است دوباره برگردیم. در این دوره مکاتبات و تماس ما با خانوادههایمان قطع خواهد بود. بنابراین، قبل از رفتن، هرچه میتوانید با خانوادهیتان صحبت کنید. چیزی که واضح است، این است که ما به تعطیلات نمیرویم، بلکه اصلاً تعطیلاتی نخواهیم داشت. بهزودی ما را به همراهی دو تن از افسران برای پرواز به مسکو فرستادند. ما به میدان هوایی سورموو نیژنی نووگورود که تازه ساخته بود، رفتیم. من موفق شدم از همینجا به خانه یک تلگراف بزنم. در تلگراف گزارش دادم که ما به جهنم میرویم و نه بهشت. علاوه براین، دورهی آمادگی برای بازیهای المپیک تابستانی در سال 1980 که قرار بود در مسکو برگزار شود، از راه رسیده بود و اکثرا سربازان به بخشهای آمادگی این برنامه، مشغول کمک بودند.
ما را به اسپورت زال بخش سربازان بردند. در سمت چپ یک جدول وجود داشت که در روی آن را صفوف افسران پر کرده بود و البته کل سمت راست نیز توسط سربازان اشغال شده بود. عدهای خواب بودند و عدهای هم مشغول به کاری.
چهار روز بعد، یک جوخه از سربازان برای رفتن تشکیل شد. بخشی از مسئولیتهای عمدهی این گروه، گرداندن توپخانه و حمل اسلحه بود. ما چهار شبانهروز در واگنهای حمل کالا، به سر بردیم. بعداً ما سوار قطار شدیم و شباهنگام به تیرمیز رسیدیم. اوایل ماه فبروری بود. روی پلاتفرمها تانکها نشسته بودند، شامل واگنهای آتشافزا با پرسونلهای مخصوص. بعد از تخلیه، ما ده روز در محدودهی 15 کیلومتری تیرمیز توقف کردیم؛ جایی که اکنون چادرها برای استقرار، نصب شده بودند. ما به تمرین تیراندازی رفتیم، کارگزاران سیاسی با ما صحبت کردند؛ بهخصوص در مورد اینکه اصلاً معلوم نیست قرار است چه اتفاقی برای ما بیفتد.
پس از آن، خیلی زود جمع شدیم و به ما گفتند که در منطقهی ترکستان در خاک اتحاد جماهیر شوروی باقی میمانیم یا هم با عبور از طریق دریای آمو، در نقطههای مرزی جمهوری دموکراتیک خلق افغانستان جای میگیریم. گروهی از افسران برای شناسایی مناطق پایگاهی که قرار بود به آنجا منتقل شوند، انتخاب شدند. اما پس از یک هفته، دوباره به ما گفتند که دستوری که دریافت کردیم، ما را به عبور از مرز فراخوانده است.
قرار بود چه چیزی را تجربه کنیم؟ از یکسو اضطراب و نگرانی داشتیم و از سوی دیگر، احساس شور و شوق جوانی و کلی یک نوع خوشبینی داشتیم. ما کلاشینکوفهای [افتومات] АКА 7,62 خود را به اسلحهی 5,45 تبدیل کردیم. در آن زمان، این جاگزینی اسلحهها، یک نوع راز و پنهانکاری محسوب میشد. با طلوع آفتاب، ما از مرز آمو دریا عبور کردیم و اینگونه خیال بازگشت به میهن را به کلی از سر دور کردیم.
افغانستان خیلی غیردوستانه با ما ملاقات کرد. قلمرو اتحاد جماهیر شوروی از پشت سر با چراعهای روشن، روشنایی میافروخت. هنگامی که از مرز عبور کردیم، یکبار به صورت ناگهانی خود را در قرون وسطا یافتیم. نه آتشی، نه روشناییای، استپ، کوهپایه و تماسها از راه دور به شکلی عجیب و غریب. فرمانده هشدار داد، هر سرباز باید با چشم و گوش باز، گوش به هشدار و دستور باشد. مسیر مستعمرهی ما قریب یک روز به طول انجامید. در نتیجه ما به یک استپ رسیدیم، ماه فبروروی بود و استپ نیز سبز کرده بود. تانک جنگی پولک، زمین را کند و مسیری را برای عبور ما فراهم ساخت. در چادر زندگی میکردیم. چادرها کوچک بودند و هر بیست نفر در یکی از آن به سر میبردیم. لبهی چادرها را زیر خاک کرده بودیم تا فضا را کمی بیشتر کنیم. تشکها، شنلها، تور و اموال شخصی خود را در کف چادرها پهن کرده بودیم.
ما در حدود هشت ماه در این استپ که در نزدیکی شهر قندوز قرار داشت، ماندیم و پس از آن، جوخهی ما به بگرام منتقل شد. این منطقه با فاصلهی 40 کیلومتری از کابل، در نزدیکی سالنگ قرار دارد. آنجا تشکلهای بزرگ نظامی ایستاده بودند.
