یا مالکِ یوم والنتاین

سخیداد هاتف

من هم مثل شما در سه ماهگی عاشقِ میهن شدم. آن وقتی بود که تازه یاد می‌گرفتم انگشت‌های دیگرم را نیز با توکل به خدا در دهان خود بگذارم. تا آن زمان فقط شست خود را می‌مکیدم. اولین بار که انگشت سبابه‌ی خود را مکیدم، مزه‌ی شوری داشت و این آغاز آشنایی من با نمک بود. البته نمی‌دانم عرق بود، چه بود. ولی هر‌چه بود، همان روز احساس کردم که نمکِ میهن من مزه‌ی ایمان دارد و حسنش به اتفاق ملاحت جهان گرفت. وقتی که پنج ساله شدم (توضیح: در افغانستان فاصله‌ی میان سه ماهگی و پنج سالگی را برداشته‌اند به دلایلی)، با خودم تعهد کردم که به مدرسه‌ی آخوندی بروم و خودم را با سلاح معرفت تجهیز کنم. این است که شروع کردم به آناکوم، باناکوم، تاناکوم، ثاناکوم. وقتی که در پنج سوره به ابجد، هوز، حطی، کلمن، سعفص رسیدم، متوجه شدم که عشقم به میهن کم کم وارد حوزه‌ی شطح و طامات و مقامات عالیه‌ی عرفانی می‌شود. این است که از پدرم خواهش کردم که جلو مرا بگیرد، وگرنه بچه‌‌ سر به کوه و بیابان خواهد گذاشت. اما پدر من که خود در عشق میهن موی خویش سپید کرده بود، تبسمی نمود و گفت:

«نه جانم، میهن به جان‌های سوخته، دل‌های شیدا و ارواح شانه‌نشده و نگاه‌های حیرت‌زده نیاز دارد. برو تا زیرش».

و من رفتم. حالا از آن روزها چهل سال می‌گذرد. خوب که می‌بینم، جانم سوخته. بوی دودش از زیر بغلم بیرون می‌زند‌ و انصافا جان که می‌سوزد، بوی عجیبی می‌دهد. دلم شیدای شیدا است. یک روز عشقم می‌کشد که آتش در سوختگان عالم زنم (اما با خود می‌گویم که برادران این مکتب را قبلا آتش زده‌اند، من چرا زحمت دوباره بکشم)؛ گاه، خونم به جوش می‌آید که بروم و در یکی از شهرهای عزیز این میهن بر ضد کارتونیست‌های دنمارکی و فرانسوی خودم را پترولیزه کنم و در یک گوگردیزیسیون ناگهانی شعله شوم؛ ولی این هم نمی‌شود. آخر اگر من از جهان بروم، این همه ویدیوی سر بریدن و تیرباران کردن را چه کسی تماشا کند؟ گاه، می‌خواهم بروم و یک بمب کوچک در آستین دستِ چپ خود هم بگذارم و از شر این دست خود نیز خلاص شوم. اما یک مراد و مرشد دارم به نام ابورحمان عسقلانی، که به‌تازگی با خلیفه‌ی مسلمین بیعت کرده‌ و او مرا از این کار باز می‌دارد. می‌گوید: «می‌دانم عاشقی، اما گوساله! تو باید یک لقمه نان هم به دهان خود بگذاری. وقتی که آن دستت هم نابود شود، نان را می‌چری؟» خوب که فکر می‌کنم، می‌بینم راست می‌گوید. نگاه‌های مرا ندیده‌اید. سرشار از عشق اند به مالک یوم والنتاین، یعنی قادر متعال. هر روز که می‌گذرد، این عشق بیش‌تر در چشمانم عف می‌زند. روحِ شانه‌نشده‌ی من است این مو که بر سر شانه‌ام می‌بینید. تو مو می‌بینی و من پیچش مو. شامپو بزنم دیگر نمی‌پیچد. عشقش می‌رود. من طالب کرامم.

از روزنامه‌نگاری مستقل حمایت کنید

محدودیت‌های گسترده بر رسانه‌ها و فضای عمومی در افغانستان، دسترسی شهروندان به اطلاعات مستقل را محدود کرده است. در چنین شرایطی، «اطلاعات روز» متعهدانه و مستقل به کار خود ادامه می‌دهد تا حقیقت قربانی خاموشی و فراموشی نشود.

ما وابسته به هیچ قدرتی نیستیم و تنها برای مردم می‌نویسیم.

مأموریت ما افشای فساد، بازتاب صدای سرکوب‌شدگان، تقویت پاسخگویی صاحبان قدرت، و پشتیبانی از چشم‌اندازی است که در آن همه شهروندان افغانستان از حقوق و آزادی‌های برابر برخوردار باشند و در صلح زندگی کنند.

خبرنگاران ما در شرایط دشوار و گاه خطرناک فعالیت می‌کنند تا گزارش‌های دقیق، منصفانه و مبتنی بر واقعیت منتشر شود و روایت‌های مردم به حاشیه رانده نشود. تداوم این کار، به حمایت مخاطبان و حامیان مستقل وابسته است.

هر کمک، فارغ از میزان آن، به ادامه روزنامه‌نگاری مستقل کمک می‌کند. اگر امکان کمک مالی ندارید، همرسانی این درخواست و تشویق دیگران به حمایت نیز سهمی مهم در تقویت این مسیر دارد.

در کنار حقیقت بایستید
از اطلاعات روز حمایت کنید

برای حمایت اینجا کلیک کنید
با دیگران به‌‌ اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه