هزارههاى سنى جمعيت كثيرى هستند كه از بادغيس، هرات، غور تا باميان، بلخ، بغلان، قندوز، تخار، پروان، لغمان و پنجشير پراكنده هستند. در گذشتهی افغانستان، آنان بيشتر از هر كتلهی فرهنگى و قومى ديگر كتمان هويت شدهاند. تعمدى در برابرشان يا سكوت شده است يا اينكه براىشان هويتهاى نو ساخته و تعريف شده است. حالا كم كم از گوشه و كنار شنيده مىشود كه اين كتلهی قومى و فرهنگى از كتمان هويت خود به ستوه آمدهاند و مىخواهند به افتخار بگويند كه ما هم هزاره هستيم، هم سنى هستيم و هم بلخى، بغلانى، قندوزى، غورى، بادغيسى، پنجشيرى و غيره و هم افغانستانى.
اين رستاخيز فرهنگى تهديدی براى هيچكس و گروهى نيست، بلكه بخشى از روند خودآگاهى ملى مردم افغانستان است. اين دسته در كنار ديگران حق دارند كه با هويت تاريخى، قومى و فرهنگى خود زندگى كنند.
عدهاى به غلط و بدون هيچ سند تاريخى ادعا مىكنند كه هزارههاى سنى بعد از دوران سياه عبدالرحمان از تشيع به تسنن گرويدهاند. ممكن اين تغيير مذهب در مواردى همينگونه باشد. اما هزارههاى بادغيس، بغلان، داىميرك بلخ، تاله و برفك، پنجشير و غيره قدمت سنى بودنشان بسيار پيشتر از دوران سياه عبدالرحمان است. هزارههاى شيعه هم كم كم بايد به اين مسئله عادت كنند كه هزاره برابر با شيعه نيست و هزارههاى بسيارى هستند كه بهصورت طبيعى و بومى سنىمذهب بودهاند و هستند.
به نظر من، اينكه هزارههاى سنى خود را يك كتلهی مستقل هويتى تعريف مىكنند و در صدد هماهنگى و انسجام بر همين اساس هستند، يك عمل خير و عاقلانه است. واقعيت هم همين است كه چوكات سياسى، فرهنگى، هويتى و تشكيلاتى هزارههاى شيعهی دوازده امامى، توان و ظرفيت هضم و حل آنها را ندارد. اينكه در آيندهها اين شعبههاى مختلف هزاره چه روند تكاملى را طى خواهند كرد، بايد به آينده واگذار شود. فعلا همينگونه واقعى و واقعبينانه است.
