خاطرهی من از افشار
شاید سال 2004 بود. در کوچهی کتانبافی تقریباً صد متر بالاتر در دست راست یک کوچهی فرعی قرار داشت که در آن کوچه ما و یک خانوادهی دیگر زندگی میکردیم. دیگر تمام خانهها خرابه بودند. خانهای ما کرایی بود و همسایهی ما در خانهی شخصیاش زندگی میکرد. آنها هم هزاره بودند. به مرور زمان، با هم آشنا شدیم. آنها با ما قصه میکردند؛ اما همه چیز را نمیگفتند، تا اینکه روزی مادرم هم کابل آمد و با همسایهی ما رفت و آمد داشت. آن زن با مادرم قصه کرده بود که موقع سقوط افشار، افراد مسلح داخل خانهی آنها شده و پدر خانواده را از خانه بیرون آورده و او را پیشروی ما تیرباران کردند و موقعی که بچهام خودش را بر جنازهی پدرش انداخت، او را هم تیرباران کردند و بچهی دومم خودش را سر جنازهی پدر و برادرش انداخت، او را هم تیرباران کردند و دو بچهی دیگرم را که حالا زنده هستند، نگذاشتم که خودشان را سر جنازهی پدر و دو برادرشان بیندازند، وگر نه، حالا آنها هم پیش ما نبودند…
این یک نمونهی کوچک است که من در مدت چندماه زندگیام در افشار بعد از جنگ، خاطرهاش را دارم. اما درد افشار به این قصهها خلاصه نمیشود.
