شب تاریک و بیم موج (۵۲) انفجار غرب کابل

(مختصری از آخرین لحظات زندگی محمد)

هاملت
Photo: sent to Etilaatroz

معمولا محمد هر شب حدود ساعت ۶:۱۵ دقیقه به خانه می‌آمد. خواهرانش چشم‌به‌راه آمدن او می‌ماندند و پیش از این‌که او به خانه برسد چای سبز دم می‌کردند. شبی که انفجار شده بود درست مثل هر شب دیگر خواهرانش چای سبز دم کرده بودند و هر لحظه منتظر بودند که محمد بیاید و دم راست کند.

محمد نیامد. ساعت از ۶:۱۵ دقیقه گذشت. شش‌ونیم، شش‌وچهل و… بالاخره هفت شد. اما از محمد خبری نبود. محمد در مطبعه‌ی اکبر در پل سوخته کار می‌کرد و راهش دور بود. خانه‌ی محمد در یکی از کوچه‌های دوردست و تنگ و تاریک و سربالایی در شهرک مهدیه‌ غرب کابل است. خانواده‌ی او هنوز نمی‌دانست که انفجار شده است. ولی در کابل، به‌خصوص در آن کوچه‌های تنگ و تاریک همیشه نگرانی هست. خواهرش که مصروف آشپزی بوده و منتظر بوده تا دستش خالی می‌شود محمد هم شاید بیاید، حالا نگران می‌شود و به محمد زنگ می‌زند.

تا پیش از آن، گاهی شب‌هایی که دیرتر می‌آمد و در تماس می‌شد، فورا جواب می‌داد. می‌فهمید که خانواده نگران می‌شود و باید هرچه زودتر از سلامتی‌اش خبر بدهد. اما آن شب وقتی که هاجر تماس گرفت، تلفن محمد از دسترس خارج بود. ناوقت شام بود. کوچه‌ها تاریک و پر از دود و چای سبز هم دم کشیده بود.

هاجر دو بار، سه بار و چهار بار تماس گرفت، محمد رخ نشد. «چرا، چه شده، هر شب که این‌طور نبود». هاجر سمیه را صدا می‌کند و می‌گوید محمد رخ نمی‌شود. «برایش پیام بگذار که آنلاین است یا نه». سمیه مبایلش را می‌آورد، نت‌اش را روشن می‌کند و از تلگرام اطلاع می‌آید که در غرب کابل انفجار شده است.

محمد پسر بزرگ خانواده بود. همیشه خانواده متوقع بود که -صد گوش شیطان کر- اگر روزی کسی از آنان به مشکل عاجلی بر بخورد، تنها محمد است که دست آنان را می‌گیرد. این بار اما این محمد بود که خانواده را نگران کرده بود و اگر او را چیزی شده بود، باید پدر و مادر پیر و دو تا خواهر جوان دنبال او می‌گشتند. تازه در همین روزها دختران از ترس طالبان جایی گشت‌وگذار هم نمی‌توانستند.

پدر محمد مرد ۵۶ ساله‌ای ا‌ست که از سن‌وسالش بیشتر پیر شده است. سال‌ها کارهای شاقه کرده و بارها ایران رفته است. در این دو سه سال اخیر که کاری هم نیست و او کار دیگری هم نمی‌توانسته است، کراچی‌وانی می‌کند. او همان چند دقیقه پیش از پل خشک آمده و کلی خسته و مانده بود. انرژی نداشت که از آن کوچه‌های دور دوباره به برچی بیاید و دنبال محمد بگردد. لااقل دخترانش صلاح ندیده بودند که پیرمرد در این تاریکی برود و بعدتر یک نفر هم دنبال او بگردد. سمیه، خواهر بزرگ محمد مانتوی درازش را می‌پوشد، ماسک می‌زند، موهایش را پنهان می‌کند، مواظب است که از زانو بالاترش دیده نشود و با مادر پیرتر از پدرش از خانه دنبال محمد بیرون می‌شود.

ضمن این‌که تا پل سوخته راه دور بود، کوچه‌ی خانه‌ی آنان تا ایستگاه موتر هم دور است. تازه ممکن بود آن وقت شب موتری از اطراف شهر به سرک عمومی نیاید.

سمیه و مادرش نگران و سریع خود را به ایستگاه موترها می‌رسانند و از قضا موتری هم در ایستگاه بوده است. موتر سوار می‌شوند و پل خشک برچی می‌آیند. برای کسی که در میان اخبار سرخ انتحار و انفجار جوان گم‌شده‌ای دارد رسیدن از پل خشک تا پل سوخته، که اگر خلوت و عجله نباشد راه زیادی نیست، راه دور و تمام‌نشدنی است.

عکسی از محمد ریحانی. عکس: ارسالی به اطلاعات روز.

معلوم نیست که سمیه و مادرش چطوری به نزدیکی‌های محل حادثه رسیده‌اند. از بس که نگران و دست‌پاچه بوده‌اند، چیزی یادشان نیست. فقط همین‌قدر یادشان است که در نزدیکی‌های شفاخانه محمدعلی جناح که می‌رسند، سمیه به مادرش می‌گوید که باید شفاخانه بروند نه به محل حادثه. «به مادرم گفتم اگر هم اتفاقی برای محمد پیش آمده باشد از آن‌جا انتقال داده شده و باید شفاخانه برویم».

پیش شفاخانه محمدعلی جناح پیاده می‌شوند. جلو شفاخانه جناح شلوغ زیاد بوده و سمیه از میان جمعیت خود را به دروازه‌ی شفاخانه می‌رساند. «نمی‌دانم چطور خودم را به دروازه رساندم. می‌خواستم داخل شفاخانه بروم که طالبی که دهن دروازه بود مانع شد. جریان را گفتم که برادرم گم است و ممکن است برایش اتفاقی افتاده باشد. برایش مهم نبود. گفت او نمی‌داند و باید اول لیستی که کمی آن‌سوتر در بغل دیوار بیرونی شفاخانه زده شده است را ببینم. رفتم لیست را دیدم که محمد در فهرست زخمی‌ها بود.

دلم از جا کنده شد. فقط امیدوار بودم که زخمش سطحی باشد. دویدم به دروازه‌بان گفتم که برادرم در میان زخمی‌ها است و ما را راه بدهد. ما را راه داد. تا داخل شفاخانه دویده رفتیم و کسی ما را به محل زخمی‌ها برد. داکتران ما را واردشدن نماندند. گفتند که عکسی از زخمی‌های‌شان بدهیم که ببینند آن‌جا هست یا نه. من عکسی از محمد نشان دادم، گفت که هست ولی نباید داخل برویم. مبایل مرا گرفت و گفت داخل اجازه نیست ولی عکسی از محمد می‌آورد که ما ببینیم.»

سمیه می‌افزاید: «محمد صبح خودش چای کرده بود و طرف وظیفه رفته بود. من خواب بودم و ندیده بودم. فقط برای آخرین‌بار از دیشب محمد را به یاد می‌آورم. خوش و خندان بود. معمولا از هر شب دیگر خوشحال‌تر بود. با یک شرکت دیگر قرار صحبت داشت و می‌گفت ممکن است فردا استخدام شود. من که امشب زودتر از شب‌های دیگر چای دم کرده بودم، هیجان یک خبر خوش داشتم و منتظر بودم که محمد بیاید و بگوید که برای وظیفه‌ی جدیدی استخدام شده است. اما او نیامد و من اکنون پشت دروازه‌ی بخش عاجل شفاخانه منتظر عکس او بودم که شاید حالش هنوز خوب باشد.

عکس محمد را که آورد حالش بد نبود. نیم‌رخش را گرفته بود و فقط یک چشمش کبود بود. من با عجله پرسیدم که چشمش خوب می‌شود یا نه، داکتر گفت چشمش را خیر فقط دعا کنیم خودش خوب شود.»

سمیه نگران می‌شود. داکتر هم اجازه نمی‌دهد. همان‌جا پشت در اتاق عاجل شفاخانه منتظر می‌ماند تا این که بعد از چندین دقیقه داکتر او را صدا می‌کند. «داکتر به من گفت یک چیزی به من می‌گوید ولی متوجه باشم بی‌قراری نکنم. رنگ چهره‌ام تغییر نکند و مادرم چیزی نفهمد. از بس که نگران بودم که هرچه زودتر بفهمم حال محمد چطور است به داکتر گفتم باشد به من بگوید و من تغییری نمی‌کنم. داکتر آهسته و پنهانی و دورتر از مادر به من گفت که باید تحمل کنم، خبر بدی دارد و هردو پای محمد از زانو قطع شده است».

محمد ریحانی. عکس ارسالی به اطلاعات روز.

سمیه دیگر توان ایستادن نداشته است. در جایش می‌نشیند و اما تلاش می‌کند مادرش چیزی نفهمد. آهسته و پر از بغض از داکتر پرسان می‌کند که آیا امکان دارد پاهایش بالاخره یک طوری جور شود؟ داکتر باز هم می‌گوید پاهایش که را خیر ولی دعا کنیم که خودش زنده بماند.

تا آن زمان پدر پیر و کاکا و برادر کوچک محمد هم به شفاخانه می‌آیند. از قطع پاهای محمد فقط سمیه خبر داشت و دیگر کسی چیزی نمی‌دانست. وقتی که پدر و کاکای محمد می‌آید داکتران می‌گویند که مادر و خواهر محمد بروند. بالاخره یک رقم آنان را راضی می‌کنند که به خانه برگردند و فردا صبح بیایند.

سمیه و مادرش به خانه می‌آید ولی مادر هنوز خبر نداشته است که هردو پای محمد قطع شده است. مادر فقط نگران همان مقدار کمی کبودی چشم محمد بوده که در عکس دیده بود.

کمی زودتر از نصف شب کاکایش به سمیه زنگ می‌زند و تأکید می‌کند که مادرش چیزی نفهمد، ولی راستش محمد جان داده است. مادر تا آن زمان هی راه می‌رفته و می‌پرسیده که کسی زنگ زده که محمد چطور است، چشمش بهتر شده یا نه. از پاهای قطع‌شده‌ی محمد و از این‌که ممکن است دیگر محمد را هرگز نبیند چیزی نمی‌دانسته است.

بالاخره آن شب دراز انتظار فردا می‌شود و مادر تا صبح نمی‌خوابد. هنوز نگران چشم کبود محمد بوده و هر لحظه دعا می‌کرده و صلوات می‌گفته که فرزندش کور نشود. در همین انتظار بوده که پدر محمد از شفاخانه می‌آید و مرگ محمد را به مادرش می‌گوید.

فردا همین که آذان می‌دهد به دخترش می‌گوید که شفاخانه بروند. سمیه به هر بهانه‌ای مادر را از رفتن به شفاخانه منصرف می‌کند تا این‌که خبر می‌دهند که محمد را در فلان مسجد برده است که غسل و کفن کند.

مادر که شب بار بار طرف شفاخانه حرکت و هرلحظه سمیه و هاجر او را منصرف کرده بود حالا به سوی قبرستان می‌رفت که جسد بی‌جان پسرش را ببیند. تا نزدیکی‌های قبرستان هنوز گمان می‌کرد که فقط چشم محمد کبود شده است. اما در قبرستان می‌بیند که هردو پای محمد قطع شده و چهره‌اش هم به سختی قابل شناسایی است.

خانواده‌ی محمد او را با همان لبخندهایش به یاد می‌آورند. می‌گویند که «پسر خوش‌برخورد و خندانی بود.هیچ‌وقت اوقات‌تلخی نمی‌کرد. در فامیل کسی نبود که از او ناراض باشد. سال‌ها سختی دیده بود، هیچ‌وقت فرصت نکرده بود کودکی کند اما در همین روزها تصمیم داشتیم که دختری خواستگاری کنیم و بگذاریم در این اوج طراوت و لبخند، کمی هم جوانی کند. اما از شب انفجار که چای سبز دم‌کرده مانده بود و منتظر خبر خوش از وظیفه‌ی جدید او هم بودیم، دیگر او را ندیدیم. فقط  لحظات آخری که میان کفن پیچانیده بودند کمی رویش را به ما نشان دادند که بسیار به سختی قابل شناسایی بود.»

محمد از خانه با کت سیاه، یخن‌قاق چهارخانه‌ای، پتلون سرمه‌ای و کفش رنگ‌کرده رفته بود. مرتضی ۱۲ ساله، کوچک‌ترین برادر محمد و آخرین فرزند خانواده می‌گوید که صبح او را به خانه‌ی قومایش برده و زمانی که محمد دفن خاک شده به او گفته است. «مرا خانه‌ی قومایم برده بود و من با بچه‌های قوما بازی می‌کردم. به من گفتند که محمد خوب است و امروز از شفاخانه می‌آید. ناوقت روز شده بود که دخترک کوچک قومایم به من گفت که به نظرم محمد دیگر زنده نیست و من خبر ندارم. تا آن زمان من منتظر آمدن محمد بودم که هرچه زودتر بروم و او را بغل کنم. ولی همین که دخترک به من گفت محمد دیگر زنده نیست، جابه‌جا دل‌بد گرفتم. سست شدم و استفراغ کردم. بعد به سختی خانه آمدم و در خانه دیدم که مادرم بی‌هوش بود. وقتی که مادر به هوش آمد، پرسیدم که محمد کجا است؟ گفت پیش خدا رفته است. او را دفن کرده بود و من این‌طوری دیگر محمد را ندیدم.»

از روزنامه‌نگاری مستقل حمایت کنید

محدودیت‌های گسترده بر رسانه‌ها و فضای عمومی در افغانستان، دسترسی شهروندان به اطلاعات مستقل را محدود کرده است. در چنین شرایطی، «اطلاعات روز» متعهدانه و مستقل به کار خود ادامه می‌دهد تا حقیقت قربانی خاموشی و فراموشی نشود.

ما وابسته به هیچ قدرتی نیستیم و تنها برای مردم می‌نویسیم.

مأموریت ما افشای فساد، بازتاب صدای سرکوب‌شدگان، تقویت پاسخگویی صاحبان قدرت، و پشتیبانی از چشم‌اندازی است که در آن همه شهروندان افغانستان از حقوق و آزادی‌های برابر برخوردار باشند و در صلح زندگی کنند.

خبرنگاران ما در شرایط دشوار و گاه خطرناک فعالیت می‌کنند تا گزارش‌های دقیق، منصفانه و مبتنی بر واقعیت منتشر شود و روایت‌های مردم به حاشیه رانده نشود. تداوم این کار، به حمایت مخاطبان و حامیان مستقل وابسته است.

هر کمک، فارغ از میزان آن، به ادامه روزنامه‌نگاری مستقل کمک می‌کند. اگر امکان کمک مالی ندارید، همرسانی این درخواست و تشویق دیگران به حمایت نیز سهمی مهم در تقویت این مسیر دارد.

در کنار حقیقت بایستید
از اطلاعات روز حمایت کنید

برای حمایت اینجا کلیک کنید
با دیگران به‌‌ اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه