ادعا میکردم که این سرزمین (افغانستان) را بهتر میشناسم؛ اما در هر چند سال یکبار آمدن، این باور سنگشدهی مرا تکان تکان میداد تا آنکه اکنون و این بار حس کردم سالها با تصوری از واقعیتی زندگی میکردهام که از بیخ اشتباه بوده است.
مسایل این مملکت متأسفانه تنها و تنها حقوق بشری نیست، خواستن و نخواستن دموکراسی یا اسلام طالبانی یا هم اسلام میانهروانه (که طرفدارانش گلویی برای صدا و زبانی برای بیان برنگزیدهاند) نیست.
برای شناختن این جامعه باید سر سرک شورنخود بخوری تا باخبر شوی کشور نخودفروش سالانه سه هزار و هفتصد دالر باید به مالکان شهر بپردازد. در هوای بارانی در شهر قدم بزنی و به دخترکی گدا که دوستت میگوید: «اگه ده خارج باشه، چن سال باد مُدل میشه»، یکصد افغانی بدهی و ازش بخواهی که حتما به خانه برگردد که تا این وقت شام نباید کودکان بیرون باشند و به یاد دخترت در لندن بیفتی که در همین سن و سال است و تفاوتها در ذهنت ویران شوند و در مهمانی شبانه نتوانی خودت باشی؛ چرا که توتهی جگرت را در حال گدایی دیدهای و از شرم زمانه نتوانستهای روی گلولای خود را بیندازی و فریادی برکشی که کاخ بیدادها به لرزه درآید.
شناختن این مردم چه سودی به حال کسی دارد که از دستش کاری ساخته نیست.
هنوز مزدوران بیگانه، هنوز آدمکشان حرفهای و هنوز مدعیان ارزشهای به لجن کشیده شدهی این سرزمین بر همهچیزت حاکم و چیره اند شهباز!
